اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم ( نگاره های دیگران )

سخن پسر: آنچه در زیر می خوانید نگاره های بلاگرها دگرباش و غیردگرباش در باب بازی وبلاگی است که با نام “اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم” باب شده است.
لازم به ذکر است که سعی خواهد شد تا اگر مطالب دیگری پیرامون این موضوع در وبلاگها درج شد در همین وبلاگ نقل قول شود.

 

از وبلاگ ساقی قهرمان:
پسری از جنس گل سرخ

وقتی با چراغ شروع به کار کردم هیچ وبلاگ دگرباشی را ندیده بودم. شنیده بودم که نویسنده های دگرباش وبلاگ نویسی می کنند. دنبال وبلاگ های دگرباش می گشتم تا برای چراغ از نویسنده های دگرباش مطلب پیدا کنم و یا از نویسنده های دگرباش دعوت کنم برای چراغ بنویسند، که البته آن موقع موفق نشدم؛ به دلایلی به من جواب ندادند. بعد از یکی دو ماه توانستم، با زحمت زیاد، این ارتباط را برقرار کنم. در آن سفر، اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم وبلاگ پسری از جنس گل سرخ بود. پر از صورتک بود. دو سه بار از بالا تا پایین پست ها را نگاه کردم ولی چیزی از جنس کلمه توی سرم نمی رفت، حتی تصویر هم نمی رفت، خیلی زیاد بودند صورتک ها.

پیش از آن، حدود ده سال پیش تر، نوشته های معاصر دگرباشی را در مجله ی هومان دیده بودم. و بعد از آن، مجله ی ماها را دیده بودم. وبلاگ پسری یک پدیده بود که تا مدت ها خاطره اش از ذهنم بیرون نرفت. هر چند روز یکبار برمی گشتم دوباره بازش می کردم تا دو سه کلمه اش را بفهمم. بعد یکروز تمام متن آخرین پست را کپی کردم و توی فایل ورد سیو کردم و تمام صورتک ها را برداشتم و از بالا تا پایین خواندم. عبارت هایی که به گویش کودکانه برگردانده شده بود را ترجمه کردم به گویش معمول بیست و پنج سالگی. تازه آن موقع کشف کردم که در یک متن کوتاه چقدر عشق و اشتیاق و امید و ترس و دلهره و تنهایی و خیالبافی می تواند جمع باشد. پسری فقط کمی شبیه دوستان دگرباش من در تورنتو بود. یک چهره ی تازه بود. ظرافتش خاص خودش بود. مثل حباب بود. خیلی دوستش داشتم. خیلی دوستش دارم. گاهی نگرانش می شدم. به خصوص که دیگر هیچ وقت در آن وبلاگ ننوشت. همین چند روز پیش فهمیدم که دوباره دارد می نویسد، در یک وبلاگ دیگر.

بعد از آن با وبلاگ های دگرباش زیادی آشنا شدم. و پیش آمد که با نویسنده هاشان هم آشنا شوم. کم کم دوستان من در تورنتو جای خودشان را دادند به دوستانم در وبلاگ های دگرباشی. این که گاهی با هیچکدامشان نمی شد هیچوقت حرف زد مشکل بزرگی در رابطه ی دوستی من با دوستان تازه ام ایجاد نکرد. دنیای تازه قاعده ی خودش را داشت. و آنقدر وبلاگ آشنا پیدا کردم که بدانم چقدر هر کدام با هر کدام متفاوت اند و بی شباهت به هم و چقدر هر کدام ویژگی های خاص خودشان را می گذارند توی معنای دگرباش. مدت ها عادت کرده بودم بگویم داخل کشوری ها، خارج کشوری ها، و صورت های آدم ها را شبیه به هم ببینم. اما دوباره یادم آمد که که آدم ها را نمی شود اینجوری جمع بست.

