خانقاه: دو چیز را پایانی نیست جهان هستی و حماقت انسانها،البته در مورد اولی اطمینان ندارم(اینشتین)
اجازه هست حضرت درویش؟
در باز شد و درویش ریش آلود و خرقه پوشی وارد اتاق شد.
درویش که داشت سیم اول گیتارش را کوک می کرد گیتار بدست پیش پای درویش ریش آلود بلند شد و گفت:خواهش می کنم عبدالله بفرمایید
عبدالله درویش ریش آلود تعظیمی به درویش کرد و به سمت او رفت و دستش را بوسید
بی اف که زیر پنجره کوچک داشت طرح از صورت خودش می زد به عبدالله توجهی نکرد اما عبدالله به سمت او رفت و تعظیم کرد و دستش را به سمت پای بی اف برد و خواست که پای بی اف را ببوسد بی اف سریع از جایش پرید
عبدالله کمی ترسید و به سمت درویش رفت و گفت:از موقعی که پسری به غایت زیبا مهمانتان شده نمی خواستم مزاحمتان شوم
درویش :مزاحمتی نیست .همه در این خانقاه به گردن من حق دارند شما هم از دوستان من هستید وجود پسری به غایت زیبا شما به قول شما رو از ابراز لطف به من چرا باید منصرف بکنه؟
عبدالله خندید و گفت:من چشمان هیزی ندارم درویش بزرگوار از توصیف من نسبت به ایشان ناراحت نشوید.به هر حال شما این خانقاه را تاسیس نمودید و ما همه در این خانقاه به شما مدیونیم بنابراین مواظب هستیم مزاحم آسایش و خوشی ولی نعمتمان نشویم
درویش نگاهی به بی اف کرد که با دهان باز و صورت گر گرفته به او نگاه می کرد




