اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم ( نگاره های دیگران ) ( قسمت پنجم )

سخن پسر: آنچه در زیر می خوانید نگاره های بلاگرها دگرباش و غیردگرباش در باب بازی وبلاگی است که با نام “اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم” باب شده است.
لازم به ذکر است که سعی خواهد شد تا اگر مطالب دیگری پیرامون این موضوع در وبلاگها درج شد در همین وبلاگ نقل قول شود.

توجه: از آنجایی که گستره شرکت کنندگان در بازی بسیار گسترده شده است و امکانات پسر بسیار محدود است و لینک تمامی دعوت شدگان در دسترس ما نیست خواهشمندیم تا اگر وبلاگی را مشاهده نمودید که در این بازی شرکت کرده است و مطلبش روی پسر انعکاس داده نشده است حتما تذکر دهید و در این امر هم پسر را یاری نمایید.

 

از وبلاگ این بود سزای عاشقی؟:
اولین وبلاگی که خواندم…

وبلاگ خوانی و تاثیر آن بر …

اولین باری که در کشور ترکیه سال ۲۰۰۲ اولین وبلاگ هــ ـمـــ ـجـــ ـنــ ـســــــ ـگــ ـرایان را دیدم راستش جا خوردم برایم تعجب آور بود من هم همون موقعها وبلاگ نویسی را شروع کرده بودم اما نه در خصوص هــ ـمـــ ـجـــ ـنــ ـســــــ ـگــ ـرایی و یا گرایش خودم. تنها علایق و نوشته های خودم را در ان می نوشتم دیدن این وبلاگ یه حس عجیبی به من داد مثل غرور مثل اینکه چیز جدیدی را کشف کرده باشم . (متاسفانه اسم وبلاگ یادم نیست)

بعد از مدتی هم آشناییم با مجله سکاف باعث شد خودم وبلاگی را راه بیندازم همین شد که اولین وبلاگ خودم را در زمینه هــ ـمـــ ـجـــ ـنــ ـســــــ ـگــ ـرایی و گرایش خودم شروع کردم ولی فقط یکی دو ماه دوام داشت و بعد از اون فراموشش کردم.

در طی چند سالی که در ترکیه بودم با وبلاگهای زیادی آشنا شدم و دوستان وبلاگ نویس خوبی پیدا کردم همان موقع هم با اپسیلون گی آشنا شدم ولی راستش نمیتونم بگویم روی من اثر گذار بوده با این همه همیشه دوستش داشتم و هنوز هم دارم برای همین هم به این وبلاگ اشاره کردم چون بهر حال نباید فراموشش کنم

سال ۱۳۸۴ با وبلاگ پرواز بر فراز آشیانه فاخته آشنا شدم و هم بر نوشتنهای من تاثیر داشت هم توانستم از طریق این وبلاگ با بیشتر وبلاگها آشنا شوم فانی یا همونی که با اسم رضا برای من کامنت گذاشت و من را با دنیای دیگری آشنا کرد

دریچه ای رو به کوچه خوشبختی و رضا شب بین و پاشا و وبلاگش سنگر بی سنگ همه مشوقهایی شدند برای نوشتنم و برای ماندنم.

اما با همه اینها هیچ وقت نمیتوانم وبلاگ آخرین بوسه را نیز فراموش کنم اونم برای من دنیای شیرینی با خود داشت و بیشتر اوقاتم راصرف خواندنش میکردم

دلم برای همه تنگ شده انها دیگر نیستند همه رفته اند و هیچ کدام دیگر نمینویسند و این تنهایی آنهاست که برای من مانده است

بهبــــــــــــــــــــد عزیز تنها بخاطر تو نوشتم مرسی

(کاوه عزیز کامنتی برایم گذاشته و نوشته اند که این دوستان تقریبا هنوز هستند. من هم خودم تا حدودی خبر داشتم منتها آن وبلاگها دیگر برای همگان کمی فراموش شده اند اگر پاشا و فانی و پارسا هنوز مینویسند ولی خودشان نیز شاید بدانند که دیگر با ان سبک گذشته نمی نویسند و آن شوری که در گذشته به خواننده وبلاگ میدادند دیگر نمیدهند بنظر من آن موقع برای همه مینوشتند ولی اینک … )

 

از وبلاگ آن پسر آمد…آن پسر با گل سرخ آمد:
بازی….خاطره ها…. کلی احساس قشنگ…..

