اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم ( نگاره های دیگران ) ( قسمت هفتم )
سخن پسر: آنچه در زیر می خوانید نگاره های بلاگرها دگرباش و غیردگرباش در باب بازی وبلاگی است که با نام “اولین وبلاگ دگرباشی که دیدم” باب شده است.
از وبلاگ سنگـــــــــــــــــدل:
دعوت به یک بازی
با تو خاطره ها همیشه زنده اند
نه که من خیلی در نوشتن پستهایم با حوصله و زرنگ تشریف دارم دوست نازنینم کاوه عزیز از من دعوت کرده در مورد این جریان وبلاگ خوانی یا همون جمله معروف اولین وبلاگی که خواندی بنویسم. این چند شب همه اش در این فکر بودم که یه جورایی قسر در برم. ولی از اونجاییکه کاوه برای من خیلی عزیز و دوست داشتنی است توان آن را نداشتم دعوتش را رد کنم.بعد از اون هم در وبلاگ خانه هنر متوجه شدم باز هم دعوتم کرده اند که در این مورد بنویسم
فکر میکنم من در طول این مدتی که در این جا می نویسم یه چیزایی هم در خصوص وبلاگها نوشته باشم. شاید هم … بهر حال :
قصه عجیبی دارد این روزگار. دوباره دفترها و سررسیدها را ورق زدم خودم یه چیزایی یادم هست ولی نه زیاد دقیق. اما با توجه به اینکه ادرس خیلی از وبلاگها را همان روزا یادداشت کرده بودم هنوز دارمشون البته خوب فقط یه عده معدودی جزء وبلاگهای همجنسگرایان بود و بقیه ربطی به این مسایل نداشتند.
اینک که به نوشتن این پست مشغولم با خود میگویم آیا اگر آن موقع دسترسی به اینترنت اینگونه راحت و ساده بود و توانایی دیدن وبلاگها یا سایتهای مرتبط با مسایل همجنسگرایان مثل امروزه بود آیا واقعا من این اندازه دچار شک و تردید و ناامیدی میشدم؟ راستش آنروزهایی که من خودم را شناختم چیزی از اینترنت نمیدانستم و زمانی هم که با اینترنت آشنا شدم عقلم قد نداد دنیال وبلاگهای همجنس خود بگردم اما بهر حال گذر زمان مرا نیز با این دنیای مجازی آشنا کرد و …
شاید اولین وبلاگی که من در زمینه همجنسگرایی خونده ام وبلاگ with you and باشد یه وبلاگ انگلیسی بود که یه پسری در فرانسه آنرا می نوشت . راستش اون موقع کمی دیر بود برای خوشحال بودنم یا اینکه به وجد اوردنم ولی خوب بی تفاوت هم نبودم. چون با آشناییم با دنیای اینترنت خیلی چیزها را شناخته بودم و طبعا انتظار آنرا هم داشتم که با وبلاگهای همجنسگرایان هم برخورد کنم
ولی وقتی وبلاگ تدفین مردگان و وبلاگ دوستی به نام داریوش (که اسم وبلاگش را فراموش کرده ام) را دیدم خیلی جا خوردم. آنموقع در ایران نبودم و اصلا من در ایران از اینترنت چیزی سر در نمیاوردم و بلطف دایی ام و خارج رفتنهایم با اینترنت اشنا شده بودم بهر حال دیدن این وبلاگها یه حس خوشایندی به من دادند و از طریق همین وبلاگ داریوش هم با خیلی دیگر از وبلاگها آشنا شدم . وبلاگ سفری به درون . هزارو یک یک شب ناگفته. پسران رمه. بادمهای تلخ و ترجیعا صفر کلوین. و خیلی های دیگر و هر روز هم به تعداد این وبلاگها اضافه میشد. خوب باتوجه به اینکه من هنوز لینک بیشتر این وبلاگها را دارم گرچه بسیاری از آنها دیگر یا مسدود شده اند یا حذف کرده اند یا … شاید بیشتر از اینها را لازم باشد بنویسم ولی فکر میکنم کافی باید باشد
ایران که بودم و در تبریز و ارومیه دسترسی به اینترنت نداشتم و گاها وقتی سفری به تهران میکردم از حمید دوستم اصرار میکردم جایی برویم که من لحظاتی را پشت کامپیوتر بشینم و این وبلاگها را بخوانم
