Eshaareh: انقلاب
روز سه شنبه بود که ظهر خونه نرفتم و از صاحب کارم خواستم چند دقیقه ( چند ساعتی ) از وقتشون رو در اختیار من قرار بدن.
نخست از خانواده و مشکلاتی که داریم صحبت کردیم و در آخر دل رو به دریا زده و بهشون گفتم که یک گـ ـی هستم. میشد تعجب رو از چشمان و حالت صورت اون حدس زد و دید. منم دچار هیجان شدیدی شده بودم. ولی وقتی گفتم که با داداش خودتون ( دکتر فوق تخصص هست ) و دکتر روانشناس ( که اون هم یکی از دکترهای سرشناس شهر ما هست ) مشورت کردم، احساس آرامش و اطمینان رو در چهره اون دیدم.
از من خواست گـ ـی رو در چند جمله کوتاه توضیح بدم. منم براشون گفتم. سپس ایشان سوالاتی رو پرسیدن و منم پاسخ دادم.
به من گفت که اطلاعاتی در این مورد نداره ولی خیلی دوست داره اطلاعات جامع و کاملی در این مورد بدست بیاره و از من خواست این اطلاعات رو در اختیارش قرار بدم. منم بهشون قول دادم که این کار رو بکنم.
از اون روز تا به حال رفتار ایشان رو کنترل میکنم ولی هیچ تغییری در رفتار و اخلاق اون نسبت به من ایجاد نشده و امروز هم تمام حق و حقوق منو ( چند روز عید رو که به عنوان اضافه کاری رفته بودم ) داد و هیچ تغییر بدی در اون نسبت به من ایجاد نشده.
آنقدر آدم تحصیل کرده و محترمی هست که برای آرا و عقیده و فکر دیگران ( حالا هر چی باشه ) احترام قائل هست و به قول خودش: من خوبی های دیگران رو میبینم.
* امروز بود که بین خواب و بیداری ( در استراحت ظهر ) فکر بسیار بزرگ و خوبی به ذهنم اومد. وقتی که از اون حالت در اومدم ( تازگی ها پیامبر شدم چون بهم الهام میشه
) بسیار خوشحال بودم و به خودم گفتم: حامد؟ چرا این فکر زودتر از اینها به مغز معیوب تو نیومده؟
بعد از ظهر که سر کار رفتم نخست به صاحب کارم گفتم. ایشان بسیار استقبال کرد. سپس به دوستم گفتم و ایشان هم بسیار تعجب کردن. سپس به یکی از همکاران در طبقه پایین گفتم و ایشان هم بسیار تعجب کرد.
امیدوارم نتیجه بخش بوده و باعث بشه تغییرات عمده ای در زندگی من اتفاق بیفته که میشه اسم اونو ” انقلاب ” گذاشت.
به هر حال تا آخر تابستان ۸۹ وقت دارم که این انقلاب رو به نتیجه برسونم و گرنه اون اتفاقی که نباید اتفاق بیفته واقع میشه و … ( در واقع اون اتفاق توسط من ایجاد خواهد شد ) که امیدوارم متوجه شده باشید.
تو رو خدا دعا کنید تا به چیزهایی که مد نظرم هست برسم و گرنه آینده بسیار وحشتناکی در انتظار من خواهد بود.
* قربون برم خدا رو، چرا این همه تبعیض و بی عدالتی؟
یکی آنقدر خوشی دیده، آنقدر خورده که کم مونده همه چیز رو استفراغ کنه ولی یکی دیگه شب و روزش مثل هم شده و همه سیاه و تیره و تار هست.
گاهی اوقات با خودم فکر میکنم شاید خدایی نباشه چون این همه بی عدالتی و نابرابری اصلا قابل باور نیست برای خدایی که آوازه ی عدالت اون عالم و آدم رو پر کرده.
چرا باید این طور باشه؟ آخه خدایا؟ شاید کسی توان این رو نداشته باشه که این همه بدبختی و مشکل رو یک تنه به دوش بکشه. چرا این کار رو با بعضی میکنی و این همه اون رو سیاه بخت و بدبخت میکنی؟
نمیدونم. نمیدونم.
کجایی خدایا؟
میشنوی؟
میبینی؟
نکنه چشمها رو بسته و به گوشت پنبه گذاشتی؟
* هنوز هم هر شب گریه میکنم. در واقع گریه های شبانه شده کار هر شب من.
فعلا که کاری از دستم ساخته نیست پس باید بود و دید چه خواهد شد.
* توی اتوبوس نشسته بودم که به یک باره اون پسر رو دیدم. گوشواره ای به گوش راستش بود همراه با ابروهایی که با مهارت زیر اونها رو برداشته بود. نگاهی به انگشتر شست دست راست من میکنه. طوری نگاه میکنه انگار داره به یک موجود پست و زائد نگاه میکنه که هر آن میخواد با لگد اونو نیست و نابود کنه. اونو نمیشناسم و نخستین باری هست که اونو دیدم ولی در همون نگاه نخست به شدت از اون بدم اومد.
موجودی خودخواه و خود برتر بین.
* رادیو رهـ ـا هم آپ شده که میتونید اون رو از آدرس زیر گوش کرده و یا دانلود کنید.
همیشه شاد باشید.
۱۳۸۸۰۲۰۳




