پرش به محتوا

آقای رییس جمهور آینده « مسعود بهنود »

2009/03/24
بدست

لینک به منبع

امسال به ابتکار بچه های همکار محمد قوچانی در سالنامه اعتمادملی از چندین تن خواسته شد نامه ای بنویسند به رییس جمهور آینده . این هم سهم من بود که هرگاه سالنامه در فضای مجازی ظاهر شد لینکش را می گذارم.
آقای رییس جمهور آینده
می خواهم قصه ای برایتان بگویم، حوصله کنید.
ما سی سال قبل خطا کردیم. یعنی، به دیگران چکار دارم، من خطا کردم. نه که چون انقلاب کردیم بلکه انقلاب در آن زمان طبیعی ترین واکنش مان بود به ستم، بل خطا کردم چون گمان داشتم داغ دیکتاتوری شاهنشاهی که از پشت تاریخ ایران برداشته شده، مهر جمهوری که بر شناسنامه هایمان زده شده، و دیگر هیچ مشکلی نداریم الا آن که عدل را عادلانه تقسیم کنیم و بعد باید به خوبی و خوشی زندگی کنیم. نمی دانستم نه چنین است و تازه اگر عدل را تقسیم کنیم عادلانه، باز نمی دانیم با همان سهم خود چه کنیم.
اشتباه من از روی دست شهید بزرگوار قلم میرزا جهانگیرخان شیرازی بود که در اولین شماره از صوراسرافیل نوشت حمد خدای را که ما ایرانیان ذلت و رقیت خود را احساس کرده و فهمیدیم که باید بیش از این بنده عمرو و زید و مملوک این و آن نباشیم و دانستیم که تا قیامت بارکش خویش و بیگانه نباید بود. لهذا با یک جنبش مردانه در چهاردهم جمادی الاخری مملکت خویش را مشروطه و دارای مجلس شورای ملی [پارلمان] نموده. و به همت غیورانه برادران آذربایجانی ما در 27 ذیحجه دولت علیه ایران رسما در عداد دول مشروطه و صاحب کنستی توسیون قرار گرفت. دوره خوف و وحشت به آخر رسید. و زمان سعادت و ترقی گردید. عصر نکبت و فترت منتهی شد . و تجدید تاریخ و اول عمر ایران گشت . زبان و قلم در مصالح امور ملک و ملت آزاد شد. و جراید و مطبوعات برای انتشار نیک و بد مملکت حریت یافت. و روزنامه های عدیده مثل ستارگان درخشان با مسلک های تازه افق وطن را روشن کرد. و سران معظم بنای نوشتن و گفتن گذاشتند
به گمان آن بزرگوار بود که این همه حاصل آن است که "آحاد ملت تک به تک خواستار حریت و عدل آمده اند". هفتاد و چندی بعد از میرزا ، زمانی که انقلاب شد با خود گفتیم خطای شهید بزرگ این بود که گمان داشت با صاحب قانون شدن مملکت کار تمام است، در حالی که تا شاهی و سلطنتی بود کار به منهج عدل نمی رفت و این ماند برای نسل سوم بعد از مشروطیت، تا داد همه شهیدان بستاند، راه را که هموار شده است چنان برود که رهروان رفتند. با خود گفتیم هزار و پانصد سال تاریخ شاهنشاهی پایان گرفت، ما یافتیم و گمشده مان جمهوری بود. آن جمهوری که تازه با شعار ازادی و استقلال هم محکم و پرچ شده بود.
آقای رییس جمهور
دیدید که هم میرزا خطا کرده بود هم ما. او گمان داشت با نوشتن قانون و تاسیس مجلس کار درست است و گمان کرد پیروزی انقلاب یعنی تمام احاد ملت تک تک هواخواه حریت و عدل آمده اند. ما فکر کردیم میرزا عجله کرد و نسل ما حق دارد رقصی چنان میانه میدان کند. که کرد. ما به خود گفتیم میرزا جهانگیر خان سرش بالای دار رفت چون زود گفت و مثل ما به موقع نگفت و به موقع شادمانی نکرد.
