آبی آسمانی: حکایت شیرین آن سه پناه جو
سخن “پسر”: مطلب حاوی دیدگاه نگارنده آن است و انتشار آن از جانب پسر دلیل بر تایید یا رد آن نیست.
سخن رضا “پسر”: این واقعیت تلخ که هستند افرادی که تظاهر می کنند بر همجنسگرایی برای پذیرفتن درخواست پناهندگیشان هرچند تلخ است اما انکار واقعی بودنش فقط چشم بستن است بر حقیقت و سر به زیر برف بردن.
البته باید گفت که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز انقدر هموفوبیا بر افکار مردم ( حتی آنانی که به سر حد درماندگی رسیده اند ) حکمفرما است که درصد تظاهر کنندگان را می شود ناچیز خواند و در حد بحث و مایه ی نگرانی نداستش.
پناه جویی و مهاجرت یکی از مسایل بزرگ جامعه ی ما در کل و جامعه ی همــجــنســگرایان به طور خاص است. افرادی وجود دارند که دیگر هیچ امیدی برای ماندن در این کشور ندارند و حاضرند به هر طریقی از کشور خارج شوند. اگر بتوانند و دستشان برسد برای ادامه تحصیل خارج می شوند و یا ویزای مهاجرتی می گیرند و اگر از عهده یکی از این دو کار برنیایند خودشان را به دست قاچاقچیان انسان می سپارند تا آن ها را عمدتا به یک کشور اروپایی مانند فرانسه آلمان انگلیس و حتی اسپانیا برسانند. ولی بحث ما این بار بر سر گروه هایی که پیش از این یاد کردیم نیست بلکه بحث بر سر آن کسانی است که برای گرفتن پناهندگی گاهی داستان های عجیب و غریبی می بافند تا مامور سازمان ملل یا قاضی کشور پذیرنده را قانع کنند که جانشان در کشورشان در خطر بوده است و ناچار به مهاجرت از وطن شده اند. یکی از کیس های حاضر و آماده و سر راست برای گرفتن پناهندگی کشورهای غربی همــجــنــس گرایی است. راستش شما را نمی دانم ولی من به خوبی داستان پسری که با همــجــنــس گرا معرفی کردن خودش حتی موفق شده بود ابتدا سازمان ایرکو و آرشام پارسی و سپس ماموران سازمان ملل را فریب دهد (هر چند که بعدا دستش رو شد ) از سری قبلی وب نوشت های آرشام عزیز کاملا به یاد دارم. اتفاقا در شماره دوم نشریه ی ندا هم آماری درج شده است که در جای خود قابل تامل است و نشان می دهد 6 درصد از کسانی که از سازمان IRQR درخواست کمک کرده اند در اصل همــجــنــس گرا نبوده اند. هر چند اشاره نشده است که آن ها هم آیا قصد فریب و جا زدن خود به عنوان همــجــنــس گرا را داشته اند یا خیر.
نوشته ای که پیش روی شماست به قلم شاعر و نویسنده و طنزپرداز نامی هادی خرسندی است که با بیان زیبای خودش به همین مسئله اشاره دارد : انسان هایی که ناامید از همه جا برای فرار از رنج ها و رسیدن به آرزویی که آن را در گرو زندگی در یک کشور غربی می بینند حاضرند به هر دری بزنند یا به تعبیر هادی خرسندی از دین یا کــونــشان هم بگذرند. بدون این که توضیح دیگری بدهم شما را دعوت می کنم که این شعر را که بیان گر گوشه ای از واقعیت ها درباره پناه جویی ایرانیان است مرور کنید:
توضیحات:
واژه انگلیسی «کِیس» Case (بر وزن حیث) که در این سروده آمده حدود پنجاه معنی دارد که در فرهنگ آوارگی و پناهجوئی «پرونده و مدارک و دلایل و مجموعه مورد یا مواردی است محکمه پسند – راست و دروغ!- برای اثبات لاعلاجی و احراز پناهندگی.»
از جمله کِیس ِ تغییر دین (ارتداد) و کِیس ِ هـمـجـنسگرائی (که جمهوری اسلامی همه را به لــواط میشناسد) مواردی است که بیش از کیس های دیگر کارساز آمده! (شاهدش دوستم محمود که در لندن مترجم دادگاههای فرجامخواهی پناهجویانی است که کیسی که داده اند رد شده .)
***
UK «یو- کی» مخفف United Kingdom است که مثل USA حروف اختصاری سرزمینی است که ما در آن زندگی میکنیم. یعنی همان که ما در فارسی انگلیس یا انگلستان و بریتانیا و بریتانیای کبیر و حکومتش را دولت فخیمه میخوانیم.
یونایتد کینگدام یا پادشاهی متحده همان «ممالک محروسه» ی خودمان معنی میدهی که علاوه بر سرزمینهای بریتانیای کبیر (انگلند، اسکاتلند و ولز) ، ایرلند شمالی را هم در برمیگیرد. فی الواقع نام رسمی این مملکت هست:
UNITED KINGDOM OF GREAT BRITAIN AND NORTHERN IREALAND
(آخیش. دلم خنک شد. خیلی وقت بود اظهار فضل نکرده بودم! خدا کند اینها که گفتم فردا فراموشم نشود چون دیشب یاد گرفتم.)
توضیحات طول کشید. پوزش از کمال آقا.
مقدمه حکایت…
بار دیگر ملتی آواره شد
جامۀ چل تکه اش صد پاره شد
هرطرف، هرگوشه، در روی زمین
رفت دلواپس، کتک خورده، غمین
کار، مسکن، نان، امان، قانون، نفس
در وطن شد حسرت بسیار کس
مردمانی خسته و بی کسب و کار
ره نمی بینند جز راه فرار
این جماعت بر سر دریای نفت
نفت یک قطره به فانوسش نرفت
لاجرم آورد بر خارج پناه
تا چراغی برفروزد شامگاه
عاشق ایران و ایرانی ولی
عشقشان شد مایه ی صد معطلی!
زحمت آوارگی کرده قبول
تا جهان را عرض پیمایند و طول
یا بیفتند از نفس در طول راه
یا بجویندی به کنجی سرپناه
زان حکایت ها یکی گویم کنون
تا بماند یادگاری در قرون
حکایت آن سه ….
آن سه تن مرد فراری از وطن
مثل مرده ، جسته بیرون ، بی کفن
حالیا حاضر شده در دادگاه
تا مگر یابند در UK پناه
هر یک از آنان به تشویق وکیل
کرده آماده حکایت یا دلیل
تا بگوید عاجز از برگشتنم
سر جدا سازد حکومت از تنم
گفت با آنها وکیل کاردان
واقفیم از موضع اسلامتان
جرمها گر ارتداد است و لـواط
لازم آید قاضیان را احتیاط
گفت هرکس بیشتر اغراق او
بیش خواهد بود استحقاق او
گفت تا بختت نگردد واژگون
یا بگو از دین گذشتم یا ز کـون
***
مرد اول چون حکایت سازکرد
بحث اسلام عزیز آغاز کرد
گفت بیزارم من از اسلامشان
بسکه دیدم کشتن و اعدامشان
پس مسلمان بوده ترسا گشته ام
پیرو دین مسیحا گشته ام
یک شبی دیدم مسیحم را به خواب
دست بوسیدم از آن عالیجناب
گفت تو دیگر مسلمان نیستی
اهل برگشتن به ایران نیستی
***
دومی گفتا که دارم بویفرند
بویفرندی نره غول و مرد رند
یک شبی رفتیم ویلای شمال
جایتان خالی عجب کردیم حال!
نیمه های شب گروهی پاسدار
حمله آوردند و من کردم فرار
شش شبانه روز رفتم با هراس
پابرهنه، کـون برهنه، بی لباس
دور گشتم همچنان از میهنم
تا که دیدم عاقبت در لندنم
گر به ایران بازگردم این زمان
تا رسیدم میکشندم بی امان
***
سومی چون این سخن ها را شنید
اندکی تردید در جانش دوید
گفت آو! لعنت به روز و روزگار
من کدامین کِیس بردارم برار؟
رفت هردو کیس را با هم کند
کار خود از هر دوسو محکم کند
پس مسلط شد به تردیدی که داشت
گفت: من عیسی مسیح کـونـم گذاشت!