سلام سلام دوست جونا!!خوووبین؟!clip_image001….چه هوای خوبی شده!نه؟!clip_image002…..دوسش دارم!!clip_image001[1]البته وقتی زیادی گرم نمیشه!!clip_image003….

ساقی عزیز منو به بازی دعوت کرده!!clip_image001[2]قبلش تو ۲-۳ تا وبلاگی که فـــ ـیـــ ـلـــ ـتــــ ـر نبود دیدم که دارن بازی ” اولین وبلاگ ” رو انجام میدن و خیلی خوشم اومد!! از اون موقع فکرم پرید به قدیما که چی شد که من شدم پسری!!clip_image004وقتی ساقی عزیز منو دعوت کرد خیلی ذوق کردم!!clip_image005البته آماده نبودم واسه نوشتن!!clip_image003[1](میگم واسه چی)…ولی امشب گفتم دیر شد!! هر جور هست باید بنویسی!!clip_image006…قبل اینکه بازی رو شروع کنم باید از رضا (پسر) عزیز تشکر کنم به خاطر وبلاگش که نوشته های همه رو جمع کرده!!clip_image007آخه واسه من یه مدتی بیشتر وبلاگا فیلتر بود و خبر نداشتم چه خبره!! ولی تو وبلاگ رضای عزیز تونستم بخونم مطلبا رو!!clip_image001[3]….وای دیدم که ۲ تا ار دوست جونا اولین وبلاگ رو وبلاگ من نوشتن!!!clip_image001[4]….ساقی عزیز و فانی جونم!!clip_image001[5]…(فقط همین دو تا دوست جون بودن دیگه!!نه؟؟)….وااااااای چه چیزای قشنگی هم نوشته بودن راجع به وبلاگم!!clip_image008clip_image001[6]……یه حس عجیبی بهم دست داد!!خوشحالی و شرمندگی با هم!!!clip_image008[1]clip_image001[7]…..۱۰ باری خوندم مطلب هر دو رو و هر دفعه لپم بیشتر گل مینداخت!!clip_image009…مرسی مرسی مرسی!!clip_image010….