اولین مرد هــ ـمــــ ـجـــ ــنـــــ ــســـــ ــگـــ ـرایی که از نزدیک شناختم فریدون فرخزاد بود. دنیای جوانی من بیشتر از آن که فروغ رنگ گرفته باشد از شخص فریدون فرخزاد تأثیر گرفته است. چهره ی مرد ایرانی، آنقدر با حضور فرخزاد، انسانی شد که من هیچ وقت ناچار نشدم تلاش زیادی برای شکستن چارچوبهای ذهنی خودم بکنم، خود بخود شکستند. در پانزده سالگی من، و با لطف فریدون فرخزاد، چهره ی مردانه از قمه-بودن آزاد شد و مردها آدم شدند و مهربان و ظریف و جسور و کت شلوار با پیراهن صورتی تن شان کردند و سبیل و کـــ ــیــ ـرشان مصرف های متنوع و ملیح پیدا کرد. منظورم این است که پسری، خیلی عجیب نبود، پیش از او، به زبان فارسی، فرخزاد را دیده بودم. اما حرف زدن پسری عجیب بود. یادم می آید فرخزاد یکی از سلیس ترین و خوش صحبت ترین کسانی بود که دیده بودم. همان زمان ها پای صحبتش هم نشسته بودم. در طول یک ساعت در یک جمع چار پنج نفره نشسته روی زمین چارزانو، هروقت خواست خندید هروقت خواست گریه کرد و تمام مسائل سیاسی روز را تحلیل کرد و خصوصی ترین خاطره هایش را تعریف کرد و حریم خودش را هم با قدرت حفظ کرد. اما زبان پسری، از جای دیگری می آید. از جایی که خطر خطرناک تر است و تنهایی عمیق تر است و دیوارهای بین من های یک نفر، بلندتر و همه ی این ها، از هر آنچه که فرخزاد را یکه نگه داشت، دردناک تر. زبان پسری در محیط متفاوتی شکل گرفته است. دلنازک تر است. بچه سال تر است. از بزرگ شدن می ترسد. هنوز با هویت هــ ـمــــ ـجـــ ــنـــــ ــســـــ ــگـــ ـرایی خودش به اجتماع نپیوسته است. در واقع نسل جوان هــ ـمــــ ـجـــ ــنـــــ ــســـــ ــگـــ ـراهای ایران تجربه ی بزرگسالی و میان سالی را از سر نگذرانده اند که بنویسندش و میان سالی اصولا برای هــ ـمــــ ـجـــ ــنـــــ ــســـــ ــگـــ ـراها خطرناک تر از دگرجنسگراها است.

خیلی دلم می خواهد تأکید کنم که هــ ـمــــ ـجـــ ــنـــــ ــســـــ ــگـــ ـراها شبیه به هم نیستند، برای اینکه نیستند، برای اینکه هیچکدام شبیه به آن دیگری نیستند. ربطی به هم ندارند. اما هستند. خیلی به هم شبیه اند. ما با حضورمان با خواسته هامان با سلیقه هامان با تنهایی مان با بی پناهی مان با فشاری که به قانون می آوریم که گشاد شود و با پیشنهادهایی که به جامعه ی تک جنسیتی می دهیم که چشمهایش را باز کند و با لطفی که به جامعه ی دیکتاتوری زده می کنیم که سیالیت جنسیت را کشف کند، شبیه همیم. و با زنانگی و مردانگی متفاوت از زنانگی و مردانگی قانونی، شبیه به همیم.

رضا، می دانی در یک ساله ی گذشته چقدر ما به تو تشکر بدهکاریم بابت همه ی این ابتکارهای شاهکار و این همه پیگیری؟

پسری از جنس گل سرخ، دوباره دارد می نویسد. دعوتش می کنم به بازی. و بعد از فانی فانتاستیکا دعوت می کنم و مهدی همزاد، سعید پارسا، امیر دلبازی، و فرزانه مرادی(غیر دگرباش)،گاهنوشت های یک لزبین، و سپهر لنداسکیپ،

 

از وبلاگ وب 2 ( وبلاگ دکتر مزیدی ):
دگرباش

معمولا توان و انرژی لازم برای شركت  در بازيهاي وبلاگی را ندارم.به همين دليل است كه تقريبا در همه آنها شركت نكرده‌ام. در همان چند مورد معدود نيز سعي كرده‌ام ان فرصت بهانه‌اي باشد براي بيان نظر شخصي خودم در ان مورد خاص.
يكي از
دوستان وبلاگ‌نويسان دگرباش از بقيه دوستان درخواست كرده كه در مورد اولين وبلاگ دگرباشي كه ديده‌اند و خوانده‌اند بنويسند. شخصا در طی اين چند سال  سعي كرده‌ام تعداد زيادي وبلاگ دگرباش را بخوانم. اما حقيقت ان است كه بخاطر ندارم كي و كدام  وبلاگ، اولين بوده است. پس اجازه دهيد بجاي آن، چيز ديگری را بگويم.

