مسعود بهنود: چه حکایت ها خواهد داشت

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع


این بار چندم است. این را از خودم می پرسم. یا از زن چاقی که روزنامه می فروشد در کیوسک کوچک دم در پارک جنگلی، و در این پنج شش سال بارها کسی را دیده است که با چشمان قرمز می آید و در ابهام جنگل گم می شود، در هر یک از فصول وی را دیده است که بیشتر سر در خودست و گاهی در وسط جنگل می ایستد، آسمان را می نگرد و ایستاده می گرید.

بارها از خود پرسیده ام زن چاق که هر وقت هم کار ندارد روزنامه می خواند پیش خود فکر می کند این مرد کیست که هر روز روزنامه ای می خرد و انگار می رود تا خود را در جنگل گم کند اما دو ساعتی بعد روزنامه اش باز نشده باز می گردد و از همین راه که آمده می رود. می پرسم آیا زن چاق می داند که گاهی نفسم می گیرد و دلم فریاد می خواهد اما انگار دستی دهانم را بسته است.

انگار نیست واقعیت است هر بار کسانی هستند که بگویند بد می شود برای نفیسه، برای هنگامه، برای حجت، برای هادی. خراب می شود پرونده حسین. و باید با نگاهی خالی به افق خیره شوی، به مرد سالخورده که سگش را آورده برای هواخوری لبخندی بزنی. و بعد نگاهت پر از آب دیده شود چرا که در دل از خود پرسیده ای آیا بچه های مرا به هواخوری می برند.

چرا هر بار باید هیچ نگویم، هیچ ننویسم. چرا باید فریاد نزنم و نگویم سزای بچه های ما زندان نیست. آن ها تنها گناهشان این است که در زمانی زاده شده اند که قرار بود زندان ها مدرسه شوند و قرار شد شهرها آباد شوند و گورستان ها ویران چون دیو رفته بود و مشخصه دیو این بود که گورستان ها را آباد کرده بود و شهرهای ما را ویران. گناه بچه های ما این است که تا داشتند بزرگ می شدند صاحبان آن همه شعارهای دلنشین دریافتند دنیا به این سادگی نیست و حکومت هم به این آسانی نیست و عوض کردنش هم به این سادگی نیست. پس شروع کردند به ساختن زندان و پاک کردن شعارهای کهنه. شروع کردند به پاک کردن هر چه شعار بود و شروع کردن به گرفتن هر کس در جشن پیروزی حضور داشت. و شروع کردند … ضرب در چند. این دیگر چه بود، از کجا آمد؟. نگهداشتن حکومت به این بهای سنگین چرا. گوش بستن به سخن های همه معنایش چیست. حکومت را تبدیل کردن به کارخانه دیکتاتور سازی چه معنا دارد.

سال های سال پیش در مقاله ای به مناسبتی نوشتم از کودک چینی که یک شب شورش کرد. پدرش نگهبان معبد و خادم بت بزرگ بود، پسرک نیم شب برخاست از جان گذشته بود وقتی که کلنک برداشت و افتاد به جان بت بزرگ. عجبا بت بزرگ پوک تر از آن بود که گمان می رفت. پسرک باورش نمی شد که با شکستن بت نه که دنیا خراب نشد بلکه بت خود را هم نتوانست حفظ کند و به ذره های ریز بدل شد و پسرک از خستگی دمای صبح به خواب رفت. ندید که پدرش آهسته آمد و بالاپوشی روی او انداخت. و او فردا که از خواب برخاست دوستان را هم صدا کرد و اهل محل و شهر گرد آمدند و از خرده های بت، بت های تازه ساختند. بتخانه رونق دوباره گرفت، چون او و پدرش و همشهریانش کار دیگری جز نگهبانی بت نمی دانستند.

آن جا روی آن نیمکت کنار برکه ای که ماهیان و پرنده ها در آن آزادند و نه تیراندازی هست و نه ماهی گیری، دو جوان همچون دو پرنده در گوش هم نجوا می کنند، دست هایشان با نفس هم گرم می شود. هوا ناجوانمردانه سرد است اما چراغ رابطه روشن است و عشق گرمابخش. جوان های ما چرا مانند همسن و سالانشان در هر جای جهان نیستند که یا بی خبر باشند و قانع، یا آزاد و رها. چرا آنان که نغمه خوان آزادیند جایشان در قفس است و تو باید هیچ نگوئی و هیچ ننویسی تا مبادا پرونده خراب تر شود. دائم سر در گریبان بگوئی نکند بنویسی که این ها بچه هایم بودند و معتدل ترین و قانع ترین جوانانی که تصورش می رود، همه راضی به رضا و معتدل، واگر شرط است که نیست همه مسلمان و دین باور و قرآن خوان.

باز این صدا در گوشم پیچید. ننویس که پرونده خراب نشود. اما کدام پرونده. مگر اصلا پرونده ای هست. کدام پرونده، چطور ما به این توهم و خیال تن داده ایم، چرا مانند فلج شدگان یا تسخیرشدگان داستایوسکی شده ایم.

یکی از این درخت ها کهن ترست. پیداست که سالش از صد گذشته، بر تنش پیدا نیست اما می توان دانست که چند بار آدمیان پیشانی خود را بر پوستش گذاشته و گریسته اند، یا سر خود را بر تنش کوفته اند از بی پاسخی. این نیمکت که چنین ساکت و بی سخن نشسته در کنار راه باریک شنی و منتظر رهگذر خسته ای است که بر دامانش بنشیند، اگر روزی باز گوید چه ها شنیده و چه ها دیده، چه حکایت ها خواهد شد.

گذر

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

با خودم مرور می کنم که تا پای چوبه دار رفتن و برگشتن یعنی چی؟!
چه حالی داره؟
اینکه می گن طرف رو تا حالا دو بار تا پای چوبه دار بردن و برگردوندن یعنی چی کشیده؟
اینکه جون کندن دیگران رو در کنارش دیده …
هرچه می کنم تا سرمای که تو وجودم پیچیده رو چاره ای کنم و کمی انگشت هام گرم بشن، نمی شه.


چند ماه پیش با رئیس! رفتیم سرکشی به نگهبانی،
نگهبان پسرکی جوون بود و چون سرزده از کنارش سر در اورده بودیم ترسیده بود و اسلحش رو سمت من گرفته بود،
من چیزی نگفتم و اصلا انگار تو باغ نباشم با لبخند سلام کردم و موندم ببینم رئیس چی می کنه،
پسرک اسلحه رو پایین نمی اورد و با اینکه شناخته بود اما همونطور اسلحه سمتم بود،
رئیس فهمیده بود ( گرفته بود! ) چه خبره و در اوج بی خیالی من، آروم آروم پسر رو به آرامش دعوت می کرد،
من تازه با حرفای رئیس فهمیدم جوونک چش شده و چی ممکنه در انتظارم باشه،
ترسیدم اما سعی کردم بی خیال نشون بدم و بذارم رئیس کارش رو بکنه،
بلاخره بعد از چند دقیقه ای حرف های رئیس اثر کرد و پسر حالش جا اومد و اسلحه رو پایین گرفت،
هنوزم گاهی به ترس اون جوون، ترس خودم، رفتار اون و رفتار خودم و رئیس! فکر می کنم.

