داستان آرش و من « هم آوا- طعم تازه »

لینک به منبع

صدای شیپور های جنگی مرا به خود آورد ، در واقع شب گذشته را اصلا نخوابیده بودم تمام طول شب چهره غمگین مادر و اشک های خواهرم در آخرین دیدارمان لحظه ای از جلو چشمم دور نمی شد ، بلند شدم و سریع لباس هایم را پوشیدم و از خیمه زدم بیرون ، در آخرین وداع با شهر بود که پیر مرد قوز کرده ای جلوی راهم را گرفت و با صدای آرامش گفت :” سرباز ایرانم ، بالاخره پیروزی ازآن ماست ، حتی اگر از گرسنگی نیمی ازما نباشند تا ببینند ، اما بدان روزهای تاریکی به سر می رسد . “

با لبخند کمرنگی جوابش را دادم و از او دور شدم ، با اینکه شهر پر از جمعیت بود اما صدایی شنیده نمیشد ، فقط گاه گاه گریه کودکی ، ناله ی خفه مادری و یا کوبیده شدن دریچه ها به هم توسط باد به گوش میرسید ، دریچه هایی که برای لحظه ای چشمان ماتم زده دخترکان پشت خود را از آسمان پنهان می کرد .

حس آخرین دیدار با شهر در جانم رسوخ کرده بود ، همه جا خاکستری بود ، تیره و دم کرده از هوای گرم اولین روزهای تابستان و آفتاب مستقیم انوار خود را بر این سرزمین مقدس رها می کرد .

سپاه ما پر بود از مردانی با صورت های خاکی و زخم های بیشمار که به زور نیزه ها و شمشیرهایشان خود را سرپا نگه داشته بودند ، مردانی که آمده بودند تا شاید با آخرین فداکاری خود ننگ بر ایران را شاهد نباشند . و در آنسوی ، پای کوه های جاوید و رمز آلود البرز ؛ سپاهی شاد و خندان ، سپاهی که قهقه ی خندشان چون هزاران تیر بر روح و جان سپاه ایرانیان پر غرور اما شکسته فرود می آمد .

آفتاب به بالای سر ما رسیده بود که مردی از سپاه مقابل بیرون آمد ، برق زره اش چشم ها را میزد ، رو به ما کرد و با تمام ناپاکی اش فریاد کشید : ” فلک زدگان بیچاره ، مردی بین شما نیست که مرز ایرانتان معلوم کند ؟ … پس بگویید زنانتان بیایند !!! . و رو به سپاه پلیدش کرد و قهقه ی مستانه ای زد .

مشت ها گره کرده بود ، همگی لب به دندان می گزیدند اما هیچ کس را یارای آن نبود تا باعث این آخرین خفت شود . اشک های پاک مردان آسمانی از صورت های غبار زده شان به زمین فرو می افتاد ، اما صدایی از کسی بلند نمی شد . فقط خنده های شریرانه ی دشمنان در دشت ماتم زده می پیچید .

او کمی آن سو تر از من ایستاده بود ، کمانی را در دست محکم میفشرد و به زمین خیره چشم دوخته بود ، در ذهنش شیون مادران بی همسر و دختران هراسان نقش بسته بود و کودکانی که قربانی شده بودند و ایرانی که … . سرش را بلند کرد و رو به آسمان چشم دوخت ، و من نیز ، اما او چیزی را می دید که چشمان من یاری دیدنش را نبود .

اندامش را تکانی داد و فریاد بر آورد : ” من ! حاضرم . ” شنیدم یکی از سربازان می گفت :” او … آری او را می شناسم کشاورزی است ، … یا نه ! … شاید مردی تیر انداز و کار آزموده … “

سپاهیان ایران به سرعت راه عبور را بر روی مردی که تیر و کمان را در دست سخت می فشرد باز کردند ، او با گام های استوار و محکم از انتهای سپاه به طلایه گام بر می داشت و من به دنبالش میرفتم .

همه گان با حیرت به مرد مسن اما استوار نگاه می کردند ، تا او به اول سپاه رسید ، پادشاه تلخندی زد و برخاست و به او چشم دوخت . مرد ناپاک آن سپاه نیشخندی زد و گفت :” تو کیستی ؟ ببین این بیچارگان پشت سرت به تو چشم دوخته اند .” باز هم خنده بیشرمانه اش را در آن دشت رها کرد. و آرش در ذهنش کودکان مضطرب ، دختران گریان و مادران دعا بر لب را می دید . شاه به سمتش رفت ، دستش را فشرد و چیزی در گوشش زمزمه کرد و او را به سوی کوه راه نمایاند .

آرش به پای کوهستان رسید ، رو به دو سپاه فریاد بر آورد : ” منم آرش ! ”

من زمزمه کردم : ” سپاهی مرد آزاده .”

آرش : ” به تک تیر در دستم آمدم تا در برابر آزمون تلختان ایستادگی کنم .”

صدای پرصلابتش در آن دشت می پیچید و هزار برابر بر دشمنان می کوفت . آرش دست در صخره ها می انداخت و بالا میرفت ، و در پس او سربازان غم زده ی ایرانی یکی یکی به زانو می افتادند و بی پروا اشک می ریختند و زمزمه می کرند :” مگر یک تیر تا کجا می تواند برود ؟ !!! “

نمی دانم چه گفت آرش ، نمی دانم چه شد آنجا ، اما … همگان دیدند تیری زوزه کشان سوار بر باد فرمانبر پیش میرود و از حرکت باز نمی ایستد . هر لحظه ایرانیان چهره هاشان باز تر و تورانیان نگران تر می شدند ، گروهی به دنبال آرش رفتند اما … .

ولی ایران رهایی یافت از آن همه رنج و عذاب ؛ و آن روز بود ، تیر روز از تیرماه ، روز آرش ، روز ایران ، روز فداکاری و عشق ، روز ما و …

~ با 5pesar در 2008/11/28.

یک پاسخ to “داستان آرش و من « هم آوا- طعم تازه »”

  1. خیلی قشنگ بود مرصی

پاسخ دهید