نه ماه بعد از پیروزی انقلاب، در آستانه اولین انتخابات ریاست جمهوری نامه ای نوشتم خطاب به رییس جمهوری که هنوز معلوم نبود کیست. کلمات نامه خبر می دهد که بر آن شادمانی ها خدشه ای وارد شده گرچه امید از میان نرفته است. این نامه در اول بهمن 1358 منتشر شد و تاکنون صدها بار به صورت مکتوب و یا شنیداری خوانده و شنیده شده است. نامه هنوز احساساتی است اما. نوشته بودم:
نامه اول
آقای رییس جمهور
آن روز که وارد دفتری شدید که برایتان آماده شده است. لحظه ای آن گل ها و پیام های تبریک و تهنیت را فراموش کنید و به یاد بیاورید هر کس می رسید همین ها در انتظارش بود، خوشا کسی که چون برود بدرقه راهش گل ها و دعاهای مردم باشد.
مردم، چه آن ها که به شما رای دادند و چه آن ها که رای ندادند، یا به دیگران رای دادند از شما می پرسند آمده اید به ما چه بدهید. اگر بگوئید ایمانتان را، در پاسخ خواهند گفت شما نمی توانید ایمان را به ما هدیه کنید چون در سخت ترین روزهای زندگی، همین ایمان نگهبانمان بود و هیچ گاه چنان گمش نکرده ایم که از دیگری سراغش بگیریم. شاید در پی آن باشید که خدا را خدا پرستی را به ما ایرانیان هدیه دهید. حال آن که ایرانیان از پیش از تاریخ و پیش از اسلام نیز یگانه پرست بوده اند. پس از خود بپرسید برای چه آمده ام من که به مادران فرزند از کف داده و کودکان بی پدر شده هم چیزی ندارم هدیه کنم.
آقای رییس جمهور اگر در پی آنید که رفاه و راحت و امن را به ملت برسانید که این ها را – دست کم هر کس می خواست – داشت. وانهاده شد برای زندگی بهتر.
اگر در پی ایجاد جامعه ای بی عسس و بی زندان و بی حاکم و محکوم هستید که زهی خیال باطل. چنان نبود چنین نیز هم نخواهد بود.
اما ایرانیان ملتی صبورند، هزاران سال تاریخ این فلات را با صبوری و سکوتی نوشته اند که تنها در تجسم کویر می توانش دید. اما در سکوتشان فریادی است که کمر می شکند. با همین سکوت فتنه ها از سر گذرانده و فاتحان مغرور را در خود حل کرده اند. ایرانی مهربان و صبورست، قانع و امیدوار، با رائی که به شما داده اند سخنی با شما گفته اند. شما در پی شاه کلیدی باشید که روی میزتان نیست، سر راهتان گذاشته اند، که با آن خانه دل ایرانیان را بگشائید اگر بتوانید. ورنه با سکوتشان به مبارزه با شما و سیستمی برمی آیند که از آن برخاسته اید.
آقای رییس جمهور وقتی در آن اتاق قرار گرفتید و شدید نخستین رییس جمهور کشوری که هزاران سال پادشاه بالای سر دیده است به یاد بیاورید که ایران به طول و عرض آن اتاق نیست. ایران به عرض شش هزار سال تاریخ و به طول شهامت مردان و زنانی است که از زمان نزول آریا ها بر این خاک بر سر حفظش جان داده اند و گاه به آن زودی که می خواستند بدان دست نیافتند.
شما نخواهید توانست آزادی را به ما برسانید چرا که آزادی مانند حق است، حق است گرفتنی است نه دادنی. با انقلاب نیمی از آن به دست آمده و نیم دیگر را ملت چه شما بخواهید و چه نتوانید به دست خواهد آورد. دیر یا زود.
آقای رییس جمهور لابد می پرسید پس از من چه می خواهید.