جیا: Do Gays have a choice?

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

5مقاله ای از مجله ساینتیفیک امریکن ,شماره 7 جولای 2009

ترجمه: جیا

1

آیا همجنسگرایان انتخاب می کنند که همجنسگرا باشند؟

در یک صبح تابستانی روز شنبه مت اوری و همسرش شیلا مشغول آماده کردن صبحانه با دو پسر خود (5 و 8 ساله) هستند. بعد اونها وسایل موردنیاز رو آماده کرده وسوار ماشین می شوند تا بعد ازظهر را کنار استخر بگذرانند. مت می گوید:”آخر هفته ها همه اش به بودن با خانواده صرف می شود.” مت وشیلا 11 سال است که با هم ازدواج کرده اند. مت می گوید:”شیلا نمیه گمشده من است. من زندگی با اون رو با دنیا هم عوض نمی کنم.” اما بعضی از مردم فکر می کنند که زندگی مت براساس یک وهمم وخیال بنا شده-واون نمی تونه یک پدر و شوهر فداکار باشد. چرا؟چون مت درگذشته گی ـ همجنسگرا ـ بوده است. برطبق “نیروی جهانی گی ولزبین*1″ و براساس تفکرات چندین متخصص, افراد همجنسگرا حق انتخابی دربرگزیدن گرایش جنسی خود ندارند. اگرمرد یازنی همجنسگرابه دنیا بیایند همیشه همجنسگرا خواهند ماند.
به این علت که مت از سنین 17-24 سالگی تمایلات همجنسگرایانه داشت این تصور می رود که او هم اکنون نیز گی می باشد. براثرفشارات وارده از جانب یک جامعه هومومیسیک(هموفوبیک)-جامعه ای که از گی ها بیزاروگریزان است- این طور تصور می رود که مت دوباره به کلوزت- پنهان سازی گی بودن- خود برگشته است. فعالان جامعه همجنسگرا این منظر را تا حدی درست می پندارند زیرا که نظرسنجی ها نشان داده است که مردمی که معتقد به تغییرناپذیری گرایش جنسی هستند نسبت به مسائل گی ها همدردی بیشتری از خودبروز می دهند. بی پرده گویی جیمز مک گریوی که در یک کنفرانس مطبوعاتی در آگوست 2004 افشا کرد که از فرمانداری نیوجرسی کناره گیری خواهد کرد دال بر تایید این مسئله می باشد. درحالیکه زن زیبایش در کنارش ایستاده بود مک گروی افشا کرد که او تحت تعقیب قانونی از جانب یک مرد دیگر به جرم سو استفاده جنسی قرارگرفته است. از جانبی می توان قضاوت کرد که این آشکارسازی توسط مک گروی  نشان دهنده این است که او همیشه گی بوده و دو ازدواج او و دو بچه اش فقط عملی برای سرپوش گذاشتن این مسئله بوده است. آیا درست است که از این منظر به قضیه بنگریم؟ و آیا مذهببون محافظه کار که حامی نظریه “همجنسگرایی یک انتخاب صد در صد از جانب خود فرد” هستند درست می گویند؟ اینجاست که مدارک علمی معتبر جوابی برای ما ارائه می کند. این معلوم شده که گرایش جنسی بالقوه یک چیزی مثل تفکیک سیاه وسفید نیست. بلکه آن در یک زنجیره مستمر به همراه ژن ها وعوامل محیطی افراد وجودارد .

خواص دینی

این برای بسیاری از مردم خیلی سخت است که به هوموسکژوالیتی ( هموسکشوالیتی )  از منظری بی طرف نگاه کنند و در بیشتر موارد این موضوع برای این است که کتب مقدس پیشداوری هایی نسبت به هوموسکژوالیتی را به مغز مردم تزریق کرده اند. براساس کتاب لویتیکوس-سومین کتاب یهودی ها از 5 کتاب موسی-همجنسگرایی ممنوع است و مجازات مرگ را شامل میشود. هزاران آمریکایی هر روزه این تصورات سنتی مذهبی را برای اطرافیان خود خطابه می کنند که این بذر ناسازگاری با همجنسگرایی را در لایه های زیرین جامعه (موجب) می پاشد. تا دهه های اخیر, پیش داوری در مورد همجنسگرایان بسیار شدید بود حتی در میان متخصصان سلامت روان نیز این امر مشاهده می شد. در سال 1970 اکثر تراپیست ها بر این عقیده استوار بودند که همجنسگرایی یک اختلال روانی است و یک نوع بیماری به حساب می آید. در ویرایش 1968 کتابچه راهنمای آماری و تشخیص اختلالات روانی (دی.اس.ام)*2-ابزار لازم تشخیص که توسط تراپیست ها استفاده میشود- همجنسگرایی در بخش انحرافات جنسی به عنوان- انحرافی که علایق جنسی عمدتا به سمت اشیا سوق پیدا می کنند تا به سمت جنس مخالف-مطرح شده بود. این خود همجنسگرایان بودند –خسته از اینکه همیشه به عنوان موجودی غیرطبیعی تلقی میشدند- که اظهار داشتند, گرایش آنها ربطی به آسیب شناسی ندارد. همان زمان یک اتفاقی در 27 ژوئن 1969 پیش آمد. آن زمان  افراد پلیس به درون یک گی بار در گرین ویچ ویلج نیویورک سیتی یورش بردند و مقدمه یک شورش را فراهم کردند. جمعیت 5 روز تمام در آن محوطه ماندند و شعارهایی مبنی براتمام نابرابری و دریافت حقوق انسانی یکسان برای همجنسگرایان شدند. هم اکنون این شورش ها به نام شورش های استون وال نامیده می شوند -چون اون زمان مهمان خانه ای به نام استون وال در مرکز تظاهرات قرار داشت- و این شورش مقدمه ای بود برای شکوفایی جنبش های مدرن حقوق همجنسگرایان در آمریکا و آغازی به سوی پذیرش فرهنگی همجنسگرایان.

