Skip to content

داستان مصور

2009/04/05

اون شب خوابم نمی برد، سنگین بودم، انقدر دیر وقت بود که هیچ آی دی روشنی توی مسنجرم پیدا نشه، اما دلم حرف می خواست، سبک شدن می خواست،  مسنجر ویژه ام رو که فقط یه آی دی توش اده باز کردم، همیشه آنلاینه، همیشه،

2126734

هنوز سلام رو تایپ نکرده بودم و اینتر رو نزده بودم که نوشت؛ سلام
از این توجهش حس خوبی بهم دست داد، انقدر که دوست داشتم پرواز کنم و بالهام رو آماده کردم برای پر کشیدن،

danseur 02

اما،
اما،
آخ!،
حس خوبم فقط برای چند لحظه دوام اورد چون انگار اونم دلش پر بود، آخه جلمه دومش این بود؛ چطوری بی معرفت،
بال نزده افتادم به بال بال زدم، دلم شکست، نه از دست اون، از دست خودم،

2371963

انگار با همین یک کلمه تمام ام، همه اش رو، زده بود توی صورتم، یاد خط خطی هام افتادم، حس چندش آور،

1383593

دلم گرفته بود، خون شد
نتونستم چیزی بگم،
بغض سنگینم شکستن می خواست، شکستمش
خودم رو از خودم سبک کردم،
سبک
سبک و سبکتر
انقدر سبک که دیگه برای پرواز بالی نیاز نداشتم

4966839cd723f 

نگارنده: رضا “پسر”

About these ads
4 دیدگاه leave one →
  1. Gia permalink
    2009/04/06 01:40

    عکس ها خوب با مطلب هماهنگند.

  2. 2009/04/06 03:22

    امیدوارم که این داستان مصوری که نوشتی حس داستان نویسی تو رو دوباره بیدار کنه. خواه به همان شکل قبلی خواه در قالبی جدید
    .

  3. رها permalink
    2009/10/17 10:15

    می خواستم سری کامل داستانهای مصور را خریداری کنم

Trackbacks

  1. داستان مصور ( 2 ) « پسر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 185 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: