اون ثانیه های کلیشه ای!
2009/03/17
هر چقدر که قُمری های بیچاره صبح به صبح، لب! به لب! جلوت راه برن و داد بزنن که …
هرچقدر که تک تک درختا جوونه هاشون رو به رخت بکشن که …
هر چقدر که نسیم گونه ات رو جای سوزش نوازش بده که …
که تو باور کنی بهار شده، نمی کنی
تا اون ثانیه های کلیشه ای نیان و اون لحظه گذر نکنه باورت نمی شه تحول رو
خوب من، شاید! حق داری، افکار پاییزی و دلهای زمستانی بهار را باور نخواهند کرد
اصلا بهار می خواهند چکار؟!
یک دیدگاه
یکی بگذارید →





رضا جان آدمی که کنار عشقش باشه دلش زمستونی نمیشه که… کلیشه ها رو هم فراموش کن.. بهار دلت خیلی وقت اومده.. انگار خبر نداریا!