2

تنها 4 سال بعد در 1973 فهرست علایم و نشانه های کمیته ای از انجمن روانپزشکی آمریکا (ای.پی.ای)*3 بر آن شد تا تعریفی دوباره از هوموسکژوالیتی برخلاف دیدگاه تیره متخصصین قبلی ارائه دهد. کسی که مسئول این کار بود روانشناسی به نام رابرت.ال.اسپیتزر از دانشگاه کلمبیا بود. در نتیجه پیشنهاد این کمیته که به رهبری رابرت.ال.اسپیتزر بود واژه هوموسکژوالیتی از کتابچه راهنمای آماری و تشخیص اختلالات روانی (دی.اس.ام) حذف شد. این کمی اوضاع را بهتر کرد. بعد از این که رئیس ای.پی.ای با این تغییر موافقت کرد در یک نظر خواهی از روانشناسان معلوم شد که 37 درصد آنها مخالف این تغییر بودند و بعضی هایشان هم ای.پی.ای را به قربانی کردن ارزش های علمی برای ارج نهادن حقوق بشری  متهم کردند؛ به عبارتی ای.پی.ای را متهم کردند به تسلیم شدن دربرابر فشار همجنسگرایان.

تغییر واقعیت ها

مت اوری, زمانی که در نوجوانی از نظرجنسی فعال شد هیچ شکی نسبت به گرایش جنسی خودش نداشت. در دوران کالج اوایل 1980 او در یک گی بار کار می کرد و صدها پارتنر جنسی داشت. او همچنین یک رابطه 4 ساله با یک مرد داشت. مت گذشته خودش را باصفت”زنانه” لحاظ می کند. می گوید “من 140 پوند بودم, ناخن های بلند داشتم, و موهای دم اسبی طلایی و یک گوشواره هم آویزون گوشم بود.” “من مثل منظره ای بودم که باید دیده می شدم.”اما وقتی او 24 سالش بود پارتنر او بعد از یک هفته دوری با خبرهایی جالب برگشت. پارتنر او می گوید”گی بودن برام واقعیت خودش رو از دست داده بود.” این مت رو در هم شکست. مت می گوید:” تمام زندگی ام به واسطه کسی که باهاش بودم برام تعریف می شد -هرکسی که می تونستم ازش استفاده ببرم برای جبران خطاهام.” وقتی  رابطه جنسی مت با پارتنرش به پایان رسید اونها به عنوان هم اتاقی و دوست در کنار هم موندند. مت میگوید: “دوستم با یک زنی دوست شده بود”. این تغییر گرایش جنسی پارتنر مت یک تکان روحی برای او بود به خصوص که آن زمان  مردان زیادی را می دید. او ترسیده بود اما کنجکاو بود بیشتربداند. مت به یاد می آورد و می گوید “یک روز فهمیدم که همجنسگرایی دیگه برام واقعیتی نداره و من با یک زن بیرون رفتم واین خوب بود.” در طی دو تا سه سال  او کاملا در زنان غرق واستریت شد. او این تغییر را بدون تراپی و یا تاثیر گرفتن از گروه های مذهبی انجام داد. او ازطرف دوستانش ساپورت می شد تا مسائل مربوط با پدرش را حل کند و یاد بگیرد که با مردانگی خود کنار بیاید. مت حتی به جایی رسید که  فانتزی های سکسی او درباره مردان نیز از بین رفت. او در واقع استریت تر از هر هتروسکژوالی شد. اگر چه مت این تغییر در خود را بدون کمک متخصصین روانشناسی انجام داد, اما دیگران-گاهی اوقات تحت فشار های اجتماعی ناشی از خانواده وگروه های مذهبی- از یک تراپیست “جبرانی” کمک می گیرند تا به آنها کمک کند که استریت باشند.

فلوید گادفری -یک گی سابق- به مدت 9 سال در آریزونا یک تراپیست جبرانی بوده. دفتر او 5 دکتر دارد و آنها 30 تا 40 تا متقاضی را در طول یک هفته می بینند. بیشتر متقاضیان مردانی هستند که در صدد غلبه کردن بر گرایش های جنسی خود نسبت به جنس موافق هستند. گادفری می گوید :”این متقاضیان به اینجا می آیند چون آنها دپرس, مضطرب و ناراحت هستند. اونها احساس می کنند خارج از گودهستند. اونها مثل همه مردان به نظر نمی آیند و وقتی مردم اطرافشون هم می فهمند که اونها شبیه مردان دیگر نیستند این باعث اضطراب آنها می شود. بعضی از متقاضیان مردان جوانی هستند که پدرانشان سواستفاده گر و بی توجه به آنها بوده اند. پدر اونها هیچ وقت برای آنها در دسترس نبوده تا بتوانند پیوند پدر فرزندی را بچشند. یا بعضی موارد مادر آنها بسیار کنترل کننده بوده و بیش از حد از آنها مراقبت می کرده است. به طور کلی یک خلایی در دوران کودکی اونها وجود دارد که اون حس عمیق پدر فرزندی را در آنها تحکیم نکرده است.” او معتقد است که “پرورش ناکار آمد کودکان موجب گرایشات همجنسگرایانه در آنها می شود.”

بگذارید سوال اصلی را در این لحظه به کناری بگذاریم-که آیا تراپی موثر است؟- و به یک مسئله مهم رسیدگی کنیم. چرابه این تراپیست ها می گویند “جبرانی”؟ آیا این طور نیست که این تیم فکر می کنند که همجنسگرایی یک چیز غیر موجه است- که مردان متقاضی آنها همانند ماشینهای خرابی هستند که محتاج تعمیرند؟ آیا این تراپی در پی مستحکم کردن همان اندیشه قدیمی – که هوموسکژوالیتی را بیماری می دانست وتوسط اسپیتزر و همکارانش 30 سال پیش از میان برداشته شد- نیست؟ این طور به نظر می آید که هست. این مفاهیم عمیقا تثبیت شده حتی وقتی که ما درباره هوموسکژوالیتی حرف می زنیم هم ما را تحت تاثیر قرار می دهند. حتی “گرایش جنسی” نیز از این امر تاثیر می گیرد و گویی این را می رساند  که گرایش کاملا یک انتخاب است. براساس آنچه که گادفری و دیگرانی که عقیده دارند که هوموسکژوالیتی نتیجه تربیت نادرست کودک است, باید گفت هیچ مدرک علمی برحقی در دفاع از این نظریه موجود نمی باشد. اگرچه این ممکن است درست باشد که خیلی از هوموسکژوال ها در طی فرایند رشد رابطه ضعیفی با پدرانشان داردند اما این غیرممکن است که بگوییم, شاید آن پدران با نادیده انگاشتن فرزندان خود, گرایشات به جنس موافق را در آنها ایجاد کرده اند و یا بگوییم پدران از پسرانی که از همان ابتدا زن صفت بودند کناره گیری می کردند و آنها را به سمت گی شدن سوق داده اند.

در رابطه با کار آمد بودن تراپی های جبرانی –تراپی به منظور گزینش دوباره گرایش جنسی- مطالعاتی انجام شد که در سال 2002  توسط روانشناسان نیویورکی آریل شیلدو ومایکل اسکرودر منتشر شد. این مطالعات نشان داد که این تراپی ها کارآمد نیستد وفقط گاهی جواب می دهند.