خب حالا بازی!!….خب من خیلی اتفاقی اومدم تو دنیا وبلاگا!!clip_image007[1]…یه دوستی داشتم و دارم که اون موقعها از این send to all میفرستاد که وبلاگش آپ شده!!…راستش ۲-۳ بار اول سر نزدم به وبلاگش!!ولی یه بار فضولیم گل کرد و رفتم تو وبلاگش!!clip_image011…وبلاگ شب….سکوت….کویر….!! امیدوارم اسمش رو درست نوشته باشم!!clip_image004[1]خیلی گشتم که وبلاگشو پیدا کنم و ببینم اسمش دقیقا همین بود یا نه!!… راستش روم نشد از خودش بپرسم!!clip_image008[2]به بقیه هم گفتم تا sms بدم و جواب بدن حس نوشتنم رفته!!clip_image003[2]….به هر حال رفتم توی وبلاگ!!…یه وبلاگ بود که توش عکسای قشنگ بود و شعرای قشنگتر!!clip_image001[8]…رفتم تو قسمت کامنتاش و اونجا بود که من به دنیای وبلاگا پرت شدم و مرحله جدید زندگیم شروع شد!!clip_image012clip_image001[9]….الان که فکر میکنم خدا واقعا بهم لطف داشت که کاری کرد که از اونجا وارد life بشم!!clip_image012[1]چون با آدمایی آشنا شدم که به جرات میتونم بگم که از بهترینا هستن!!clip_image001[10]…از کامنتا وارد وبلاگا شدم و از لینکا وارد وبلاگا!!…..انگار افتادی تو یه اتاق بزرگ با کلی ویترینای هیجان انگیز!! و تو هی از اینور اتاق میپری اینور!! میپری اونور!! و اصلا هم خسته نمیشی!!clip_image013….بعد یه مدت خواستم کامنت بزارم!!واسه کامنت گذاشتن آدرس و اسم لازم بود!!با خودم گفتم که خب منم شروع کنم!!clip_image005[1]….با شک و تردید اولین پست رو نوشتم و بعد دومی!!و کامنت گذاشتن رو شروع کردم !! شک داشتم!!چون میخواستم خودمو بنویسم!!اونجوری که هستم!!clip_image003[3]….واااااااای بعدش کامنتای قشنگی بود که تو وبلاگم گذاشته میشد!!clip_image001[11]….دوست جونایی که باعث شدن من پسری بمونم!! چقد حس خوبی بود که منو همونجور که بودم قبول کردن!!! فقط تشویق و امید بود که بهم میدادن!!clip_image001[12]…حتی یکی بهم نگفت تو چرا اینطوری مینویسی پسر گنده!!!clip_image011[1]…و این بهترین حس دنیا بود!!clip_image012[2]….نوشتم و نوشتم!!با بهترین دوست جونای دنیا آشنا شدم!! دوست جونایی که هر کدوم یه قسمت از وجود منو کامل کردن!! همینجا از همشون تشکر میکنم!! از تک تکشون!!clip_image010[1]…بدونین حتی اگه دیگه مثه قبلا با بعضیاتون تماس ندارم دلیلش فراموشی نیست!!دلیلش دوست نداشتن نیست!!دلیلش تغییر زندگی همه ماست!!clip_image014…تغییری که نمیدونم خوبه یا بد!!ولی هست!!با این همه همیشه دوست جونم هستین و هستین و هستین!!clip_image010[2]clip_image001[13]…..

آره نوشتم و نوشتم و یهو غیب شدم!!….وای وقتی هنوز کامنتای دوست جونای نگرون رو میخونم یه دنیا شرمنده میشم!!…غیب شدنم واسه پیدا کردن عشق و اینجور حرفا نبود!!clip_image003[4]… واسه این بود که وبلاگ من زندگی یکی از دوستای استریتمو داشت بهم ریخت که البته به خیر گذشت!!…ولی نمیدونم چی شد که دیگه دست و دلم نمیرفت که تو اون آدرس بنویسم!!clip_image014[1]…میومدم و کامنتا رو میخوندم!!دلم میرفت!!clip_image015میخواستم لااقل کامنت بزارم که دوست جونا من هستم و خوبم!! ولی بعد میگفتم که نه!! بزار وبلاگ جدید باز کنم و بعد به همه دوست جونام میگم که من اینجام!!clip_image003[5]…ولی نمیشد!!! همه دوست جونام میگفتن شروع کن و منم میگفتم شروع میکنم!! آخر این هفته!! آخر این ماه!!clip_image014[2]….ولی نمیشد که نمیشد!!….و نمیدونم چرا!!!clip_image014[3]….منتظر چی بودم؟! نمیدونم!!!…..ولی به هر حال تونستم برگردم و خوشحالم که هستم!!clip_image001[14]….

البته پسری الان تغییر کرده!!clip_image014[4]…تغییرش دادن!!clip_image014[5]…ولی داره سعی میکنه دوباره همون پسری بشه!!clip_image007[2]….ساقی عزیز راست گفت!! پسری از بزرگ شدن میترسه!clip_image003[6]!….ولی بزرگ شده!!clip_image016…با غم و غصه دنیا آدم بزرگا آشناش کردن!!clip_image016[1]…تو دنیای بچگیش غم و غصه هم اگه بود بزرگ نبود!! فراموش میشد!!clip_image001[15]…ولی الان یه ساله که پسری داره سعی میکنه فراموش کنه ولی نتونسته!!clip_image015[1]….داره سالگرد اون اتفاق نزدیک میشه که پسری رو فرو کرد تو غم وغصه دنیای آدم بزرگا!!clip_image015[2] از همون اتفاقا که بهش میگن مثلث عشقی و آخرش ضلع جدید مثلث برنده میشه!!clip_image016[2]…..دوست جونام تنهام نذاشتن و کمکم کردن!! وای چقد خدا رو واسه داشتنشون شکر میکنم!!clip_image001[16]….وای هر کدوم یه جوری هوامو داشتن که تنها نمونم!!که ازم حمایت کنن!!clip_image001[17]مرررررررسی به خاطر بودنتون!!!clip_image010[3]…….البته حتی خود اونم کمکم کرد!!شاید نباید کمک میکرد ولی بود و بود و بود تا….حالا دیگه نیست!!clip_image014[6]….کمکم کرد تا به جایی برسم که وقتی رفت به جای اینکه هق هق گریه نفسم رو بند بیاره فقط یه لبخند تلخ بیریخت گوشه لبم بشینه!!clip_image014[7]… همینم خوبه!!clip_image014[8]دیگه حالم از گریه کردن بهم میخوره!!clip_image016[3]….