اولين بار تصور مي‌كنم بصورت جدی در لابلای كتابهای “بابك احمدی” بود كه با مفاهيم دگرباشي آشنا شدم. نوشته‌هاي ايشان بيشتر از زاويه ديد ادبيات و فلسفه به مباحث نگاه مي‌اندازد.
بخاطر دارم كه در همانجا بود كه نوشته شده بود يكي از مباحث مهم و محوری در انديشه معاصر مفهوم “ديگری” يا “others” است. نمي‌دانم جذابيت نگارش سحرانگيز استاد بود يا خود مفهوم مورد نظر؛ در هرحال از همانجا سعي كردم اين مفهوم را در كلي‌ترين معنا، پيگيری و دنبال كنم.در بسياری از موارد مفهوم”ديگری” در ارتباط تنگاتنگ با مفهوم “اقليت” قرار داشت: اقليتهاي قومي، جنسي، نژادی، مذهبي و … [ تصور مي‌كنم لازم به يادآوری نيست كه اينجا اقليت بيش از آنكه مرتبط با تعداد افراد باشد، بيانگر قدرت اجتماعی/سياسي اين گروهها است]. تاريخ نشان داده كه اقليتها تقريبا در تمام موارد نامطلوب شناخته شده و سركوب مي‌شوند.

از همين ديدگاه بود كه در همه‌جا سعي كردم به مسايل مربوط به اقليتها توجه بيشتری كنم.لازم نبود موضع‌گيری سياسي-اجتماعی خاصي انجام بدهم.تنها كافی بود همانگونه كه استاد در كتابهايش آموزش داده بود ، انديشيدن را تمرين كنم و درك كنم بدون اين كه قضاوت كنم. از اين نظر لازم بود كه بصورت بي‌واسطه از گفته‌ها، نوشته‌ها، احساسات، عواطف و…. هركدام از اين گروهها باخبر شوم.

طبعا يكي از متفاوت‌ترين اين اقليتها – لااقل برای من كه هتروثكثوال بودم – افرادی هستند كه به عنوان “دگرباش” شناخته مي‌شوند.در دنياي واقعي – خوب‌ يا بد ؛ درست يا غلط – اين افراد نمي‌توانند آنگونه كه هستند خود را بيان كنند.اينجا بود كه اينترنت بعنوان يك منبع بسيار غني به كمك من امد.

انتخاب روش مواجهه با اين دسته از وبلاگها بسيار مهم بود.اگر مي‌خواستم از ابتدا براي قضاوت در مورد انها  به سراغشان بروم طبعا هرگز نمي‌توانستم انها را درك كنم.( شايد براي بسياری درك كردن اين افراد موضوع مهمي نباشد، اما  درك كردن تك‌تك انسانها با تمامي پيچيدگيها و زيرو بم‌شان لااقل در حد و اندازه توان انساني خودم ، هميشه برايم امری محترم و جذاب بوده است). ياد گرفتم كه برخلاف رسمي كه در جامعه جريان دارد قضاوت نكنم- نه له نه عليه. تنها بخوانم و بخوانم و با هربار خواندن سعي كنم آن حس را – هرچند بعيد و قريب باشد- در خود بازتوليد كنم.

ناگفته پيداست كه درك چنين مسايل و پديده‌هايي  بسيار سخت و پيچيده است.اما تنها دليل موفقيت نسبي من در اين زمينه-حداقل موفقيت از ديدگاه خودم- اين بود كه هرگز سعي نكردم قضاوت كنم.در تمام موارد سعي اصلي بر درك آن شخص يا پديده بود.گاه اين درك بصورت نسبي حاصل شده گاه بدست نيامده.گاه توانستم با آن مورد ارتباط حسي برقرار كنم و در بسياری از موارد ارتباط برقرار نشد.

