این منم!

warning
( خواندن این مطلب به هیچ کس توصیه نمی شد )

»» روز سختی بود، روزهای آخر دلتنگی رو حس می کنی، باید برمی گشتیم، اولین و آخرین دعام این بود خدایا منو از این سفر برنگردون ولی نشنید!، کنار اون مکعب سیاه پوش تا تونستم اشک ریختم، بازم یه وهابی به زنجیر گردنم گیر داد، عین همیشه مقاومت نکردم در اوردمش و گفتم برو گم شو، وقتی نبود، دلم نمی خواست از اونجا بیرون بیام، وقت نماز بود، بازم دلم گرفت، توی تمام دنیا یک جا هست که زنها می تونن شونه به شونه مردها نماز بخونن ( در اسلام ) و اونم داخل همون گود! دوار هستش ولی وهابی ها به اینم گند زدن و ساعتی قبل از آغاز هر نماز ورود زنها رو به گود! ممنوع می کنن، حالم از این کارشون بهم می خوره، حالم از قیافه نکبتشون بهم می خورد، از حماقتشون…، اره وقت آخر بود، باید برمی گشتم، انقدر گریه کردم که هر کس دیدم گریه اش گرفت، هتل جای گریه نبود، اون فرودگاه لعنتی هم جای گریه نبود، اون هواپیمای داغون جمهوری اسلامی هم جای خوبی برای گریه نبود، مهرآباد کثافت هم نه، باید برمی گشتیم به شهر خراب شده خودمون، اتوبوسی برامون دربست کرده بودن، ماشین نه، اتوبوس!
همه نشستن کنار هم، حالا دیگه وقتش بود تا حسابم رو باهاش تصویه کنم، حالا وقتش بود شرمنده اش کنم چون اون همه التماسم رو گوش نکرده بود، من نمی خواستم برگردم، یه اتوبوس بود و ما چندتا، رفتم نشستم ته اتوبوس، موبایل رو روشن کردم و همون آهنگ همیشگی رو گذاشتم و ساعت ها اشک ریختم، من اونجا رو دوست نداشتم، من هیچجا رو دوست ندارم، من فقط نمی خواستم باشم، نمی خواستم و نمی خوام ادامه بدم.

»» گفتم: از بچه ها شنیدم با یه دختر ازدواج کردی، راسته؟!
گفت: آره
گفتم: باورم نمی شه، تو دیگه چرا؟! تو که می گفتی خودم رو می کشم اما حاضر نیستم ازدواج کنم، یادته اون روزی که بهت گفتم من از آینده ام مطمئن نیستم و به هیچ کس قول نمی دم ازدواج نکنم و ممکنه تسلیم بشم و ناچارم کنن چقدر ریچار بارم کردی؟!
گفت: یادته بهت گفتم بابام فهمیده؟
با خودم گفتم باز هم همون قصه همیشگی و یه تسلیم دیگه، با خودم گفتم ببین بنده خدا چی کشیده که ناچار شده … داشتم با خودم زر می زدم، چون وقتی ازش پرسیدم خب یعنی مجبورت کرد؟،
گفت: دیدم حق با بابا است، می دونی رضا فکر می کنم اینا بهترن، حداقل از این همه بی وفایی …
نذاشتم حرفش تمام بشه، با یه او کی سر و ته حرفش رو هم اوردم، طرف تسلیم نشده بود، وا داده بود، وا داده بود
دلم سوخت، دلم برای اون دختری سوخت که زیر دست این، کــــ…! باید جای کـــ… یه پسر و جلوش! جای یه آبریزگاه عمل کنه، دلم سوخت به حال همسری که باید یک عمر با یه دروغ زندگی کنه، دلم برای بچه ای سوخت که یک عمر باید از بابای استریت و کــــ…! کنش حذ ببره و ندونه باباش از قبیله ی کـــــ….. هاست، دلم سوخت، به حال فکرهای احمقانه خودم هم دلم سوخت.

»» هر روز با یه صبح بخیر به اون می رفتم سر کار، هیچ وقت صدام رو نشنید ولی من می گفتم، روزی که نمی دیدمش روزم، روز نمی شد، من عادت دارم به دوست داشتن های یک طرفه و خاموش، به دوست داشتن هایی که آخرشون قهوه ای شدنمه، اونم اینطور شد، دیروز بهم گفتن زن گرفته، باورم نمی شد، بعید می دونم 22 سال بیشتر داشته باشه، خوشم از شهامتش میومد، اون ترکیب لباسی که می پوشه توی اون محیط، کار هر کسی نیست و منو که عاشق! کوچیکتر از خودم شدن برام یه اشتباه حساب می شه جلب! کرده بود، خداییش از اون بابت بچه با شهامتی بود، ساده نیست موهات رو بین یه مشت! کارگر فشنی بذاری و لباس های …
با خودم گفتم خاک تو سرش کنن، بدبخت عقب افتاده، به خودم گفتم خاک تو سرت کنن…

»» چند شب پیش گند زدم، به یه پسر 17 ساله آدرس منجم رو دادم، خدا رو شکر نتونست ثبت نام کنه و امیدوارم نکنه، اونجا هم کم مزخرف نداره، از این به بعد هر کس گفت سلام اول سنش رو می پرسم

~ با 5pesar در 2008/05/20.

4 پاسخ to “این منم!”

  1. منم اون لحظات رو درک کردم ولی در مکه زیاد راحت نبودم شاید دلیلش سنگینی وجود کعبه باشه ولی بنده آرامشم در مدینه بود و دلیلش رو هم صفای حضرت میدونم هر کسی رفته میدونه دل کندن از اون سخته …

  2. سلام دوست من
    رضا جان در مورد لینک دادن به وبلاگ نوپای من و دوستانم این لطف بزرگی هست که نسبت به ما خواهید داشت شما از الان خودتونو صاحب وبلاگ بدونید اصلا پردیس دلدادگی از آن همه دلدادگان و عاشقان هست
    با سپاس
    آرمین

  3. درود و خسته نباشید.ممنونم عزیزم از اینکه تولد منو تبریک گفتی.دیگه مثل سابق به اینترنت دسترسی ندارم که به شما و دوستان سر بزنم.منو ببخشید.

  4. [...] درد نیست! چهارتا “این منم!” ( +،+،+،+ ) نوشتم که هر کدوم از قبلی جسورانه! تر بود، اولین [...]

پاسخ دهید