اینو گفتم تا اگه دیدین پسری بعضی وفتا تلخ میشه تعجب نکنین!!clip_image017…دارم سعی میکنم خوب شم!!clip_image007[3]….اونقد خوب که خودم بگم حالا نرمال شدم!!clip_image009[1]…………خب زندگی ادامه داره!!با عشق یا بی عشق!!clip_image007[4]…به کسی نگین!!هنوز دوسش دارم!!clip_image018……..

 

 

از وبلاگ آن روزها:
(
+ )

دستور اطاعت می شود:
اولین باری که در مورد دگرباشی خواندم سال 82 در مجله ی چلچراغ بود. که آن هم منحصرا به چند جوان ترنس سکچواال پرداخته بود.
اولین وبلاگ دگرباشی که باز کردم وبلاگ
همتا بود. وبلاگی که سادگی و صداقت و یکرنگی توش موج می زد.
اولین احساسی که از خوندن یک وبلاگ دگرباش داشتم این بود که خودم چقدر بسته، چقدر در چارچوب احمقانه ی سنت و مذهب فکر می کنم و خبر ندارم!
اولین بار که مصاحبه با یک دگرباش را شنیدم توی رادیو زمانه بود.
مصاحبه ی معصومه ناصری با یک فرد هموسکچووال.
اولین کسی را در مورد دگرباش ها تحسین کردم احمدی نژاد بود. چون رفت در دانشگاه کلمبیا فرمود ما هــ ـمـــ ـجـــ ـنــ ـســــــ ـگــ ـرا نداریم! بعد همه از خودشان بپرسیدند هــ ـمـــ ـجـــ ـنــ ـســــــ ـگــ ـرا چی هست؟ کی هست؟ کجاست؟ همه در موردش حرف زدند و باعث جلو رفتن تلاش های سازمان دگرباشان شد!
اولین باری که تصویر یک دگرباش را در یک فیلم ایرانی دیدم در فیلم آتش بس تهمینه میلانی بود. یک تصویر بی نهایت احمقانه و پرت! به عنوان یک هم اسم از کارگردان اثر کاملا ناامید شدم!
و آخرین مقاله ی جالبی که مورد دگرباش ها خواندم
نوشته ی لیلا موری در مورد گی های مسلمان بود

 

 

از وبلاگ کاریز:
حسین پناهی :همه جا تو بودی و دلم را به بازی میگرفتی و نمیشناختمت!