دوست عزیزی که همیشه برایم عزیز است سروش که در تهران بود و اینک در کشور آلمان زندگی میکند و بعدها هم مسیر زندگی اش بکلی تغییر کرد و ازدواج کرد و زندگی موفقی را هم شروع کرد و هنوز دارد انروزا خیلی در این موارد به من کمک کرد او نیز خیلی از وبلاگها را به من معرفی کرد خودش نیز جزو اون کسایی بود که اونموقع می نوشت ولی زیاد دوام نیاورد و بعد از خارج شدن از ایران هم که اصلا …
یه وبلاگی هم بود به اسم مسئولیت سلامتی که خوب می نوشت و برام خاطره انگیز بود
بهر حال همچنانکه در اول مطلب اشاره کردم گرچه دیدن این وبلاگها برایم جالب و در نوع خود خواندنی بود ولی در کل میتوانم بگویم من متاثر از آنها نیستم و هیچ تاثیر چندانی در من نداشته اند چرا که واقعا دیر به داد من رسیده بودند وبلاگ انگلیسی دوست عزیزی که در فرانسه می نوشت برایم خاطره های زیادی دارد و اولین بار بیشتر پستهای آنرا رونویسی کردم و با خود به ایران آوردم تا مهیار نیز بتونه آنها را بخونه اگر چه با اون جذابیت ایرانی ها نمینوشت ولی در حد خودش کار بسیار زیبایی میکرد و گاها بیشتر خبرهای مربوط به همجنسگرایان را نیز در وبلاگش قرار میداد
از دوستان خوبم تشکر میکنم که به من لطف داشتند و مرا نیز وارد این بازی کردند
کاوه عزیز باز هم متشکرم. شاید انچه لازم بود در این خصوص ننوشته باشم ولی چیز دیگری به ذهنم نمیرسد .
از وبلاگ LET’S DO IT RAINBOW
آخ (ایهام دارد) جون بازي!
گرچه تازگي ها (يك ده سالي مي شود به گمانم) به طرز خونخوارانه اي نگاهي بس جنسيت پرستانه به زنان پيدا كرده ام چون موجوداتي ضعيف هستند كه انگل وار زندگي مي كنند (از عشق و مال ديگران تغذيه مي كنند و خود قادر به آفرينش آن نيستند) و خودخواه ترين موجوداتي هستند كه از نظر خودشان بهترين و كامل ترين انسان روي زمين خودشان هستند. همه چيز را در جهت كمال خود مي خواهند گرچه اين كمال مستلزم به قعر فرو بردن تعداد بسيار زياد ديگران باشد. اصولا “ديگران” در نگاهشان به معنيِ پر معني NULL تعبير مي شود كه به جايش هر چيز قراردادي مي توان گذاشت، از صفر گرفته تا كــير! و اين موجودات ذاتا بي حواس، هميشه و همه جا طلبكارانه ادعاي طلبكار بودنمان را دارند! ولي من به بازيي دعوت شدم كه با حواس بي حواسم خيلي دشوار مي نمايد!
گرچه هر بار كه به بازي مجازي دعوت شدم، به نوعي خود زني كردم مثل این متن بالا و این متن پایین ولي …
اولين ويلاگ هايي كه ديدم… اومممم (مثلا دارم فكر مي كنم/ به روي خودتان نياوريد، مي دانم كه مي دانيد كه قبلا فكر كرده ام!) در نظرم گريه ي بارون از همه درشتتر مي زند مخصوصا با داستان رژ لب كه غوغايي بود برايم! تدفين مردگان سهراب و باغ بي برگي باربد. نام كويير را هم به خاطر دارم گرچه حتي يك كلمه از آن را هم نمي توانم به ياد بياورم! پسر خدا كه اول اسم وبلاگش را آلماني گذاشته بود و تلفظ چرندي هم داشت گوشه اي از ذهنم هست، خيلي خاك گرفته ولي هست! انوگزميا كه معني آن خيلي شيفته ام كرد، وبلاگ بابك يك اعدامي هم در گوشه ي ذهنم هست (يادم مي آيد آن زمان ها كه خودم مرگ مي خواستم خيلي از مرگ گفتنش برايم شيرين بود گرچه اكنون عقم مي گيرد) و مهمتر از همه و همه وبلاگ امين (اومم / يعني با خودم كه اين حافظه ي كند ياري ام داد و نامش را به ياد آوردم حال كردم!) كه اوممم (يعني خوشم آمده بود هم از قيافه ي اش، هم از هيكلش و هم از لينك هاي وبلاگش و نه از متن هايش) دريچه اي بود به سوي درياي وبلاگ نويس هاي آن زمان.