در یک مطالعه برجسته  که در “آرشیو رفتارهای جنسی”در اکتبر2003 به چاپ رسید, اسپیتزر با200 زن و مرد که خود را هوموسکژوال می دانستند اما 5 سال اخیر عمرشان را مثل یک هتروسکژوال زیسته بودند مصاحبه کرد. اکثر مصاحبه شوندگان تراپی “جبرانی “را انجام داده بودند. در ازای دانستن اینکه چقدر این تراپی موثر است اسپیتزر می خواست بداند که چگونه و تحت چه شرایطی مردم دست به تغییر گرایش جنسی خود می زنند. در عین حیرت اسپیتزر فهمید که مصاحبه شوندگان به صورت دراز مدت (10 سال) مثل هتروسکژوال ها زندگی کرده اند و حتی اظهار داشته اند که فانتزی های سکسی آنها نیز همانند هتروسکژوال ها شده است. و این در هر دوجنس -زن ومرد- مصاحبه شونده یکسان بوده است. اگر چه این را هم باید متذکر شد که همه کسانی که اقدام به تغییر گرایش جنسی خود می کنند هم موفق نیستند. چگونه ما می توانیم این حرکات را بفهمیم؟ -چرا خیلی از مردم می خواهند گرایش جنسی خود را تغییر دهند, چرا بعضی ها موفق می شوند و بعضی ها نه!

قوانین متداوم

در قلب مبحث هوموسکژوالیتی چیزهای میکروسکپی کوچکی وجود دارند:
رشته های پروتئینی که ژنوم ما را می سازند. دو مسئله ژنتیکی وابسته به فهم ما از هوموسکژوالیتی است. اول,آیا ژنوم ما نقشی در گرایش جنسی ما بر عهده دارند؟ دوم ,اگر ژنوم می توانند به ما در تعیین گرایش کمک کنند, آیا آنها فقط دو گونه از گرایش جنسی را تمیز می دهند-گی واستریت, مثل چیزی که مردم به آن معتقدند- یا ژن ها زنجیره ای از گرایشات را ایجاد می کنند؟

مطالعات گوناگون نشان داده که ژن ها نقشی هرچند کوچک در هوموسکژوالیتی به عهده دارند. اگر چه هیچ کدام از این مطالعات قطعی نبوده اند, مطالعات روی دوقلوهایی که با هم بزرگ شده بودند, دوقلوهایی که از هم جدا پرورش یافته بودند و درخت خانواده اشاره می کند به این که -حداقل در مورد جنس مذکر- هر چه ژنوم ما با ژنوم یکی از اقوام هوموسکژوالمان مشترک تر باشد احتمال هوموسکژوال شدن ما بیشتر است -نشان یک مشخصه ژنتیکی.
اما جالب ترین هدف ما جوابی برای سوال رشته ای از گرایشات است. گاهی مثل رنگ چشم ژنوم شخصیت های گسسته ای را هم ایجاد می کنند. اما با خیلی از ویژگی ها مثل قد و پهنای سر, ژن ها تدوام را نیز ایجاد می کنند. در حالیکه خیلی از مردم فکر می کنند که “استریت” و “گی” گروه های مجزایی هستند, شواهد محکمی وجود دارد که آنها از هم مجزا نیستند. و این واقعیت مهمترین مفهومی که ما از بحث های مختلف حول هوموسکژوالیتی می فهمیم را در بردارد.

حتی از همان سال 1940 هنگامی که بیولوژیست, آلفرد کینزی گزارش بسیط خود در مورد اعمال جنسی در آمریکا را به چاپ رساند, این واضح بود که همچنان که خود کینزی گفته “مردم  دو جمعیت از هم جدا شامل هتروسکژوال وهوموسکژوال نیستند… دنیایی که زندگی می کنیم از هر منظری, رشته ای از این دو را در برگرفته.” یک جایگاه جدید اعلام شده توسط ای.پی.ای  به نام آکادمی امراض کودکان امریکایی و 8 سازمان ملی متفق القولند که “گرایشات جنسی در یک سلسله مراتبی متغیرند.” به عبارتی دیگر گرایش جنسی یک چیز دوجانبه مثل سیاه-سفید نیست و اصطلاحات گی – استرییت پیچیدگی های گرایش جنسی را به تنهایی در بر نمی گیرند. به دلایل اصلی تکاملی-فرگشتی- اکثر مردم ترجیح می دهند که به جنس مخالف خود گرایش داشته باشند زیرا این گونه گرایش موجب تولید مثل و ابقای نژاد انسان می شود.اما اقلیتی از مردم در حدود 3 تا 7 درصد به همجنسان خود گرایش جنسی دارند وخیلی از آنها چیزی مابین این دو-بای سکژوال- هستند.

4 اگر ژنوم یک انسان او را در انتهای سمت راست چیزی که من آن را زنجیره گرایش جنسی می نامم قرار دهند او به هیچ وجه نمی تواند یک هوموسکژوال-همجنسگرا باشد. واگر ژنوم انسان او را در انتهای سمت چپ این زنجیره قرار دهند او تقریبا نمی تواند استریت باشد یا حداقل اگر هم سعی براستریت شدن بکند از زندگی اش راضی نخواهدبود. اما اگر ژنوم انسانی او را درمیان این زنجیره قراردهند اینجاست که عوامل محیطی نقش بسزایی را درگرایش جنسی فردبازی می کنند, الخصوص زمانی که آن فرد در دوران جوانی قرار دارد. به این علت که جامعه بیشتر بر زندگی استریت ها صحه می گذارد, بیشتر افرادی که در میان زنجیره قرار دارند تحت تاثیر محیط, هتروسکژوال می شوند. عملکرد سکژوالیتی در انسان بسیار شبیه عملکرد راست یا چپ دست بودن است. این ممکن است مخالف عقل سلیم به نظر برسد اما مطالعات علمی نشان داده است که ژنوم انسان نقش بسیار کمی را در چپ یا راست دست شدن انسان بازی می کنند- وراثت فقط 0.32 رو در این مورد برعهده دارد در حالیکه در مورد قد میزان وراثت 0.84 و برای پهنای سر وراثت 0.95 است. پس چرا 90 درصد جامعه راست دستند؟ آیا این به خاطر فشار فرهنگی جامعه برای راست دست بودن نیست؟ اثرات زیرکانه محیطی بچه ها را مجبور به توجه بیشتر به دست راست خود می کند-
مترجم: در بسیاری از فرهنگ ها دست راست برای انجام کارها به دست چپ ترجیح داده می شود- وکم کم با بزرگ شدن بچه ها توانایی که هر دو دست در سنین پایین تر داشته اند از بین می رود. دست راست زیرک می شود و دست چپ تنبل. کار به جایی می رسد که با وجود این که کودک می تواند از دست چپ خود نیز استفاده کند اما با بالارفتن سن چپ دست شدن را غیرممکن یا مشکل می داند.

