تَرَسَمَ تَرکَ ( koooootah )
لینک به منبع
توجه: منبع دگرباش است
دو تا پسر یه روز صبح تصمیم گرفتند دنبال سوژه ســـ ــکــ ــســـــ ــی برند.از خونه هاشون خارج شدند و با هم راه افتادند تو خیابون.اولین کسی رو که دیدند یه خانوم خیلی خوشگل و ســـ ــکــ ــســـــ ــی بود.بهش پیشنهاد ســـ ــکــ ــس دادند. خانوم با مهربونی گفت:من مامانتون هستم و دلم نمی خواد با بچه هام ســـ ــکــ ــس داشته باشم. پسرها یه کم تو ذوقشون خورد ولی به راهشون ادامه دادند تا به یه دخــ ــتــ ــر خوشگل و جوون رسیدند.بهش پیشنهاد ســـ ــکــ ــس دادند . دختر با خنده و ناز گفت:داداشای خنگم من حاضر نیستم با شما ســـ ــکــ ــس داشته باشم. پسر ها که سرخورده شده بودند به هم با تعجب نگاه کردند ولی باز به راهشون ادامه دادند. تو راه یه پسر خیلی خوشگل رو دیدند. با شک و کمی ترس بهش پیشنهاد ســـ ــکــ ــس دادند. پسر خوشگل با عصبانیت سرشون داد زد که: شما داداشای بدی هستید و به حالت قهر از اونها دور شد. پسر ها از این همه پیاده روی خسته شده بودند. دیگه شب شده بود. پسر اولی از پسر دومی خواهش کرد که شب رو تو خونه اون بخوابه. پسر دومی قبول کرد و به خونه پسر اولی رفت. اونها تا صبح تو آغوش هم خوابیدند.





دیدگاههای تازه