اين سعي و كوشش هنوز هم جريان دارد.

همه اينها را گفتم تا بگويم وبلاگها- بخصوص وبلاگهاي دگرباشان- كمك بسياری به من و امثال من كرده‌اند تا درك و شناختي انساني‌تر و نزديكتر به واقع از افرادی بيابم كه در محيط واقعي سركوب مي‌شوند. اينكه وبلاگ x اولين وبلاگ بوده يا وبلاگ y چندان تفاوتي برايم ندارد.مهم ان است كه تقريبا به همه انها مديون هستم.

از واژه مديون استفاده مي‌كنم تا بگويم هرچقدر ديگران به شما كمك كنند ديدتان را نسبت به اطرافيان خود انساني‌تر و ملموس‌تر كنيد، به واقع، در حق شما لطف كرده‌‌اند و بر ميزان انسانيت شما افزوده‌اند و اين بنظر مي‌رسد چيز كمي نباشد.

نكته: اين نوشته نه له دگرباشي است نه عليه ان.بلكه تنها بيانگر نوع ارتباط يك فرد غيردگرباش است با جامعه مجازی دگرباشان.

اميدوارم اينترنت و محيط مجازی بهانه‌اي شود براي نزديكتر كردن انسانها به يكديگر؛ درك متقابل همديگر و احترام به تفاوتهاي موجود بين انسانها.

 

از وبلاگ فالش:
اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم

از طرف رضاي عزيز، نويسنده وبلاگ پسر به يك بازي دعوت شدم! طبق اين بازي قرار است تا هر كسي كه به آن دعوت ميشود، بنویسد كه اولین وبلاگ دگرباشي که دیده است کدام وبلاگ بوده و احساس (و یا واکنش) آن روزهاي او چه بوده است!؟
و اما پاسخ من
اولين وبلاگي دگرباشي كه ديدم وخواندم!
وبلاگ معروف پيمان عزيز با نام اپســـ ـيــ ـلون گـــ ـــي بود
بدون ترديد و چيزي كه همه به آن اذعان دارند اين بود كه پيمان با اپسيلون گـ ـي اش، نقطه آغازيني بر فعاليت هاي و نوشته هاي دگـ ـرباشان ايراني بود و به اصطلاح ، با نوشته هاي او بود كه گـ ـي از طريق نت به خانه ايراني ها راه يافت!؟
آن روزها مفهومي مانند همجنـ ـسگـ ـرايي وگـ ـي بودن به نوبه خودش يك كلمه عجيب و مدرن و درعين حال غير قابل باور و منافات يافته با دين بود! و پيمان با شهامت خاصي كه داشت (به قول خودش كه بالاي وبلاگش نوشته بود (صاحب اين صفحه وجود خودش را باور كرده است) ازخودش و سرنوشتش با رنگ و بوي كاملا همجـ ـنـ ـس خواهانه مينوشت
هركسي با خواندن وبلاگ پيمان، از احساس ناب و جالب و دوست داشتني او به وجد مي آمد و بي صبرانه منتظر بقيه آن بود! من نيز آن روزها همين حس را داشتم! البته مقداري ديربا وبلاگ پيمان آشنا شدم!(اواخرسال 2003) اما همان قدركافي بود تا تمام آرشيوش را بخوانم و خودم را درحس با او شريك بدانم! براي همين خاطره خوبي از اپسيلون دارم! و بر سرپست هاي آن ساعت ها با سام حرف زده ام و شجاعت و احساسات پيمان را تحليل ميكرديم وخيلي دوست داشتيم تا براي يك بارهم كه شده با پيمان از نزديك ملاقات داشته باشيم! اما متاسفانه نشد
اما هبچ وقت نميدانستم كه اولين وبلاگي كه خوانده ام، بعدها يكي از الگوهاي من براي نوشتن فالشم خواهد شد و امروز از اين خوشحالم كه تاثير وبلاگ پيمان را از ياد نبرده ام و هرجايي كه دوستان به من لطف داشته اند و فالش نويسي را سبكي ميدانند، اپسيلون را فراموش نميكنم و تاثيرش را بر خودم پوشيده نمي بينم
هرچند كه امروزه از وبلاگ اپسيلون گـ ـي تقريبا چيز نمانده است و هرچه در دسترس است مشكلات يونيكدي دارد! براي همين بود كه تصميم گرفتم تا فايل پي دي اف به نام
ازآن روزهاي نخست كه سپنتاي عزيز زحمت مصاحبه و آماده كردن آن را كشيده است، براي يادآوري دوباره پيمان و اپسيلون گـ ـي دوست داشتني‌اش در دسترس قرار دهم! و در پايان اميدوارم كه پيمان عزيزم هرجاي دنياست خوب و شاد و سرحال باشد و به تمام آرزوهايش برسد و بازهم از او براي همه حس قشنگي كه به من و سام آن روزهايم داد، ممنونم
من نيز به اين بازي
آرشام پارسي نويسنده وبلاگ
وب نوشت هاي من
ماني زانيار نويسنده از من بگريزيد كه مي خورده ام امشب
پورياي عزيزم نويسنده وبلاگ اين بود سزاي عاشقي؟
امين نويسنده وبلاگ زندگي …ع ش ق… مرگ
هومن تهراني نويسنده وبلاگ روز بود ماه پشت ابر بود
كاوه نويسنده وبلاگ
در خلوتگاه
احسان نويسنده وبلاگ دوريان گري
را دعوت ميكنم و اميدوارم كه دعوت من را بپذيرند

 

از وبلاگ انرژی:
اولین وبلاگ هـ ـمـ ـجـ ـنـسـ ـگرایی که دیدم

درود و سپاس از دوستانی که منو به این بازی دعوت کردن .
سپهر مدیر وبلاگ ” این گونه رازها
آرش مدیر وبلاگ ” دلبستگی های مردانه
بر میگرده به چند سال پیش . اون روزها تازه فهمیده بودم هـ ـمـ ـجـ ـنـسـ ـگرا هستم .
هر روز در اینترنت جستجو میکردم تا میزان آگاهی خودم رو در این مورد بتال ببرم . هرگز فکر نمیکردم هـ ـمـ ـجـ ـنـسـ ـگرایی باشه که وبلاگ هم داشته باشه و تو اون از خودش و زندگی و مسایل و مشکلاتی که داره بنویسه .
یادش به خیر . دکتر ” شیر محمدی ” منو تشویق به این کار کرد که یه وبلاگ بسازم و تو اون از خودم ، احساسم و هر آنچه که در ذهن داشتم بنویسم .
اولین وبلاگی هم که دیدم و مدیر اون هـ ـمـ ـجـ ـنـسـ ـگرا بود ” اپسیلون گــ ـی ” بود .
خیلی خوشحال بودم که یه هم احساس پیدا کردم ، کسی که مثل خودم بود و تو وبلاگ اون احساس راحتی میکردم . شاید در روز چندین و چند بار به وبلاگ ایشون سر میزدم تا ببینم پست جدیدی تو وبلاگش گذاشته یا نه .
کم کم با وبلاگ های دیگه ای آشنا شدم که هر کدوم سهمی در شناخت هـ ـمـ ـجـ ـنـسـ ـگرایی به من داشتن .
وبلاگ بعدی هم که دیدم وبلاگ ” بهبد ” بود که اون موقع به نام دیگه ای می نوشت .
یکی از بهترین و تاثیرگذار ترین کسانی هست که در زندگی من بوده . با نوشته های اون زندگی کردم .
با خوندن وبلاگ اون از ته دل گریه کردم ، از ته دل خندیدم و معنی کامل یک دوست پـ ـسـ ـر رو درک کردم .
اون موقع تعداد هـ ـمـ ـجـ ـنـسـ ـگرایانی که بلاگر بودن خیلی کم بود ، انگشت شمار .
ولی حالا خدا رو سپاس بیشتر هـ ـمـ ـجـ ـنـسـ ـگراها بلاگر هم هستن .
به امید روزی که همه به خواسته ها و جایگاهی که باید داشته باشیم برسم و این میسر نیست جز با تلاش و کوشش خودمون .
کسانی هم بودن که الان در جمع ما نیستن .
من هم این دوستان رو به بازی دعوت می کنم :
” مازیار ” مدیر وبلاگ
راز کهنه
” هرمزد ” مدیر وبلاگ
یکی از این روزها
” رضا ” مدیر وبلاگ
فالش پسر
” شاهد ” مدیر وبلاگ
خاطرات و خطرات
از این دوستان میخوام در این بازی شرکت کنن و بگن که اولین وبلاگ هـ ـمـ ـجـ ـنـ ـسگـرایی که دیدن کی بود و چه احساسی بهشون دست داد .