مطالعات مقدماتی ج.مایکل بیلی روانشناس دانشگاه نورت وسترن  ,مایکل کینک از کالج لندن و دیگر محققان به این اشاره می کند که موروثی بودن همجنسگرایی هم چیزی بیشتر از موروثی بودن راست یا چپ دستی بودن نیست -در این مورد شاید وراثت نقشی بین 0.25- 0.50 برای مردان ورقمی کمتر را برای زنان بازی کند. این یافته ها سوال جالبی را به میان می آورد:

اگر مردم در یک فرهنگ با گرایش جنسی طبیعی -عاری از هرگونه پیش داوری دینی وفرهنگی- رشد و پرورش می یافتند چه گرایش جنسی ای را بر می گزیدند؟ اگر چه این غیر محتمل به نظر می آید که همه این جمعیت در آخر گی می شدند اما باید این را پذیرفت در جامعه ای بدون فشار های اجتماعی این خیلی دور از ذهن نیست که جمعیت بیشتری به سمت هوموسکژوالیتی متمایل شوند.

انتخاب مت
در مورد مت این غیر موجه است که بگوییم مت با استریت شدن به اصل طبیعی خود بازگشته اگرچه با پشتوانه خوب اجتماعی  او یک راه جدید را برای خود برگزید -راهی که ژنوم او رفتنش را برای مت ممکن ساخته بودند در حالیکه خیلی از افراد گی نمی توانند این راه را بروند. روزی من به این شک کردم که آیا تحقیقات روان شناسی می تواند به ما در یافتن اجسام مرتبط با گرایش جنسی مثل ژنوم, ساختار عصبی و یا ویژگی های جسمی دقیقتری یاری کند! اما چیزی که مشخص است این است که هیچ پیشرفتی درعلم نمی تواند مسائل معنوی و فلسفی را که باعث تغییر گرایش جنسی مت شدند را تعبیر کند. آیا همجنسگرایان انتخاب می کنند که همجنسگرا باشند؟ به علت فشار های عمده جامعه که ما را از زمانی که به دنیا آمدیم به سمت انتهایی سمت راست (کاملا استریت) در زنجیره گرایشات جنسی هدایت می کند این عقلانی است که فرض کنیم اکثر مردمی که هم اکنون به عنوان هوموسکژوال زندگی می کنند به انتهای سمت چپ (کاملا گی) در زنجیره گرایشات جنسی نزدیکند به عبارتی دیگر امکان دارد آنها گرایش ژنتیکی قوی تری و متمایل به هوموسکژوالیتی داشته باشند. اگر چه مدارکی هست که نشان می دهد که ( برخی ) گی ها می توانند به آسانی گرایش جنسی خود را تغییر دهند -البته اکثریت آنها قادر به انجام این کار نیستند -یا حداقل با آن به راحتی کنار نمی آیند. اگر به این شک دارید- تصور می رود که شما راست دستید- سعی کنید چندروزی غذا را با دست چپ بخورید. موفق باشید.

1-National Gay and Lesbian Task Force
2-Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM)
3-the American Psychiatric Association (APA)

جُل پاره هايِ بي قدرِ عورتِ ما: در انتظار مرگ

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

خودام را درآن حد نمی بینم که فراخوان دهم ولی می توانم خواهش کنم از دوستان و دشمنان ، نه برای بازی وبلاگی ، نه برای شعار دادن ، نه برای شق دردهای وبلاگی، نه برای ادیبانه نوشتن ، نه برای …. آقایان و خانم های هم احساس با برچسب همجنسگرایی می خواهند انسان های را به دار بیاویزند می دانم برای برخی این مایع رضایت است چون رونق کسب و کار را به دنبال دارد و برخی دیگر به دنبال شق درد های خود رفتن واجب تر است ولی اگر به جان انسان اهمیت می دهید و انتظار دارید که فردای اگر یک در هزار ممکن احتیاج به حمایت داشته باشید اگر انسان اید حداقل کاری که می توانید انجام دهید نوشتن یک پست در آن نشیمنگاه وبلاگی خود است جای دوری نمی رود اگر شق درد دارید فعلن جلق بزنید شعری یا متنی ادبی دارید بر دیوار بنویسید حماسه دلاوری های خود را یادآوری می کنید کمی تامل کنید باور کنید آنها انسان اند با برچسب همجنسگرا. انسان های همچون خود ما که به قول ساقی قهرمان تنها جرمشان عاشق شدن بود در این وانفسا که عشق را نیز به مسلخ واقعه می برند و به نام خدا گردن می زنند. دوستان و دشمنان هم احساس ، جسارت مرا ببخشید اگر فکر می کنید که برای شما تعیین تکلیف می کنم  ولی جان انسان در میان است بالاتر از انسان چیزی نیست. اگر ماها حداقل کاری که می توانیم انجام دهیم را فراموش کنیم و یا به راحتی از کنار آن بگذریم مطمئن باشید نمی توانیم انتظاری از دیگر کسان داشته باشیم. خواهش من از دوستان و دشمنان این است که در چند روز پیش رو در وبلاگ های خود پستی در محکومیت این اعدام ها از زوایای مختلف بنویسند تا دوستان اولین گام را با کمک از این لینک کردن این پست ها بردارند.

ساقی قهرمان: آنهایی که در فاصله ی پانزده سالگی تا هجده سالگی عاشق شده اند، دستاشونو بیارن بالا

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

حالا

از میان این هفتاد میلیون ، سه نفر را به دست دولت ایران به قتل می رسانیم

نعمت صفوی

مهدی پ

محسن ج

با قرار دادگاه های شهرستان های اردبیل، تبریز، شیراز  یکی از همین روزها به دار کشیده می شوند

.

این سه نفر همجنسگرا هستند . هر سه در نوجوانی عاشق پسری شده اند. هیچ کدام این سه نفر به معشوق شان تجاوز نکرده اند

.

این سه نفر از خانه ی معشوق شان چیزی ندزدیده اند. با چاقو معشوق شان را به قتل نرسانده اند. توی صورت معشوق شان اسید نپاشیده اند. فقط عاشق معشوق شان شده اند و  به احتمال بسیار بسیار زیاد معشوق شان را در آغوش کشیده اند

آرشام پارسی: نعمت صفوی در رسانه ها

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

از زمانی که خبر یک سال پیش اعدام نعمت را منتشر کرده ایم هر روز در یکی از رسانه های اروپایی مطلبی در این باره منتشر می شود. این خبر امروز در یکی از رسانه های بسیار چپ فرانسه منتشر شد.