پسري از جنس گل سرخ با آن همه شكلك و آن همه رنگ هاي سرخ و سفيد و صورتی هنوز در خاطرم هست، ليتل سوالو، بيا تا شرابي بخوريم، شب بين كه يك وقتي نگاهش به غير از شب داشت به من هم مي افتاد(!)، آيا همه گل ها غمگينند، بيا تا شرابي بخوريم …. نام تكتك شان را به ياد ندارم اما فكر مي كنم اگر بخواهم آن ها را به رديف مرتب كنم بايد اومم (دوباره دارم فكر مي كنم) گريه بارون، تدفين مردگان، باغ بي برگي / سفر (غلط املايي نيست، اين را به “صفر” ترجيح مي دهم :-p چون بيشتر من را به سفر مي برد تا به سرما) كلوين، انوگزميا، پسري، شب بين، بيا تا شرابي بخوريم/ همزاد و …
يك وقتي يك جايي داستان هم مي خواندم، كه سرگذشت دو سرباز را نوشته بود و يك داستان ديگر كه در شمال اتفاق مي افتاد و يك گي در شُرف ازدواج بود، كه به ياد ندارم هيچ كدامشان را كجا خواندم ولي هر دو هنوز با خط درشت در ذهنم حضور دارند.
چقدر خوب است كه اين بازي محدوديتي ندارد! به غولِ (اين را هم به “قول” ترجيح مي دهم) همزاد گردگيري كرديم اين پستوي خاك گرفته رو!
گرچه اين گردگيري برايم خوش آيند نبود و نيست. “وبلاگ ها” تا همين يكي-دو سال پيش هم من را به ياد دوران تباهي خودم مي اندازد گرچه اكنون شادم با شيطنت فراوان، هنوز با “كام” ارتباط ذهني نزديكي برقرار نكرده ام، خيلي خيلي حرف مي زنم، هنوز نمي توانم از لكنتي كه گاهي با آن مواجه ام مقابله كنم، هنوز در ميان صحبتم كلمات را فراموش مي كنم، پر رو شده ام! كه گاهي اين پر رويي به وقاحت مي زند، از زنان در تمام روابط اجتماعي پرهيز مي كنم، روابط سكس كه به جاي خودش مزخرف است و زننده! خيلي زود ارتباط برقرار مي كنم، عاشق آدم هاي جديدم از نوع همجن ها (مطمئنان خودتان متوجه شديد كه اين يكي هم غلط املايي نيست!) غرغر اضافه را دارم كم مي كنم! آخه مي دانيد كمي چاق شدم از بس غرغر خوردم! پيشنهاد هاي سكــس را تماما رد مي كنم، پايبندم چون اوممم (يعني با يادآوري اينكه كسي برايم هست لذت مي برم).
بگذريم اين هم براي خودش شد يك طومار!
با تشكر از دوست گرام و ارجمند و بزرگم (اين كلمه ايهام دارد) جناب mate عزيز كه soul هم دارد اول اسمشان البته!
من مهمانداري ام خوب نيست اما اين بار دعوت مي كنم چند تا مهمان: رها، يه بچه دهاتي، رامتين، little swallow، ايليا.
(آنهايي كه لينك نيستند، روي دنياي مجازي نيستند!)
سلام…


يك پاسخ برايش بگذاريد