 

از وبلاگ در خلوتگاه:
اولین جگرباش

به به! به به!
بازم مثکه تو محله خبراییه! یه عده بازی در آووردن و اینبار هم توپو انداختن تو حیاط ما!!
برین شیطونا! برین دم خونه خودتون بازی کنین!! می گیرم توپ تونو پاره می کنما!!! (تازه یکیشونم اومده میگه بیا تو هم بازی!)
ای بابا! ول کن دستمو! چی می خوای؟! هان؟؟ اسم اولین بلاگر دگرباش رو؟! بی خیال! هان؟ نمیشه؟! آخه داستانش طولانیه! خب بیا بشین اینجا تو بغلم تا یواش یواش بت بگم!!!

حالا از کجا شروع کنم؟! آهان! راستش… خب… ببین… اول اولیشو که دقیقا یادم نیس! فک کنم مال یه سرخپوسته بود! هر چی با زبون آدمیزاد براش می نوشتم انگار نه انگار! هر چی باکومبا باکومبا هم کردم حالیش نشد! خیلی زبون نفهم بود. امکان کامنت گذوشتن با دود هم نبود. ناچارا بی خیالش شدم…

هوم؟ منظورت از ایرونیا بود؟ آآآ… اگه اشتباه نکنم اولیش سایت -ی ایران بود که یه سری خوشحال از خودشون فانتزی در می کردن! بعد مدت کوتاهی هم سر و کله اپسیلونی پیدا شد که تو اون زمان برا خودش بینهایتی بود. حس عجیبی داشت. جدی جدی ترکونده بود. همونطور که اگه الان تو از رو پام بلند نشی بری می ترکونمت!

خوبه! خیییلی ممنون…

 

از وبلاگ دلبستگیهای مردانه:
اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم

رضاعزیز ،بلاگر وبلاگ پسر منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده که در اون بایستی نام اولین وبلاگ دگرباشی رو که دیدم بگیم و خاطره و واکنشمونو به اون وبلاگ.

اول ممنون رضا جان بخاطر لطفی که به من داشتی و تعریفی که کردی و همینطور به خاطردعوت من به این بازی .تو این چند ساله معمولا هرسال یه بازی وبلاگی بین بچه های وبلاگستان مطرح می شد و امسال هم که قرار دادن عکسهای جواد هستش طبعا واسه ماها زیاد شرکت تو این بازی ممکن نیست.

اما ایده وبلاگ پسر به نظر من که خیلی جالبه ،شاید بهتره بعد از وبلاگهای دگرباشی به تمامی وبلاگستان بستش داد.

راستش چند تا وبلاگ بود که من اون روزا می خوندم که متاسفانه هیچکدومشون دیگه نمی نویسن.اولین وبلاگی که دیدم و تقریبا منم با اولین یا دومین پستش تصمیم به نوشتن کردم وبلاگ ایپسیلون گـــ ـی (به قلم پیمان) بود.که با تم سیاه رنگ خودش و بقول بلاگرش(خاطرات و اعترافات )خودش بروز میشد.سیر وبلاگ برام جالب بود و احساس می کردم که افرادی هستند که زدگی شبیه به من دارن.ایپسیلون گــــ ـی بعد از 4 ماه دیگه ادامه نداد اما به نظر من تاثیرشو روی خیلیها گذاشت. واسش هرجا که هست آرزوی موفقیت می کنم.