شما شاید بتوانید آزادی خودتان را به ما هدیه کنید. یعنی روزی در پاسخ همه رای ها که به شما دادند و محبت ها که نثارتان کردند در برابر دوربین تلویزیون ظاهر شوید و بگوئید ملت بشارت … من آزادم. من رییس جمهور منتخب شما آزادم.
آیا چنین بشارتی برای آن ها دارید.
نامه دوم
نوروز 1358 دومین نوروز بدون شاه بود و اولین رییس جمهور ایران برگزیده شده بود این بار نامه دیگری نوشتم که این هم به روزگار خوانده و شنیده شده . اما باز هیچ نشان راهی در آن نبود. نوشته بودم:
آقای رییس جمهوری
شما را چنین خواندم چون با آن که قرن بیستم، قرن انقلاب ها و جنگ ها و گسترش آرمان های انسانی به پایان می رود اما ما هنوز از داشتن خانم رییس جمهور محروم هستیم. در سرزمین ما، با زنان و مردان بزرگش، با دو انقلاب و دو کودتا و چند نهضت و بیرون راندن چند دیکتاتور و آوارگی هزار هزار، نیمی از جمعیت ایران به این گناه که جزء رجال نیستند از این حق محرومند که انتخاب شوند.
حالا از پیچ و خم ها گذشته، راه های درست و نادرست رفته اید، وعده ها داده و تحسین ها شنیده اید تا بدین مقام نائل آئید که نخستین کسی باشید که در تاریخ ایران رییس جمهور نامیده شده. اما هنوز نمی توانید آزادی را به من برسانید چرا که هنوز چندانش نمی خواهیم که درد اولمان باشد. پس این می ماند در فهرست مطالبات ملت از خود، برای سالیانی دیگر.
اما شما به احترام این گل ها و تهنیت ها، و به احترام همه کسانی که در ایجاد جمهوری از جان و مان خود مایه گذاشتند. به حرمت رفتگان و ماندگان وعده شان دهید که اگر روزی آزاد نبودید و نتوانستید آزادی خود را ضامن شوید، کلاهتان را بردارید و خطاب به مردم بگوئید من رییس جمهور، رییس منتخب شما، آزاد نبودم. از همین رو ماندنم صلاح نبود. آن قدر نمانید که ملت شما را براند، انقدر نمانید که مردم هزینه اش را بدهند. آن قدر نمانید که برای ماندن دستتان به ظلم آلوده شود.
نامه بعد دوم خرداد
و دیگر جنگ رسید. دیگر انتخابات در مقابل وظیفه ای که یک نسل به عهده گرفته بود که سرنوشت خود را از میان خون و خاک بیرون بکشد، رنگی نداشت. تفاوتی هم نمی کرد. دیگر نامه ای به رییس جمهور ننوشتم. اگر هم نوشتم برای آن ها بود که باید رییس جمهور برگزینند. ننوشتم تا بهار 76 گذشت. این بار نوشتم در ماهنامه آدینه تیر 76. نامه نشان می دهد که انگار کلمات مهربان و احساسات را وانهاده و کمی سخن از عقل می گویند. چهل سالگان به عقل رسیده .
آقای رییس جمهور دیدید چه شد
اگر بگوییم هفتمین انتخابات ریاست جمهوری، حاصل جمع تمامی تجربیات این 90 ساله بود به خطا نرفته ایم و حادثه ای است که روی تمام استقلال طلبان و آزادی خواهان این قرن را سفید کرد. گرچه می دانم نه چنان است که اگر رقیب شما انتخاب می شد، کشور طالبانی شده بود. اما می توانم گفت آن ها که به خود باور ندارند، و همه صد در صدی ها باختند.