جیم ـ همخونه ای نازم من بازی میکنم ،بازی مرا نگاه کن .
الف ـ  دور اول :
رییس همسرشت مرا به بازی دعوت کرده است که بنویسم از اولین هــ ـمـــ ـجـــ ـنــ ـســــــ ـگــ ـرا یا
دگرباشی که خواندمش .
بر همه ی اهل و نااهل واضح و مبرهن است که اولین پسر قبیله ای که خواندمش باربدم بود . برای همین است  که همیشه جایگاه خیلی خاصی داشته و دارد .
اولین کامنتش را در سرشک دیدم و از سر کنجکاوی می خواندمش در خاموشی .
آن روزها در باغ بی برگش می نوشت .خیلی ساده شروع شد .
انکودینگ من با کامنتیتگ سرشک هماهنگ نبود بنابراین نمی تونستم ببینم بقیه چی گفتن .
یکی دوبار این مشکل را همونجا عنوان کردم . تا اینکه یکبار باربد از سر لطف و مهربانی برایم نوشت و توضیح داد که ایراد از کجاست و چه کنم .
تغییر انکودینگ و هماهنگ کردنش را باربد به من یاد داد. شاید خیلی ها اونجا می امدن و اونجا رو می خوندن اما همین که باربد جواب داده بود و مهم تر از اون اهمیت داده بود برایم یک دنیا ارزش داشت و دارد .
از اون به بعد باربد شد باربدم .
بعد خشایار عزیز و شهرام شهرزاد عزیز را می خواندم . این دو پسر از این قبیله که بهتر از بقیه تونستم با آنها رابطه برقرار کنم شاید به دلیل اینکه سال تولد هر سه ما یکی است .
بعد دوست دیگری که نامش را نمی برم اما در کتابخانه ی من کتابی است که هر بار این کتاب را بدست میگیرم یادآور این دوست عزیز است .
کتابی با عنوان از جراحی چه می دانید ؟
من هنوز هم اگر بخواهم با چند پزشک مشورت کنم یکی از پزشکان مورد اعتماد و دوست داشتنی ام  این یار قدیمی است که به دلایلی اسمش را نبردم .
خوب بعد سهراب که الان نزدیک به دو سال است که می خواهم احوالش را از باربد بپرسم و همیشه هم یادم میره .
همزاد ،سینا و آدم آهنی که  مینیمال هایش را دوست دارم .
آلفو که داستانهایش شبیه هری پاتر است .
و خوب خود تو همسرشت که سال قبل باربد به من معرفیت کرد و بعد شدم مشتری پروپا قرصت .

B _ The Second Game

Human being has tagged AB to write a six-word memoir about herself and

AB tagged me too.
rules:
1) Write a six-word memoir, post it on your blog (add an illustration if you like)…

but I broke the rules  and I write only my memoir about myself.

                         light , night

                                 visage , mirage

                                             A coin !

 

از وبلاگ باربد شب:
وبلاگیدن 1 – قدیمی بازی (
+ )

1 این تیتری که این بالا نوشته رو نگاه کنین. وبلاگیدن رو می گم. سر فرصت بعداً می گم که تو وبلاگیدن چی کار می خوام بکنم.

2 بازی که نیست. بیشتر یه سواله. اولین وبلاگ … یه لحظه اجازه بدید من یه کم جر زنی کنم. سوال اولیه این بود : «اولین وبلاگ دگرباشی که دیدید ، اسمش چی بود؟» یا یه چیزی شبیه این. اما از اونجا که بین دوستان و دشمنان و بی طرفان هنوز در صحت و سقم این کلمه بحثه و نتیجه ی واحد موجود نیست من ترجیح می دم واژه ی “اقلیت جـــ ـنـــ ـســــــ ــی” رو به کار ببرم. البته من نه با کلمه ی دگرباش مشکل دارم نه با اون یکیا. یه کوچولو جرزنی که اشکال نداره.

3 اول کاوه ، بعدش هم سعید پارسا و سپهر از من پرسیدن. ممنونشونم.

4 اوایل دوره ی دانشجویی بود. تو سرچ به زبان فارسی اپسیلون رو پیدا کردم. اصلاً برام مهم نبود چی می نویسه. مهم این بود که یه همنوع می نویسه. اون موقع هنور هیچ وبلاگ دیگه ای رو لینک نکرده بود. اولین وبلاگی که لینک کرد بهروز بود – “من یک هــ ـمـــ ـجـــ ـنــ ـســــــ ـگــ ـرا هستم”- و بعدش وبلاگای دیگه اومدن. اسم نمی برم چون زیاد می شن. من هم می ترسم یه سریشون رو یادم بره. اون زمان من خوابگاهی بودم. هر چی پول داشتم می دادم کافی نت و می نشستم وبلاگ می خوندم. بعضی موقع ها به دوستام می گم که من اون موقع ها وبلاگ نمی خوندم. وبلاگ می خوردم. اون موقع فضا یه فضای دیگه بود. رابطه ها یه جور دیگه بود. وبلاگ نویسی یه مفهوم دیگه ای داشت. چه می دونم. همه چی غریب تر بود اما دوست داشتنی تر. نگاه نمی کردم کی ادبی می نویسه و کی خاطره و کی بحث می کنه. من فقط می خوندم. اون روزا خوب بود. تا اینکه پرشین بلاگ یه سری از بلاگا رو مسدود کرد. فکر کنم اولین بلاگی که بعد از اون دوره نوشت و لینک ها رو جمع و جور کرد و این حرفا “سروش و داریوش” بود. اینی که می گم حدوداً مال سال هشتاد و یکه.