Nemat

من هستم: انتقام

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

با برو بچی که تو تظاهرات 13 آبان شرکت کرده بودن نشسته بودیم
هر کی خاطره میگفت
اکثرا هم کتک خورده بودیم
از تجاربی که اندوخته بودیم میگفتیم
و از کارایی که باید تو تظاهرات های بعدی بکنیم
از بی رحمی نیرو های به اصطلاح امنیتی میگفتیم
از اینکه با کمال بی رحمی چه برخوردای خشنی با مردم میکردن
و اینکه اگه از اون صحنه ها میشد فیلمبرداری کرد
از زاویه ای که ما بودیم
میشه به طور کامل جهان رو از وحوشت این انسان نما ها آگاه کرد
یه نفر از توی جمع یه حرف خاص زد
گفت: یعنی میشه ما یه روز از اونایی که میزننمون انتقام بگیریم
یعنی یه روز دست ما میفتن اینا؟
حرف غریبی بود واسم تا حالا بش فکر نکرده بودم
به این فکر کرده بودم که اگه مثلا کسایی که به این نیرو ها دستور حمله و برخورد خشن رو میدن دست ما یعنی مردم بیفته چی کار باید باشون بکنیم
اما به این فکر نکرده بودم که اگه یه روزی این نیرو های سطح پایین دست مردم بیفتن باشون چه میکنیم
نمیدونم
باز هم با خشونت موافقم با اینکه تو این 13 آبانی بد کتک خوردم ازشون
خیلی بد تر از تظاهراتای قبل
اما باز با خشونت مخالفم
شعار نیست اینا
اینا راه منه
فکر منه
نمیدونم شاید درست نیست فکرم
شاید افکارم پخته نیست
هر ایردی رو که دلیل حسابی داشته باشه به این فکر وارد میدونم و در بارش فکر میکنم
اما باز ته دلم راضی به انتقام نیست از این سربازا
اونا رم شستشوی مغزی دادن
بد بختن
کین اونا؟
از همین مردمن دیگه
یه روزی میفهمن جریان چیه و به اکثریت مردم ملحق میشن
نباید این فرصت رو از کسی دریغ کرد

آزادی واقعیت دارد: این است نشانه ها ی پایان…

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

حقیقت هاپشت حصار محکم جهل ونادانی می مانند . پلیدی ها بر صحنه ی روزگار نقش می بندند انسانها آرمانهای خود را گم می کنند …

هدف ها به تدریج به فراموشی سپرده می شوند. و انسانها ظاهر را به باطن ترجیح می دهند. به انسانها این گونه القا می شود. که کور کورانه از دین خود دفاع کنند. و به انها گفته میشود که دشمن در کمین است و در هر صورت این دین است که باید حفظ شود. به آنها پوسته ای از دین نشان داد می شود. بر اجرای ظواهر دین سخت پافشاری میشود بدون اینکه هدف و مقصود به یاد آورده شود. سوء استفاده از دین فراگیر میشود. وتابوها آرام آرام بر ذهن هایی که از خود می ترسند هجوم می آورند. انسانها از شکنجه مخالفانشان خوشحال می شوند و پیروزمندانه و باغرور و شعف همه ی ارزشها را ناخودآگاه زیر سوال می برند. همانها که همه ی دین را تعویض میکنند. با اطمینان و غرور از اجرای دین حقیقی سخن می گویند . و خود را بزرگان مقایسه و برای خود مقامی صدها برابر برتر از آنها می بینند. و همان جاست که معنای انسانهای بزرگ و دغدغه هایشان به گور می رود. و همان جاست که باید سر در چاه که نه سر در این عصر مدرن پر مدعا کرد و تا می توان گریست. و تا می توان خنده ی شیطان خود ساخته را دید که بی مهابا می خندد و میگوید اه ای انسان این تو بودی که باهمه ی غرور و نخبتت خود را چه راحت فروختی …

متجاوزان خارهای تیز و برنده هایشان را با نام دین بر دنده های بشریت فرو می برند. و جهالان مست و بی خبر از همه جا می خندند و ذهن آشفته خود را با دینی مخالف دینداری تاریک تر از پیش می کنند. واین بود سزای اعتمادت …خدایا…

آری این است نشانه های پایان …

و وعده ی ما نزدیک است…

پرشین پسر: تفکر

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

دیشب قبل از اینکه توی خواب و بیداری  داشتم با خودم فکر میکردم ! نمیدونم کی خوابم برد شاید نصف تفکراتم توی خواب بوده !
به این فکر کردم که اگه یه پسر ١٣-١۴ ساله که تازه داره بالغ میشه که تازه داره با یه دنیای جدید آشنا میشه ،تازه داره خودش رو میشناسه ، اگه بیاد از روی کنجکاوی یا اتفاق با این وبلاگ روبه رو بشه و بعد  واژه همجنسگرا رو این بغل ببینه چی میشه ؟؟
به خودم جواب دادم : قطعاً اولین کاری که میکنه میره از مامانش میپرسه ! و اونم قطعاً جواب درستی نداره که بده شاید صلاً چیزی ندونه در مورد این مساله ! پس در نتیجه نوجوان طفلک به گمراهی کشیده میشه !گمراهی که ممکنه دیگه هیچوقت جبران نشه ! ‌و فکر میکنم که امکان این که بیاد از خود ما بپرسه خیلی کم باشه ! و مقصر این مساله خود من می باشم .

پس تصمیم گرفتم که اون واژه رو تحریف کنم ! تا کسی که میاد اینجا با خواندن مطالب وبلاگ غیر مستقیم به یه چیزایی برسه و اگه سوالات بیشتری در ذهنش مطرح شد  از خود نویسنده بپرسه!
باشد که همه از گمراهی و جهل و تاریکی  به سوی مقصد روشنایی هدایت شویم !