مردم وقتی پای صندوق ها بودند، انگار برایشان نوعی مجاهده بود، گوئی صدای قائم مقام را می شنیدند وقتی در نگارستان گرفتار دژخیمان شد، یا صدای امیرکبیر وقتی در فین کاشان رگش می گشودند، یا نوای ستارخان وقتی چون شیر در قفس در پارک اتابک گیر افتاده بود، یا روضه ملک المتکلمین و صدای آرام جهانگیر خان را در باغشاه، یا خروش دکتر مصدق را در زندان زرهی و یا این آخری، سخن مهندس بازرگان را، وقتی فریاد زد انقلاب نکردیم که با هم قهر و خشونت کنیم.
انگار تاریخ معاصر همه بارش را بر دوش این میلیون ها گذاشته بود که برای اصلاح و تغییر آمدند و نه برای ویرانی و نه برای انقلابی دیگر. فریاد همه حقیقت اندیشان بود رای به شما.
فردای روز رای مهدی تلفن کرد از فرانکفورت که بگوید ایرانیان انگار در هر نسل یک بار شگفتی می آفریند. رسا از دورتر ها خبر داد که شعر و ترانه ای ساخته با ردیف بازمیگردم. ابریشم هفت ساله شادمانه فریاد زد آخ جون پنجشنبه ها مدرسه تعطیل میشه. اعظم مادر افشین شهید حلوائی را که نذر کرده بود بین رهگذران پخش می کرد . امیرحسین به شاغلام گلفروش لبخند می زد و نصف قیمت گل می خواست. حاج رحمت آتشبار با اطمینان می گفت حالا دیگر تلفن کردان وصل می شود. آقای غفاری با اعتماد به نفس می گفت وضع آبمان درست می شود. شهلا خبر داد که کارمندان اداره بازنشستگی مهربان شده اند به زودی حقوق وظیفه پدر درست می شود. بهرام فریاد زد که فیلم خواهم ساخت غلام امیدوار بود که مجوز انتشاراتش را بگیرد. هر کس روایتی به تصور کرد. همه تحقق آرزوها را نزدیک دیدند ما هم گفتیم حتما گره فروبسته کار فرج باز می شود. امیرزال زاده اگر بود چه حکایتی بود پسر.
در مقابل این آرزوها، خیال ها، باورها، با این تیرهای دعا که از هر سو به سویتان روان است می خواهد چه کنید.
نامه از زندان
چهار سال بعد از آن در محبس بودیم. در اوین. یکی دوتا هم نبودیم. اما اوین زخم های پانزده بیست ساله را از رخ شسته بود. دیگر نه هیچ یک از زندانیان و نه هیچ کدام از زندانبانان سال های درد باقی نبودند. سلول رو به قبله کرباسچی را زندانیان اتاق سران نظام می خواندند. اما هزاران نفر دادگاه وی را دیده بودند بزرگ ترین درس حقوق شهروندی، نماینده ای از قدرت در برابر نماینده ای از قانون ایستاده بود، داشت حرف ها در گلو منعقد می شد. در گوشه اوین بیست سی روزنامه نگار بودیم، چند دیوار آن سوتر آقای عبدالله نوری یکی دیگر از ساکنان حریم قدرت به بند بود، با دادگاهی که در آن گوش ها چیزی را شنید که ذخیره سال های دیگرش بود. انگار یکی از پیش دید که کجا می رسید اما وقتی رسیده شدید. او هم به جرم روزنامه نگاری به خانه پیشین سید ضیا و زندان سابق مهندس بازرگان و دکتر سحابی آمده بود.
باز انتخابات نزدیک شد حالا دیگر جهان قرن بیستم را پیموده و گام در بیست و یکمین قرن نهاده بود. باز انتخابات نزدیک بود که نامه ای نوشتم. هم مخاطب نامه معلوم بود و هم مکان ما. هیچ چیز هم از ملت پوشیده نبود به یمن دوم خرداد. نوشتم:
آقای رییس جمهور
بیائید. تامل نکنید. بگذارید ما در زندان باشیم، بگذارید بر ما بتازند، بگذارید بر شما باران ناسزا ببارند، از سرنوشت نگریزید. این سرنوشت ماست. زخم مزمن این تاریخ را درمان نمی توانید، مرهم باشید. نوشدارو افسانه است و این زخم کهنه به یک مرهم درمان نمی شود. تا پرستاران و مرهمیان را نکشد.از التهاب نمی افتد.
