مانی زانیار: زمانه بدون من و من بدون زمانه
به بهانه روز عشاق یکی از دوستانم من رو به یک گی بار دعوتم کرد و من هم قبول کردم .شب عجیبی بود هر کسی که از راه میرسید دوستش رو به آغوش میکشید بوسه ای رد و بدل میشدو کادوی مخصوص این شب را به هم میدادند.باز هم میگم برای من شب عجیبی بود و یک حس غریبی داشتم .شاید من هم دلم میخواست یکی پیشم بود منو میبوسید و من به او عشق میورزیدم واقعا تنها بودن توی اون محیط آزارم میداد.سرم را به صحبت کردن با اطرافیان گرم کردم اما دیدم که افکار سیاه از تو سرم بیرون نمیرن پس شروع کردم به نوشیدن ویسکی مورد علاقه ام اما از بخت بد این هم فایده ای نداشت.توی همین افکار بودم که یه خانم مسن که تازه از در وارد شد و از لحظه ای که وارد شد با رقص و پایکوبی نظر منو به خودش جلب کرد .کسی بهش توجه نمیکرد تنها انگار من میدیدمش تا رسید جلوی بار خیلی مودب به من سلام داد و دست من رو به طرفش کشید و تقاضا کرد که با اون برقصم من هم با اراده اون خانم که بدن فهمیدم اسمش یولاندا هست شروع به رقص کردم . دستانش رو دور گردنم حلقه کرد و بهم گفت تو جون زیبایی هستی عشقت کجاست و ناراحت نشه من دارم با تو میرقصم .
در جواب لبخندی زدم و گفتم من تنهام .
دورباره با حالت کنجکاوانه ای پرسید گی هستی؟
من هم گفتم بله.
موزیک عوض شد و یولاندا منو به یک نوشیدنی دعوت کرد و بعدش همسرش و دختر و پسرش رو به من معرفی کرد.یک پسر 18 ساله و دختر 20 ساله و خیلی هم خجالتی .بچه های خیلی مودب روی صندلی نشسته بودن برعکس مادرشون که خیلی شوخ و شیطون بود.یولاندا برام توضیح داد که امشب شب عشاق است و پسر من هم گی هستش اما کسی رو نداره که با اون بیاد اینجا و خانواده تصمیم گرفته بودن تا برای اینکه به پسر همجنسگرای خجالتی خودشون نشون بدن اون تنها نیست همگی با هم آمدن اینجا تا شادیشون را با پسرشون تقسیم کنند.همزمان که این حرفها رو میزد اشک میریخت و آرزو میکرد که پسرش یک دوست پیدا کنه و از این تنهایی دربیاد.وقتی این صحنه ها رو میدیدم نمیدونستم چی بگم بخندم یا گریه کنم . یه جای دنیا خانواده فرزند خودشون رو از خونه بیرون میکنند و هزاران بلا به سر جگر گوششون میارن و یه جای دنیا این جوری فرزندشون رو ساپورت میکنن.
یولاندا از من خواست تا با پسرش برقصم من هم قبول کردم لحظه عجیبی بود زمانی که ما میرقصیدیم یولاندا هم با ما میرقصید و اشک میریخت و میگفت این زیبا ترین شب عشقی بود که داشتم و تو همه خانواده ما رو خوشحال کردی.در این لحظه به خودم گفتم هایده راست میگفت :
که امشب شب عشقه
همین امشب رو داریم
پسر مودب و خجالتی بود قرار شد بیشتر همدیگر رو ببینیم و من بهش کمک کنم که دوست خوبی پیدا کنه (هرچند اگر من میتونستم برای خودم همدمی پیدا میکردم) و اون هم به من کمک کنه که در امتحان رانندگی شرکت کنم هرچند که این بهانه ای بود برای دیدار مجدد از طرف اون.
ساعت 5 صبح که از بار بیرون اومدم به زمانه و مردم و کشوری که توش بزرگ شدم فکر کردم و باز هم به زمانه خودم و کشوری که الان توش زندگی میکنم و تنهاییم خیلی فکر کردم .
زمانه بدون من و من بدون زمانه
راستی روز عشاق به اونهایی که به این روز اعتقاد دارن مبارک.