من هستم: 13 آبان

•2009/11/09 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

بلاخره 13 آبان هم رسید
و من هم مثل همه مراسم های دیگه رفتم
شبش اس ام اس های بدی دریافت کردم
از حالت نظامی شهر میگفتن
از اینکه فرمانده نیروی انتظامی گفته که به تند ترین حالت بر خورد میکنه بامون
از آماده باش همه سربازا
دلهره داشتم
مثل قبل از تمام تظاهراتایی که رفته بودم
اما خوب آمادگی هر چیزی رو داشتم
بی اغراق بگم حتی مرگ
ساعت 10 میدون 7تیر بودم
با 3 نفر دیگه قرار داشتم
دیدیم همو با هوم رفتیم سمت کریمخان
خیابون پر گارد ویژه و لباس شخصی بود
نذاشتن بریم تو کریمخان جمعیت با هم رفتیم به سمت بالا
همون جا من شروع کردم به الله اکبر گفتن
مردم هم همراه شدن
تا روبروی هتل مروارید رفتیم
زیاد بودیم
جمعیت هی فشرده تر میشد
همه شعار میدادن
اجازه حرکت بمون نمیدادن
انگار محاصره شده بودیم
تا به شعار یا حسین میر حسین رسیدیم که حمله کردن
وحشتناک بود
با نهایت خشونت میزدن تو سر و صورت
جمعیت شکافتن
من قشنگ لایه بیرون بودم حسابی باتوم خوردم
تو کمرم 5-4 تا
نمیشد حرکت کرد بسکه فشرده بودیم
اونا هم هی داد میزدن و فش میدادن که حرکت کن
یه مرد با کت و شلوار اومده بود باتوم برقی دستش بود آدما رو انتخاب میکرد و بشون شک میزد
هممون که اونجاا بودیم یه شک هم نسیبمون شد
تا بلاخره به یه کوچی رسیدیم سر کوچه یکیشون واسم جفت پا گرفت
افتادم عینکم پرت شد یه طرف
زیر یه موتور که پارک شده بود
دویدیم توی کوچه یه خونه بمون پناه داد 30-40 نفر تو خونه بودیم همه بد کتک خورده بودن
10 دقیقه بعد رفتم جایی که عینکم افتاده بود
پر گارد بود سر همه داد میزدن که حرکت کنید
با کمال اعتماد به نفس از غافل بودن یکیشون استفاده کردم و عینکمو برداشتم
حسابی کتک خوردم همراهام بد تر از من
رفتیم تو کوچه پس کوچه ها محاصره شده بودیم
تو خیابون فرعیا مردم هی تجمع میکردن و شعار میدادن و اونا حمله میکردن
هی پناه میبردیم تو خونه ها
تو گاز اشک آور زدن هم کم نمیزاشتن
جمعیت خوب و قابل توجه اومده بود اما اجازه ی تجمع نمیدادن
با حضار بد بختی تونستیم بریم سمت کریم خان از خودشون حدود دوهزار نفر با پرچم ایران راه میرفتن و شعار میدادن
مرد ها جلو و زن ها عقب
یاد توصیف هایی که از 28 مرداد شنیده بودم افتادم زن های خراب و مرد های لات
میگفتم مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولایت فقیه
راجب سبز مخملی هم یه چیزایی میگفتن بی شرفا
گارد ها ازشون حمایت میکردن مردم مثل ما رو کرده بودن تو پیاده رو و محاصره کرده بودن و داد میزدن حرکت کنید
و اگه کسی وایمیساد 3-4 نفره میافتادن به جونش
وحشی بودن و بی شرف یهو بی هیچ دلیلی بدون اینکه شعاری داده بشه حمله میکردن به مردمی که تو پیاده رو ها راه میرفتن و میزدنشون
ما هم از این کت ها بی نسیب نموندیم
جایی که زدنمون دیگه اجازه جلو رفتن به سمت ولیعصر بمون نمیدادن
چاره ای ندیدیم جز اینکه یه تاکسی بگیریم و سوار ماشین شیم
وقت برگشتن مسیرمون از سمت سفارت آمریکا بود
رو دیوارا با سبز علیه ما شعار نوشته بودن
سبر فقط سبز علی مرگ به سبز مخملی
دم سفارت دیدم مردم دارن آشغالایی که بسیجیای بیشرف ریختن جمع میکنن
مردمی با تیپ ما
گاردیا بالا سرشون بودن و داد میزدن جمع کنید و اگه کسی تعلل میکرد باتوم میخورد
دستم داره میلرزه دیگه نمیتونم ادامه بدم
بد کردن بامون بی شرفا
کمرم پر جای باتوم
همه تو خیابونا میلنگیدن
گیر بد بیشرفایی افتادیم
برای بقای خودشون دست به هر کاری میزنن
رسیدم خونه اومدم اینا رو تو بلاگم بنویسم دیدم بلاگر باز نمیشه
سرعت نت پایینه موبایلا آنتن نمیده
دوباره شروع شد
اما از همینجا به اون بی شرفا میگم اگه فکر کردید با اینکارا دیگه نمیایم کور خوندید
16 آذر رو میبینید که میایم و چند برابر هم میایم

راه تازه: نعمت

•2009/11/08 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

دوباره همون تلخی بی پایان؛ اینبار سخت تر، نعمت صفوی؛ پسری در آستانه اعدام به جرم آفرینش، نعمت هم سن من است!!!

من در خانه نشسته ام و نعمت روزهای تلخ را سر میکشد … منتظر رای دیوان عالی … بی دادگاه دیوان و ددان … از خودم خجالت می کشم، از خودم بدم می آید … از خودم متنفر می شوم … از اینکه اینقدر ترسو و کوچکم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید … یعنی باید نشست و دست روی دست گذاشت تا آمار وحشی گری های این حکومت لعنتی بالاتر رود؟ به جرم بی گناهی ؟!!!

چه قدر ضعیفیم … چه قدر ضعیفم …

لینک های خبر :

منبع

انعکاس در پسر

انعکاس در خانه هنر

عشق و غصب و غضب

روزهای خاکستری در بندهای سیاه

فحش و کتک و بی گناهی

قتل و دزدی و تجاوز

حکومت دینی!

خدای را به بازی گرفتن لذتی دارد

خدای مترسکی اینان را شکستن باید زیبا باشد

تیغ و طناب و قرص

خون و هوا و سرگیجه

تو با چشم های شیشه ای روزها را می نگری

سال روز ، زاد روز

من هم ، هم سال توام

چه انتظار تلخی

شاید در حسرت تیغ بر رگ های منجمد

شب ها با پیشانی خیس از مرواریدهای سرد بر می خیزی

هر روز که بغض در گلویم می شکند

همان طناب است که در آغوشت می کشد

و آن ملا، و آن یکی تر

آن بالا

چه مظلوم نما تاج سیاه مرگ تو و مرا بر سر گذاشته است

حکومت، سیاست، دین

در پاتیل دستهای خون آلودشان

شوکرانی است به سیاهی و تباهی اهریمن

قلم به دست که پیکر کاغذهای سفید را نوازش میکنم

دانه های باران چشم هایم

بستر هم آغوشی تو را غسل می دهد

نعمت …

دست هایم چه کوچک است برای رهایی تو

نهم آبان ماه 1388

طعم زندگی: M یا F یا …

•2009/11/08 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

آدما تقسیم شدن به دو دسته M و F. همه بدون استثنا یا M هستن یا F… ولی واقعا اینطوره؟

این تقسیمبندی درست نیست.. از نظر من ناقص ه. خب من یه جور دیگه فکر میکنم باید باشه… یه مثال.. از خودم نزدیکتر کسی رو سراغ ندارم که مثال بزنم. من یه TS-ام… یعنی یه ترنس.. یه FTM. من با جنسیت یه F بدنیا اومدم ولی از لحاظ روح و روان یه M هستم. بنابراین برای اصلاح! باید تبدیل به یه M بشم. خب فکر میکنی این تمام کاری ه که باید بشه؟… یعنی “باید” من “تبدیل” بشم تا همه چی درست باشه؟… وقتی جسمم تماما یه M شد همه چی تموم میشه؟.. تو تقسیمات جن/سی درست قرار میگیرم؟