دلم می خواد یه وبلاگ خوب دیگه رو هم بگم که به انگلیسی می نوشت (Digital Closet) جدا از مطالب خوبش ،من عاشق لینکهاش بودم ،تقریبا تمام وبلاگهای فارسی رو لینک می داد ،هر روز چکش می کردم ببین وبلاگ جدیدی رو اضافه کرده یا نه خوب حالا نوبت دوستان دیگره که ورژن خودشونو بگن من از وبلاگهای زیر دعوت می کنم
گاهنوشت های یک ایرانی
از من بگریزید که می خورده ام امشب
این گونه رازها
انرژی

 

از وبلاگ به نام خورشید:
اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم

منم میتونم بیام تو بازی؟ البته کسی دعوتم نکرده…اما میام

معذرت رضا پسر… منم میخوام بیام
من هم اولین سایتی که دیدم گروه هومان و سایت گـــ ـی ایران که قرار بود منم توش مطلب بزارم…- راستش یه دونه هم گذاشتم- بود بعد هم رضا نورهود و سایتش گـــ ــی پرشیا و بعد هم سایت خود من پرشیان گـــــ ــی پاور … اما اولین وبلاگی که خوندم وبلاگ کیوان بود که یادم نیست اون موقع اسمش چی بود
بعد هم دلبستگی ها و ابر شلوار پوش و کوییر دایری . وای خدا میخوام بشینم و گریه کنم به یاد اون هایی که مینوشتند ..و الان دیگه نیستن….

 

از وبلاگ زندگی …. ع ش ق …. مرگ:
بازی

توو پرسه زدنهام همیشه به وبلاگهایی برخوردم که طی این مدت اثرات زیادی روی من داشتن و گاهاً چیزای زیادی هم از اونا یاد گرفتم .
آدمای زیادی اومدن و رفتن ، با اسمهای مختلف و رسم های متفاوت .
هر وقت که یکی از اونها خداحافظی میکرد و یا بدون حرفی وبلاگشو تعطیل میکرد غم بزرگی دلمو میگرفت که انگار واقعا یکی از دوستای خوبمو از دست دادم .
این مقدمه روگفتم که بگم ، بهبد پرشان عزیزمنو به یه بازی دعوت کرده تا تواون بازی بگم که اولین وبلاگ دگرباشی که خوندم کدوم بود و چه احساسی با خوندن اون داشتم .
راستش اصلا یادم نمیاد که اولین وبلاگی که خوندم کدوم بود ولی با اجازه دوستان و با اجازه بهبد عزیز و فقط به خاطر اینکه دعوت دوست عزیزم رو بدون جواب نذارم ، یکی از وبلاگهایی که دوست داشتم رو ذکرمیکنم .
هر وقت صحبت از وبلاگهای دوستان میشه ، چندتا از وبلاگهای قدیمی به خاطرم میاد که همیشه بدون استثنا وبلاگ مردانه ها یکی ازاونهاست.
شاید علاقه من به مردانه ها به خاطرسبک نوشتنش باشه ولی برای من یادآور خاطرات زیادی بود که دوسشون داشتم .
اما متاسفانه با وجود اینکه قرار بود تا آخرداستانش رو بنویسه نمیدونم چطور شد که وبلاگش رو تعطیل کرد و رفت . یادمه از اینکه دیگه نبود چقدر ناراحت بودم .با این حال خوشحال میشم هروقت میبینم دوستان دیگه ای به جمع بلاگرها اضافه میشن و برای همه اونها آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم و از دوستان هم تشکر میکنم که با این بازی فرصت اینو فراهم کردن تا یادی از اونایی بشه که یه روزی برامون یادآور خاطرات زیبایی بودن و حالاخودشون برای ما تبدیل به یه خاطره شدن ،و ازبهبد عزیزهم ممنونم که منو به این بازی دعوت کرد .

 

از وبلاگ دوریانگری:
بازي

دوستان بازي قشنگيه.اگه كسي اپسيلون گي رو دعوت كنه چي بايد جواب بده؟
من اولين وبلاگي كه از هم احساس هام خوندم،وبلاگ باغ عدن بود.و البته آرامش شبانه.
بذاريد يه كم از پيشرفت قدم به قدمم با وبلاگها هم بگم تا سليقه ام هم دستتون بياد.

