گذر
حدود چهار ماه پیش بود که برای اولین بار دیدمش،
وقتی اومد ترسیدم، فوری یه فکر احمقانه و خودخواهانه که نکنه پستم رو بگیره ته ذهنم پیچ خورد،
بر خلاف همیشه نه استقبال کردم و نه تونستم نگرانیم رو بطرز احمقانه ای نشون ندم و با یه راهنمایی نادرست! سعی کردم از خودم دورش کنم،
اما به هر حال اومد، منم که روزگارم شده تن دادن بی خیال شدم و این رو هم تن دادم و شد برام عین بقیه،
همین که شد عین بقیه پس باید عین بقیه هم باهاش رفتار می کردم و هرچه برای دیگران می شد! برای این هم می کردم!،
همه کنجکاو بودن در موردش بدونن و فوری قضاوت کنن و براش یه نسخه بپیچن و …
بدم میاد از این مرض قضاوت، همین که یکی دهن باز کرد و گفت این فلانه و بهمان زدم توی دهنش، نذاشتم چیزی بگن و جمعی ببندن،
انگار همین براش شد یه نقطه تفاوت که بین من و الباقی! گذاشت،
خلاصه گذشت، معلوم شد نه اون عین بقیه بوده و نه بقیه می تونستن عین اون باشن،
شد بهترین رفیق تو اون محل نکبتی برای خیلی ها و البته من،
با هم می رفتیم و با هم می اومدیم،
سعی کردم خیلی از افکار رو بهش بدم که نداشت،
و البته کلی هم ازش یاد گرفتم، طوری که می تونم بگم چند ده برابر داده هام ازش یاد گرفتم،
زود نگذشت، اما گذشت
راحت نگذشت، اما گذشت
بعد از چهار ماه حالا دیگه می تونست بره،
هیمن چند روز پیش رفت و دیگه لازم نیست به عنوان یه همکار! به اون محل نکبتی برگرده،
اما رفتنش برام با بقیه رفتن ها متفاوت بود،
یادش رو می کنم،
دوست ندارم دوستی باهاش رو از دست بدم،
دو شب پیش اومد در خونه مون،
با یه کتاب ( نه هر کتابی، کتابی که براش حکم معجزه داشت و می خواست بخونمش )،
به عنوان هدیه و تشکر،
اولش برام نوشته:
” تقدیم به یگانه مدرکی که بی معجزه حضورش، به جد زمان را یارای گذر نبود…! “
مدرک= درک کننده!





دل کندن خیلی سخته
خیلی ها هستن که حتی در ظاهر ممکن است فراموششان کنیم ولی در ناخودآگاه ذهنمان تا ابد می مانند
.