من یه سوال دارم… از خودم. من هیچوقت میتونم یه مرد کامل.. کامل به مانند مردی که مرد بدنیا اومده.. باشم؟… خب! فکر میکنم… همه تغییرات رو در نظر میگیرم.. همه عملها رو.. و به این نتیجه میرسم…….. نه!… من هیچوقت یه M به معنای واقعی نمیشم. این کاملا طبیعی ه. واقعیت این که من همیشه یه TS میمونم. ولی اصلا مهم نیست… منظور من بیشتر روی این دو گزینه-است. چرا ما.. ترنسها.. مجبوریم یکی از این دو تا باشیم؟… چرا گزینه سومی نیست؟.. خیلی از ترنسها بدلایلی پروسه چینج رو تا آخر یعنی تا عمل دنبال نمیکنن… ولی تو یکی از این دو گروه قرار میگیرن چون گروه سومی نیست… درصورتی که نه کاملا M هستن نه F.

فکر کنم یکم واضح نباشه حرفم. بازم برمیگردم به خودم. من روان و شخصیت یک مرد رو دارم ولی در نظر ندارم که این پروسه رو تا به آخر طی کنم به یک دلیل کاملا ساده… نیازی به این کار نمیبینم. من از اینی که هستم راضی-ام…. تونستم با خودم کنار بیام… نیمه مرد بودن رو دوست دارم… و در نهایت یه اسم برام کافی ه. من هیچ اصراری به گرفتن M توی آی دی-ام ندارم…. من خودم رو میخوام… میخوام یه TS بمونم. چرا باید M-ی باشم که نیستم؟… به زور.. با سرپوش! گذاشتن روی واقعیت جسمی؟… اصلا متوجه شدی شرط مرد بودن یا زن بودن چیه؟… من تازگی ها متوجه شدم فقط صورت ه… نه حتی بدن!……. خب اگه من همینطور که هستم بمونم چه اسمی میشه روم گذاشت؟.. پیچیده نیست… جوابش فقط گذاشتن گزینه سوم ه.. همین.  من از هویت دروغین بدم میاد… من یه M نیستم… خودم رو به آب و آتیش هم بزنم همینم که هستم. اگه وجود “سوم” به عفت! عمومی لطمه میزنه… اگه پایه های اخلاق رو میلرزونه.. اگه بنیان خانواده ها رو از هم میپاشونه… برام مهم نیست…. باید سومی هم باشه… باید امثال من بتونن هویتشون رو نگه دارن. یعنی مگه تمام مشکل فقط یه عنوان ه؟… خب من با تمام تناقضاتی که با یه مرد کامل دارم.. بعنوان M شناخته بشم مشکلی نیست ولی اگه بگن TS مشکل اخلاقی و مذهبی و ……. پیدا میکنه؟!… چرا؟… یعنی مشکل تو دیده شدن ه؟…………………………….. من چراهای زیادی دارم… خیلی چیزا رو هم نمیفهمم… نمیفهمم چی اخلاقی ه.. چی ضد اخلاق.. اصلا نمیفهمم همه اینها بخاطر اخلاق ه یا مصلحت!.. فقط میدونم خیلی ها از این نوع حرفها میترسن.. کاش میگفتن چرا. تو که شب و روز منو میبینی… حتی ممکنه دوستم داشته باشی… چرا اگه بگم “نمیخوام” تو هیچکدوم از گروه های ج.ن.سی باشم ازم بیزار میشی؟… چرا میشم دشمن انسانیت؟… فاسد…… منحرف..

امیدوارم حرفم رو فهمیده باشی…. من قصدم زیر پا گذاشتن ارزشهای کسی یا گروهی نیست. قصدم زیر و رو کردن هیچ چیزی هم نیست. من فقط احساس میکنم جریانها میخوان کنترلم کنن… زنجیرم کنن… من این رو نمیخوام… نمیخوام هر چی میگن بگم چشم. میخوام واقعیت رو قبول کنن… بدون حذف و سانسور.

.

.

+ یادم ه تا چند ماه پیش فکر اینکه M نباشم چنان وحشتی برام داشت که براحتی چند ساعت میتونست اشکم رو مثل سیل روان کنه.

+ تو نت در وب هایی مثل فیس بوک بحث گذاشتن گزینه برای ترنس ها مطرح شده.. امیدوارم بتونن عملی کنن. این گزینه رو فقط در وبهای اقلیتهای جن.سی.. اون هم بعضی ها.. دیدم. ولی من تو واقعیت میخوام باشه. نمیدونم چه قدمی میتونم برای این منظور بردارم… با چه گروه هایی… چطور.. ولی باید کاری انجام بشه.

+ همه ترنس ها اینطور فکر و عمل نمیکنن.

سوسول: روز جهانی مقابله با سوسول فوبیا

•2009/11/08 • یک نظر بنویسید

تنهایی: چی شده؟

•2009/11/08 • یک نظر بنویسید

لینک به منبع

سلام دوستان خوبین؟ امیدوارم که باشین

میدونین توی هر وبلاگ مثل این همیشه حرفهاس مشابه پیدا میشه همه هم میدونن

همیشه میگیم دیگه باید شروع کنیم این مبارزه رو همیشه میگیم بسه این همه ظلم

اما راستش همیشه میگیم هیچوقت عمل نمیکنیم .هیچ وقت نمیشینیم به راه چاره فکر کنیم

فقط تیریپ شجاعت بر میداریم.

همش یه حرقه همیشه یه حرفه .

البته من هم از این قاعده مستثنا نیستم اتفاقا من خیلی ترسو هستم.

اما تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

البته من منکر زحماتی که تا حالا کشیده شده نیستما!!!!

مخصوصا زحماتی که آقای آرشام پارسی کشیدن خیلی هم از ایشون و خیلی های دیگه ممنونم اما کافی نیست .

باید توی ایران باشه………………………………………………………………………………………….

میدونم شاید به نظرتون با این وضعی که داریم این حرفم مسخره باشه

اما بیاید واقع بین باشیم.ما تا خودمون کاری نکنیم هیچ کس به ما کمک نمیکنه .میکنه؟ این روزا همه دنبال منافع خودشون هستن.

چرا زندگی باید به کام ما زهر باشه؟؟؟؟چرا؟؟؟

خواهش میکنم یگم فکر کنید………………………………………………………………………………….

تا کی باید منتظر معجزه باشیم؟؟؟

خدایا کمک کن تا بتونیم خودمون رو اثبات کنیم.دوستان… دخترا پسرا بیاین دست به کار شیم

خدا به ما کمک میکنه

بیاید امیدوار باشیم