5 یه روز تو سال هشتاد و سه زمانی که وبلاگ “ترجیحاً صفر کلوین” رو می نوشتم ، یه کاغذ پیدا کردم … تو جیب ِ چمدون سابقم … داشتم تمیزش می کردم که بدم به مامانم … یه کاغذ بود که توش آدرس وبلاگای قدیمی رو نوشته بودم برای خودم … برای اینکه داشته باشمشون … واسم یه دنیا خاطره بود … “من و غمهایم” … “ابر” و بعدها “من ، ابر ، رنگین کمان” … “دوراهی” … “با تن ها و تنها” … “دغدغه های من” … “مقالات حمید پرنیان” … “سعید و ساشا” … “ابر شلوارپوش” یاد اون زمانی افتادم که بی صبرانه منتظر قسمت بعدی داستان تناقض می موندم … شاید “تناقض” محبوب ترین وبلاگ من توی اون دوران بود … سال های بین هشتاد تا هشتاد و دو … حیف که این کاغذ رو گم کردم … خود این کاغذ واسم خیلی ارزشمند بود … به اندازه ی یه وبلاگ درسته … حیف

6 سال هشتاد و سه که من اومدم شروع کردم به لینک کردن همه. برای اینکه یه جایی باشه که همه بتونن به عنوان مرجع ازش استفاده کنن. وبلاگ من ( باغ بی برگی ) و یه سری دیگه از وبلاگا هم تو آبان هشتاد و سه مسدود شد. بعد ها همین ایده ی وبلاگ مرجع تبدیل شد به “لینک هنر” یا همون لینکستان. اینکه چه کسایی اونجا بهم کمک کردن رو نمی گم ( وبگرد ، م ، گاف ، آلترناتیو ) شاید خودشون دوست نداشته باشن.

7 سینافنچ یا همون “آدم آهنی” خیلی وقت نیست که وبلاگ نویسه. اما از همه ی وبلاگ نویسا قدیمی تره. سینا به اندازه ی بیست تا وبلاگ نویس ، تو وبلاگا کامنت داره. خیلی از کامنتاش ارزشمندتر از پست نویسنده بوده. به قول سهراب ، زندگی ِ انگلی در وبلاگ دیگران داشته. سینا فنچ خاطره ی قدیم و حال ِ همه ی ماست.

8 تو این مدتی که می خوندم و می نوشتم ، چند تا وبلاگ بود که از همه بیشتر دوست داشتم. نمی خوام همشون رو نام ببرم. اما می خوام از “پسرخدا” نام ببرم که خیلی وقته وبلاگش رو بسته. دلم واسه نوشتنش خیلی تنگ شده.

9 من دارم از این بازی سوء استفاده می کنم. اشکالی که نداره؟

10 می خوام منم این سوال ( یا به قول شما بازی ) رو از چند نفر بپرسم. ممکنه بعضیاشون جواب ندن اما خوب سوال کردن من بیشتر نشون دادن ارادتمه. سولمیت ، امیدرضا ، همزاد ، شروین ، سیدو ، داستانک و حمیدپرنیان ِ بزرگ! اولین وبلاگ هــ ـمـــ ـجـــ ـنــ ـســــــ ـگــ ـرایی که دیدین کدوم وبلاگ بود؟ پسر ِ خدا هم اگه این پست رو می خونه تو کامنتای همین جا جواب بده.