اوايل فكر نمي كردم وبلاگي با مضمون همـــ ـــجـــنــــ ـــســــ ـگـ ـــرايي تو اينترنت باشه.اين بلاگها رو هم در يك جست و جوي نا اميدانه پيدا كردم.نمي دونيد چه شور و شعفي بهم دست داد با خوندن اين بلاگها.تحت تاثير جو حاكم،فكر مي كردم تو ايران گي به معني واقعي كلمه وجود نداره و اگه باشه يه رابطه ي كوتاه مدت و از سر هوس خواهد بود.ولي خوندن بلاگهاي دوستانم نور اميد رو تو دلم روشن كرد.وبلاگهاي مرجع هم خيلي به دردم خوردن.مدتها انتظار آپ شدن بلاگهاي محبوبم بودم.به قول باربد يه خواننده ي خاموش بودم.هر از گاهي هم يه كامنت به اسم احسان تو وبلاگها مي ذاشتم.عاشق داستانهايي بودم كه فاني تو فانتاستيكا مي نوشت.پرواز بر فراز آشيانه ي فاخته برام تداعي كننده ي خيلي احساسات خوب بود. زماني هم با رضا پسر يه مكالمه ي خوب داشتم. خيلي تو زندگيم تاثير گذاشت. تقريبن يه سال پيش بود. اين شيوه ي جديد نوشتن رو هنوز پيش نگرفته بود رضا. مي دونم كه خودش هم يادش نيست الان.
بعد با علي مي اند بويز آشنا شدم. تهران بويز رو مي خوندم تا اين كه غيبش زد. واران كرمانشاهي رو هم يادم نره چون چند باري باهاش چت كردم.
خيلي بي تجربه بودم ولي يه دوست خوب دارم كه خيلي تو مسايل مختلف كمكم كرد. تنها كسيه كه باهاش راحت مي تونم حرف بزنم و سوالهام رو بپرسم و خجالت هم نكشم. بهبد پرشان عزيز،كسي بود كه فكر نوشتن بلاگ رو تو ذهنم انداخت.
به لطف بهبد، رضا شاد عزيزم رو هم پيش از وبلاگ نويس شدنش شناختم!
قبل از شروع وبلاگم با پويا آشنا شدم و اين آشنايي،سبب آشنايي هاي ديگه اي هم شد.
هرمزد و باربد و…
با شروع وبلاگم هم دوستان عزيز زيادي  رو بهشون برخوردم.از جمله انرژي و …
اين بود راهي كه تا حالا پيموده ام.بازي خوبيه.
منم به نوبه ي خودم رضا شاد گلم رو به بازي دعوت مي كنم.كس ديگه اي رو نمي شناسم كه دعوت نشده باشه.
موفق باشيد

 

از وبلاگ روز بود ماه پشت ابر بود:
101

شب های
تن هایی
چقدر
دیر می گذره
بیا
بیا
بیا
شب های تن هایی
بوی
سکوت میده
بوی
غم
بیا
زودتر بیا
خیلی تنهام

پینوشت:
بهبد عزیز لطف کرده و منو به بازی بلاگستان دعوت کرده توضیح زیادی ندارم چون نیاز به توضیح ندارد وبلاگی را که من اولین بار خواندم همه میشناسند و خیلی ها اولین وبلاگ آن را خواندند، بله اولین وبلاگ که خواندم اپسیلون بود. با تشکر از بهبد عزیز بابت دعوت من به این بازی .

~ با 5pesar در 2008/04/02.

2 نظر to “اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم ( نگاره های دیگران )”

  1. پسرم
    یه قرص برنج بنداز بالا راحت شو
    تو خیلی داغونی

  2. سلام.من جیا هستم.آدرس جدید من اینه:http://mylworld.blog.com/
    خواهشا با نام “گاهنوشت های یک لزبین” لینک بدید.مرسی.در ضمن من داستان شما رو تو وبم گذاشتم.اگر مایل نیستید که داستانتون نمایش داده بشه به من بگید تا پاکش کنم.بای

يك پاسخ برايش بگذاريد