پرش به محتوا

بهمن من: Entry For 25-28 Farvardin

2009/04/18
بدست

لینک به منبع

بسیار وقتها که با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم…

اما در هر نگاهی رازی نیست…

گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست…

سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

"

مارگوت بیگل – ترجمه احمد شاملو

یک:
موجودی انجمنمان به ته کشیده. جیبمان هم همینطور. پس باید به فکر پول باشیم. با دوستان انجمنی صحبت کردیم که کجا بریم برای درخواست و گرفتن پول. سازمان ملی جوانان رو پیشنهاد دادند برای گدایی کردن!
امروز صبح رفتیم دفتر سازمان. نشستیم و صحبت کردیم با خانم منشی (جسم سیاهی که فقط دو چشم و یک دماغ ازش زده بود بیرون). قرار شد حاج آقا بعد از جلسه شون ما رو به حضو بپذیرند. بعد از نیم ساعت گفت که بریم اتاق رییس. در زدیم و یا الله کنان و با سلام و صلوات وارد شدیم…از قرار معلوم بر خلاف تصور ما، کسی که ما رو به حضور پذیرفت یک آخوند چهارگوش کت و کلفت پشمالوی مملو از چربی و گوشت بود!
نشستیم و بعد از چند دقیقه خالی بندی در مورد برنامه های تشکل، حاج آقا قول مبلغ گداپسندی رو برای خرداد ماه داد و ما رو فرستاد پی نخود سیاه!
آخرش که داشتیم می رفتیم رو کرد به من و گفت:"شما بهت نمی خوره که دانشجو باشی". اول فکر کردم منظورش لباسمه… که البته هیچ ایرادی نداشت و از لباس برادران نامحترم ایمانی هم ارزشی تر پوشیده بودم… تا اینکه خودش توضیح داد که چون هنوز "محاسنم" بطور کامل در نیامده (و من البته این در نیامده ها رو هم صاف می کنم) این تصور رو کرد!
پنجشنبه 27/1/88
دو:
همیشه از تکرار متنفر بودم و بدبختانه همیشه بزرگترین اشتباهات زندگیم رو چندین بار تکرار کردم. این رو از این بابت می گم چون مجبورم دوباره در همون اتاقی بنشینم که هفت ماه آخر پارسال رو برای خوندن کنکور ارشد درش زندانی بودم و البته نتیجه ای هم نگرفتم!
دوباره شروع شد زل زدن به قاب عکس عروسی بابا و مامانم (همون مرد 39 ساله و زن 20 ساله ای که حاصل ازدواجشون شدیم من و داداشم) که 24 ساعت نگاهشون به سمت من اه.
تخیلم در این اتاق به طرز عجیبی قوی میشه. نمی دونم چرا… ولی همین پارسال بود -دی ماهی که بابا و مامانم بمدت یک ماه مسافرت رفتند- و من یک هفته تمام در این خانه و در این اتاق بودم و نه جایی رفتم و نه کسی به دیدنم اومد و حتی یک روز چندین ساعت با خودم مثل دیوانه ها بلند بلند صحبت می کردم! دیوانه شده بودم! همش داستان می نوشتم و پاره می کردم و از اول دوباره….
.
.
.
اما الان نه تنها ام و نه کنکور دارم. متاسفانه دو تا درس ریاضی مهندسی و شیمی تجزیه ام مونده برای فاغ التحصیل شدن که هر دو رو هم با مهلک ترین اساتید این مرز و بوم دارم که آوازه خطرناک بودنشان در تمام کشور پیچیده!
در مرود استاد ریاضی، این مصراع صدق می کنه: "گر طالب فیضی، افتادگی آموز!"
چهارشنبه 26/1/88
سه:
داشتم می رفتم خیابان گردی و لبخند زنی! بعضی وقتها که حوصله ام سر میره، میرم خیابون و ویترین مغازه ها رو نگاه می کنم. از کوچه "صفاری" و "شنگول" که به سمت "خیابان سام" می رفتم یکی از همکلاسهای دوره راهنماییم رو دیدم.بغل کدیم همدیگر رو و متعجب از گذر زمان!
می گفت که دیپلم رو نتونست بگیره و سربازی رفت و الان در یک زرگری شاگردی می کنه!
حرفهایی زد و با حرفهاش شوتم کرد به 12 سال پیش… وقتی که یه پسر کوچولو بودم در یک مدرسه راهنمایی که اکثراً لاتها پر کرده بودنش! و این پسر کوچولو روز اول که وارد مدرسه راهنمایی عطا آفرین شده بود ترسیده بود… چون حرفهای دیگران رو نمی فهمید وقتی که از هر 4 تا حرفی که می زدند 3 تاش فحش بود و وقتی هم که روی بچه های کلاس با این پسر باز شد تازه مصیبت ها آغاز شد.
بدتر وقتی بود که پسرهای تازه بالغ می دیدند که این "پسر کوچولو" هنوز بچه اس و صورتش سفیده و مو نداره و برای همین انگشتش می کردند. (خجالت نمی کشم از گفتن این، چون واقعیتی اه در زندگیم). و وقتی که یک سال گذشت و رفتند دوم اهنمایی، دیگه این "بچه" جرات نمی کرد در جمع بقیه پسرها ظاهر بشه. چون کارهایی که بقیه می کردند رو بلد نبود. چون مثلاً نمی تونست "درازی آلت تناسلی اش" رو به نمایش بذاره و به اون افتخار کنه! برای همین می رفت یه گوشه حیاط پشت درخت های چنار قایم می شد با حداکثر یکی که درکش می کرد… یا اینکه گاهی وقتا یه ربع رنگ تفریح رو جلو برد مدیر مدرسه می ایستاد و زل می زد به اون… چون جلوی دفتر بود و کسی جرات نمی کد اونجا اذیتش کنه.
همین بود که این پسر منزوی شد… از بقیه پسرها بدش می اومد و برای همین دوستی نداشت. هیچوقت از فوتبال لذت نبرد و در جمع پسرانه ظاهر نشد.
.
.
.
پویان حرف می زد برای خودش و این افکار در کمتر از 20 ثانیه از ذهنم گذشت…. همه عوض میشن. من -این پسر کوچولو که فحش دادن هم بلد نبود- بزرگ شدم و پویان -پسری که یه بار منو سوار دوچرخه اش کرده بود و دستش رو گذاشته بود زیر باسنم و من تقلا می کدن تا پیاده بشم!!- هم با شخصیت شده و مثل یه آدم حسابی!
سه شنبه 25/1/88

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید