جُل پاره هايِ بي قدرِ عورتِ ما: دوران متعال
اين نوشتار براي دوراني است كه تازه با جان بركف هاي فضاي مجازي آشنا شدم و يادگار عصر متعال است كه دايناسورها هنوز در فضاي مجازي حكومت مي كردند و هنوز به واسطه شهاب سنگ خودستايي ، نسل شان منقرض نشده بود و تا عصر يخبندان كنوني هنوز فاصله زماني وجود داشت. اين نوشتار حاصل فسيل هاي كشف شده از دوران متعال است تنها يادآور خاطراتي كه حكايت از خوشبيني مفرط دارد.
تنها با واژه ها می توان مفهومی از زيستن آفريد که در باور انسانی , کنش پذير عقلانيت محض باشد.فراگرد رويکرد به برون رفت از هنجارهای زيستن ناآگاهانه, نيازمند آن است که از خويشتنِ خويش باروی برافکنی, پی بر خاک سرد و اوج بر غروری دست نيافتنی.
راز شهوت در کام جويی تن, راز قدرت در يکتاگونگی ذهن و راز ثروت در آز بودن نهفته است.هر يک از اين سه اصل بنيانی بر هستی انسان محسوب می شود و در برهوت زيستن, تو ـ بايدهای بسياری را به اجبار تحميل میکند. در برون يا درون پيوستار به اين سه اصل, هستی ـ در ـ جهان در پيرامون امر انسانی شکل می گيرد.
محدوديت قدرت و ثروت در جاگيری سطوح گسترده , فرصتی را برای شهوت در جاری شدن در لايه های پايين و بالای هستی فراهم می آورد و در دکور هستی شناختی انسان , جايگاهی به مراتب پر بينده تر از ديگر امرهای هستی کسب می کند. شهوت در کامجويی تن, در پس پرده بسيار امر نيک و شر تبلور می يابد. گاه جنايت می شود در« تجاوز به عنف » و گاه حمايت می شود در « زناشويی». شهوت در تقدس يابی خويش بديل «عشق» می شود. عشق در باور شهوتناک تو ـ بايدها در رابطه با جنس مخالف معنا می شود, عشقی که در فرجام خويش به عيان شدگی شهوت منتهی می شود.
« عشق مرد به زن و عشق زن به مرد, ای کاش همدردی با خدايانِ دردکش و پنهان بود! اما از همه بيش کششِ دو حيوان است به هم »[ فريدريش نيچه]
اين عشق زير بار تو ـ بايدها به شهوت جنبه تقدس می دهد. در حالی که عشق به همجنس فراتر شهوت می رود, هرچند آن را نفی نمی کند. چنين عشقی سرشار از من ـ می خواهم ها می باشد که احساسی والا را از عشق خويش می آفرينند, که آن احساس والا فرجام های لذت ديونيزوسی را پيشکش می آورد. عشق به همجنس احترام دو تن است به يکديگر در مقام خواستار لذتی ديونيزوسی.
از دريچه نگرش من ـ می خواهم , شهوت در کنش متقابل با تن در کنش دو جنس مخالف , تداعیگر احساسی ناپاکزاد در دست يافتن به لذتی پاکزاد است. دو تن از دو جنس , وقتی در هم فرو میغلتند در انگاره های شهوانی احساسی ناپاکزاد را به ياری می طلبند. شهوت فراتر از لايه مانع ـ هستی و برخوردار از تو ـ بايدها , يک لذت ديونيزوسی را نيز در تبلور همجنس گرايی به دنبال دارد. که اين خود بارقه کوچکی در برگذشتن از احساس ناپاکزاد و دست يابی به لذتی سراسر پاکزاد است.
لذت ديونيزوسی در همجنسگرايی تبلور يافته و قابل درک است.تنها در فرجام شناسی برون ـ عرفی در باورمندی همجنس گرايانه , می توان فرجامی از لذت ديونيزوسی را با رويکردی از من ـ می خواهم ها تجربه کرد.
بطور کلی در باورمندی دگرجنسگرايانه, دو قطب همزاد در به اصطلاح اصل طبيعی شده خويش, يکديگر را نفی کرده و می رانند.اما در تجربه همجنسگرايانه بر خلاف طبيعی شدن عقلانيت محض, اين دو قطب همزاد جاذب يکديگر هستند و درک آنها درکی نامتناهی از لذتی پاکزاد و ديونيزوسی است.