آقای رییس جمهور
بمانید تا رافت پیشه کنند تا مهر را همگانی کنید تا میدان دهید به دانائی. ما هر روز همین جا که هستیم به زندانبانانمان لبخند می زنیم. آن ها هم دیگر ما را دشمن نمی بینند. این حاصل چهار سال اصلاح نگاه های جامعه است. پایتان را گذاشته اید لای در، دارد هوای خوش تازه در جانمان می دود. پایتان را نکشید. در بسته می شود والا. شما و ما جرمتان و جرممان این است که صد در صدی نیستیم. شما گناه بزرگتان جز این نیست که اهل گفتگوئید، اهل مدارائید. بمانید یا با خود و با ما مهربان می شوند یا ناگزیر می شوند در برابر این آفتاب برهنه شوند. باید آن قدر زخم خورده بمانیم که خنجرهایشان کند شود.
آقای رییس جمهور باید بمانید. این سرنوشت شماست. امیرکبیر سه سال، مصدق سی ماه، بازرگان هشت ماه و شما هشت سال. این پایداری بر شما، این صبوری بر تاریخ و این تحمل بر صد در صدی ها مبارک باد. ما کس را نفرین نکرده ایم. شما به جوانان گفته اید مرگ بر کس نگویند. آری شعار ما زندگی است. بهارست، تفال حافظ، نقل مجلس زندانیان. دیشب ندانم چه نیت کرده بودند که آمد:
دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب باده گل کن
ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بی نهایت کز حسن یار گفتند
حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
آقای رییس جمهور به فرمان جناب حافظ بیائید.
نامه آخر
و اینک کار ما بدین جا رسیده است. چهار سال سختی گذشت. اما نیک بنگری خوش گذشت. هیچ چیز جز همین که رخ داد نمی خواست خوابزدگان را بیدار کند. اینک باید نامه ای بنویسم به کسی که نمی دانم کیست دوباره. به کسی که باید بیاید. و آمدنش حاصل جمع وفاقی است که بر سر اصلاح. اگر جز این بود یعنی که ما مردم هنوز با این همه توفان با این همه بهار و پائیز نرسیده ایم. هنوز به بچه های رستم آباد می مانیم. هنوز می خواهیم یکی این نقش را بازی کند، خوابزدگانیم که بیداری هنوز در دستورمان نیست.
آن خوشدل سی سال پیش، آن نگران بیست سال بعد، آن زندانی، حالا، چهار سال بعد از آخرین نامه دلش این جاست و پایش جای دیگر. ولی باید نامه آخر را نوشت. برای کسی نوشت که نامی ندارد اما خصلت هایش برایمان آشناست. آن که می آید تا اصلاح کند. تا دوباره یکی پایش را لای در بگذارد، و وجود خود را سنگی ببیند نهاده در درگاه، لای پنجره ای رو به باغ. تا نسیم در جان اتاق بدود. آخرین نامه را هم باید بنویسم.
آقای رییس جمهور
ما از کجا باید می دانستیم چگونه است رفتار پسندیده یک شهروند آزاد و محترم. وقتی نامه اول را نوشتم کم و زیاد بیست و پنج سالگان بودیم و بیست و پنج سال هم از کودتا می گذشت. از کودکی بوی سوخته کاغذ و چرم در مشاممان بود. در زیر زمین و پشت بام کتاب می سوزاندند. همه یواشکی حرف می زدند، زمستان بود، هوا ناجوانمردانه سرد، پچ پچ ها در گوش. ما نسل پچ پچ بودیم ما جز در گوشی حرف زدن نمی دانستیم. انقلاب که شد یکهو بلد شدیم فریاد بکشیم. پیش از آن صدای خودمان را بلند و رسا نشنیده بودیم از کجا باید می دانستیم فریاد چه باید و بر سر که باید.