11 اما خبر خوش هسته ای … بیشتر یه جور روایته … از همین بازی شروع شد … گفتم که محبوب ترین وبلاگ من تو قدیمیا “تناقض” بود که جزو دار و دسته ای بود که توسط پرشین بلاگ مسدود شد … کاوه بعد از بازی کوتاه رو دعوت کرد به بازی … کوتاه هم گفت اولین وبلاگی که دیده مربوط به دو تا سرباز تو جنگ ایران و عراق بوده که اسمشو یادش رفته … من هم تو کامنتای کاوه خطاب به کوتاه گفتم که اسمش “تناقض” بود … بعد هم کاوه از من پرسید که آدرسش رو هم یادمه یا نه … آدرس وبلاگ تناقض جزو معدود آدرس های قدیمیه که من حفظم … آدرس رو به کاوه دادم و بهش گفتم که مسدوده .. بعد خودم آدرس رو امتحان کردم … مسدود نبود … کِی آزاد شده نمی دونم … یه لحظه فکر کردم … وقتی که تناقض از انسداد در اومده ، این امکان برای بقیه هم هست دیگه … این همون خبر خوشه که می گفتم … از این خبر تا الآن فقط خودم و سینافنچ مطلع بودیم … نمی دونم کدوما دقیقاً … اما من به هر کدوم از مسدودیای هشتاد و سه که سر زدم ، باز شده بودن … خودم هم الآن به محیط کاربریم تو پرشین بلاگ دسترسی دارم … حالا دوستداران وبلاگای قدیمی برن حال کنن … وبلاگ تناقض رو لینک کردم … این لینک تا یه هفته اینجا هست واسه اینکه بچه ها داستان رو دانلود کنن …

12 ببخشید که زیادی بازی کردم …

13 در ضمن خطاب به حضرتِ همزاد :

… که شب می گذرد

 

 

از وبلاگ خاطرات و خطرات:
مطلب

در مورد بازيه. من اوايل كه با موجود غريبي به اسم اين تر نت آشنايي پيدا كردم بيشتر گاهم رو به چت گذرا همي كردم . تا يه هم احساس يافتم . چون بيشتر دخترا پا نمي دادن . پسرا هم برچسب ابن ي بر پسر انسان ميدادند. بيشتر كشوراي عربي و هند باهاشون مچتت ( چتيده شده!) ميشدم. تا با پسركي؟؟؟(كاف تحبيبه نه تحقير!) سي و دو ساله خميدنام تهراني الاصل آلمان رفته آشنا شدم. كمي نوشتم رگه ي گي بودنم را تشخيص دادو كلي عبارت تعريف و كلمه رو دستم گذاشت  . مدتي حيران بودم . تا منو با سياتهايي كه عكس داشتن يا وبلاگهاي فارسي آشنا كرد. دقيقا يادم نمي آد چيس چي بودن اما جرقه از همون موقع زده شدو پيش خودم گفتم هم زبوناي من هم ازاين مدليش دارن؟؟؟تو گوگل سرچ كردم. وبلاگ پشت وبلاگ. بعله!بابك خرم آبادي اوليش بود لينكاشو دنبال كردم هومن تهراني و و و . وقتي بد بختي ها ي اين آقا بابك و ميديدم و اينكه من هم تو زندگيم چه خطرها كه نكرده ام و غيره و ذالك طرفدار سرسخت و خواننده ي دايم اين وبلاگها شدم . از درس فراقت جسته و به وبلاگخواني رو آورده بودم .

~ با 5pesar در 2008/04/13.

2 پاسخ to “اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم ( نگاره های دیگران ) ( قسمت پنجم )”

  1. تو رو خدا چون دسترسی کمتری به اینترنت دارم منو در جریان خبرهای مهم بذار.موفق باشی.

  2. سلام
    نمی دونم منظورتون از وبلاگ آخرین بوسه کدوم وبلاگ بود
    ولی می دونم وبلاگ آخرین بوسه به کارش داره ادامه می ده

    lastkiss.tk

پاسخ دهید