می خوابی؟!
نیمی از بدنم بی حس شده بود بس که به پهلو افتاده بودم و با دیوار می جنگیدم که شاید اون عقب تر بره چون انگار پسرک! خیال نداشت دست برداره.
هرچی کردم نشد، از همون سر شب گیر داد و من فقط تونستم کلید اتاقی رو که غرقمون می کرد در تنهایی گم! کنم و گیجش کنم بین پیامک ها!
عین خیالش نبود.
عین خیالشون نبود.
خیلی خیال ها داشتن.
یعنی نوبت تعیین کرده بود؟!
نمی دونم.
راه چاره یه بسته قرص بود.
یا من باید می خوابیدم و یا اونها!
اگه می خوابیدم تصویر تو که هر لحظه از جلوی چشمم کنار نمی رفت رو چکار می کردم؟!
پس باید می خوابیدن.
با شیطنت به خوردشون دادم.
تا صبح نفهمیدن چطور دور خوردن، وقتی فهمیدن که روی رئیس! بالا اوردم، البته قدری از نفرتم رو.
آخیش!!!