ناصر ده ساله بود، هر وقت مادرش می رفت به سالن زیبائی زیر بازارچه تجریش، جائی که پرده ای بر درش افتاده بود و پسرها را راه نمی دادند، نصف عمر می شد تا مادر برگردد. شنیده بودیم که زیبائی چه آدم بدجنسی است. مادرها نفرینش می کردند اما باز هر ماه می رفتند به آن بالاخانه به سالن زیبائی. حشمت و نادره هر وقت مشق نمی نوشتیم مادر آن ها را از استوار ساقی می ترساند. هنوز عقل رس نبودیم که بدانیم زندانیان هم می تواند مهربان باشد، که استوار ساقی بود. گرچه هادی گفت دو قورتش همیشه باقی بود.
تمام کودکی یک نسل، بستنی اکبر مشتی و یخ در بهشت اختیاریه پاداش کسی بود که بتواند سکوت کند، حرف زیاد نزند. بداند که دیوار موش دارد. انقلاب هنوز در خیابان بود که اول چشممان باز شد، بعد گوشمان باز شد و بعد تازه دهان بندمان برداشته شد. پس باید از کجا می دانستیم کدام داستان دروغ است، و کدام راست راست. انقلاب انبان قصه هایمان از هم درید.
گمان داشتیم آن قدر در انبار طاغوت مواد غذائی هست که نیازی نیست کار کند کسی. گمان کردیم آن قدر شاه خانه برای تفریحات بعد از ظهری خودش و دوستان آمریکائی اش ساخته که برای همه تهرانی ها مسکن هست. آیت الله خسروشاهی از مردم ایران دعوت کردند بیایند تهران.
به گمانم آخرین کس از آن ها که آمدند و به خانه ای هم رسیدند، یعنی سمج ترین آن ها، همین عزت الملوک مادر دو معلول است که همین هفته قبل از خانه نگهبانی شرکت خانه بیرون انداخته شد، و خبرش به همه رسید که می پرسد حالا چه کنم. در همان روز که بالاخره از نهاد ریاست جمهوری پاسخ مهرورزانه ای نامه اش رسید، ماموران آمدند و خانواده متوفی محمدی را از خانه ای که بیست و هشت سال غصب کرده بودند بیرون راندند. بنیاد مستضعفان تقصیر نداشت که در اطلاعیه مطبوعاتی انتقاد ها را پاسخ گفت و فاش کرد که "بیست سال پیش مدیرعامل وقت از سر رافت خانه سرایداری را به طور موقت به آقای محمدی روزمزد داده بود و این شخص اصلا هیچ پرونده و سابقه استخدامی در شرکت خانه متعلق به بنیاد مستضعغان ندارد".
گناه کسی نیست که عزت الملوک و نگهبان محمدی و ما نمی دانستیم که حکومت همه چیز ندارد و هیچ چیز رایگانی نیست. گفته اند عزت الملوک که همان طور روی رختخواب پیچ در کوچه نشسته، از این جمله که یکی از بچه های محل برایش از روی روزنامه خوانده چنین استنباط کرده که می گویند خانواده آقای محمدی مستضعف نیستند. حالا عزت الملوک رو به آسمان ناله می کند خدایا اگر ما مستضعف نیستیم پس آقای حضوری مستضعف است. طفلک نام دولتمردان را نمی داند، چه کند سواد که ندارد عزت الملوک .
آقای رییس جمهور
شما نمی توانید خانه های احتکار کرده دوره انقلاب را بین مردم تقسیم کنید. خانه سازی دو روزه افسانه است به آن ها دروغ نگوئید. آموزش و پرورش رایگانی و همگانی ممکن نیست. یک قرن نمی توانند مردم موقع اسم نویسی بچه ها پول بدهند و در تلویزیون بشنوند که دستور داده شده مدارس حق ندارند دیناری از مردم بگیرند. ساخت بیمارستان برای همه شوخی است و درمان مجانی دروغی بزرگ است. شما نمی توانید حال بچه های آقای محمدی نگهبان شرکت خانه را خوب کنید، شما نمی توانید عزت الملوک را از زندگی پر دردش نجات دهید. اما شما می توانید برای گرفتن این رای کوفتی به او دروغ نگوئید.
آقای رییس جمهور
در سرش نکنید که می خواهم دنیا را مدیریت کنم، در حالی که او می داند مدیریت برزن محله شان هم برهواست. شما نمی توانید هوای تهران را با جلسه ای خوش کنید، و کاری کنید که سید محمد با آن ماسک کذائی بتواند هر روز به خیابان برود. نمی توانید هم رای دخترکان جوان شهری را داشته باشید و هم با آن ها که باورشان هست از بدو خلقت هزاران عسس مراقب حجاب زنان مسلمان بوده اند، همدلی کنید و دست در یک سفره داشته باشید. شما قادر نیستید زاینده رود را به دستوری آب بیندازید. آبگیرها و تلاب های خشگ شده را با مصوبه ای دوباره به محیط زیست برگردانید. مرغان مهاجر که از ما گریخته اند زحمت ها دارد تا دوباره باز گردند، شما نمی توانید به مردم شهرهای جنوب که با هزار تفاخر لوله کشی کرده و آبشان را دزدیده اند برای رساندن به شهرهای مرکز فلات با هزار منت گذاری بر سر این ها، بگوئید آب نفت زده بیاشام و منتظر بمان و دعاگو تا باز منت گذار آیم و چند میلیاردی از خزانه ملت صرف آن کنم که برایت از جای دیگر آب بیاورم. شما به مردم نگوئید که احمدی نژاد می توانست و نکرد. نگوئید همه آن چه او گفت و نکرد را من می توانم کرد. نیامده اید که آب نبات چوبی دست ملت بدهید. باید اخمشان را تحمل کنید و به آن ها بگوئید من قادر به تامین بهشت در روی زمین نیستم، و اطمینان بدهید که اگر خوب کار کنیم و ملامت کشیم اوضاعمان کمی بهتر خواهد شد.
شاه و وزیر
گفتم قصه می گویم
پنجاه سال پیش تابستان که می شد اول هفته ده دوازده نفر بچه های دبستانی بیکار، از صبح با هم در زمین خالی رستم آباد کنار آب گذر مسابقه می دادند. چندین مسابقه، برنده کسی بود که در مجموع بیشتر از همه نمره می آورد. هم چوبی را دورتر بیندازد، هم از روی هره برود بالای دیوار، هم از لب باغچه بپرد تا کنار پله های آشپزخانه، هم دسته هونگ سنگی را بلند کند و هشت بار تا ته حیاط بدود و هم از پله های چهارم راه پله پشت بام بپرد روی تشکچه ای که پای پله ها خوابانده شده بود. اما همه این کار ها منوط به این بود که یک هیات سه نفری گزینش، تائید کنند که فلانی شاه شده است.
این مسابقات کم از المپیک اهمیت نداشت و هیجانش کم از جام جهانی نبود، چون هر که سرانجام برنده می شد می توانست یک هفته شاه شود. آن وقت دو وزیر دست راست و چپ انتخاب می کرد، یک مدعی العموم یک میرغضب. برخی مانند صاحب این قلم هیچ وقت شاه نشدند و نه وزیر. چند باری شاعر شدم یا محرر. برای همین هم امروز می توانم تاریخچه بازی شاه و وزیررستم آباد و باغ گل فشم و اختیاریه را برایتان بازگو کنم.
آن که شاه می شد یک هفته فرمان می راند. در این یک هفته از بام تا شام، همه دست به سینه در خدمتش بودند. تملقش می گفتند. فرمان هایش را تحسین می کردند، من که محرر یا شاعر بودم و اداره رسانه های دفترش را اداره می کردم با چهار چشم می پائیدم که کسی نگاه چپ به او نکند، به حرکات شاه نخندد. او فقط فرمان می داد، هفت نفر بروند و از باغ گل آواز آلبالو بچینند و بیاورند. چیده می شد. سه نفر بروند برای سه نفر از سر پل بستنی بخرند، امر اطاعت می شد. چهار نفر چهار نفر دیگر را کول کنند و بگردانند. تا چند بار گریه چند تا بچه را درنمی آورد روزش تمام نمی شد شاه. وزیران دست راست و چپ هم کاری نداشتند جز این که فرامین شاه را ابلاغ کنند. گاهی که شاه دستور عجیبی می داد که با امکانات نمی خواند و یا اصلا مقدور نبود، وزیر چپ و راست دست به دامن می شدند و با التماس یا وساطت مجرمی را می کردند یا از شاه می خواستند از رای خود برگردد. اما بالاخره شاه شاه بود و باید فرمان می داد و اگر کسی سر پیچی می کرد باید در تمام تابستان دیگر وارد بازی نشود و منزوی باشد.
تا آن تابستان که نادر پسر یک اداره جاتی متمول در دماوند همان اول هفته گفت که قصد دارد اگر شاه شد برای همه بستنی چوبی بخرد، تازه دو کیلو چغاله هم گذاشته برای همین کار. به این ترتیب دهان شورای سه نفره آب افتاد و یک هفته همگان مجبور به تحمل شاهی شدند که عملا به آن ها تحمیل شده بود. اما این رسم بد نهاد تا رسید به آن جا که پرویز وعده داد اگر شاه شدم ماشین آقای پناه ایزدی را پنجر می کنم. ماشین شش سیلندر شیک که محل حسادت بزرگ و کوچک بود. پرویز شاه شد و این تکلیف به گردن رعیت افتاد و آشوبی به پا شد.
کار به جاهای باریک داشت و به تدبیر بزرگ ترها بازی شیرین شاه و وزیر تعطیل گشت و یک هفته به عذاب گذشت تا آن که آقای موسوی یک روز بچه ها را جمع کرد در حیاط مسجد و گفت حاضر است وساطت کند که بازی برقرار شود اما به شرط آن که هر کس شاه شد کارهای عمرانی بکند. مثلا دیوارکی بسازید برای باغ کل یحیی که مریض است و از پا افتاده و چینه باغش ریخته، یا درخت های کهنه را ببرید و الوارش را برای تعمیر پل مش حسن به کار ببرید. کوچه باغ های منتهی به میدان را غروب ها آب بپاشید. همه به شوق قبول کردند. بازی شاه و وزیر از آن هفته دوباره معمول شد، اما آن رونق سابق را نداشت. شاه نمی توانست وعده های خوشایند بدهد. وزیران دست راست و چپ مجبور شده بودند که بر کارهای عمرانی نظارت کنند. شاه نمی توانست برای تفریح کسی را کول دیگری کند و یا کیسه بر سر کسی بیندازد و دور بگرداند که خنده آید خلق را.
بازی، از بازی خارج شده و پایش روی زمین واقعیت ها قرار گرفته بود، و ما تحملش را نداشتیم. آقای موسوی به بزرگ تر ها گفته بود بگذارید یاد بگیرند که هیچ چیز را به بهانه نمی بخشند. یاد بگیرند باید از خود مایه بگذارند. یاد بگیرند بهشت مال این جهان نیست و کسی مامور تاسیس بهشت نیست مگر آن که دروغ بگوید.
آقای رییس جمهور
باور کنید که کثیری از مردم ایران بازی شاه و وزیر نمی خواهند، در همین سی سال با چنان تنوعی در کار روبرو شده اند که دیگر چیزی آن ها را از زمین جدا نمی کند. صحنه واقعی است بزرگ شده ایم و بازی تمام شده است

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید