قصه من و یک پاسپورت ایرانی « مسیح علی نژاد »
سرفه هایم زودتر از خودم به گیت می رسد و وقتی برای چک کردن پاسپورت به صف می شوم نگاهم روی چهره و محاسن مرد جوانی می ماسد که دورا دور مرا می پاید.
پله های برقی فرودگاه را اصلاً دوست ندارم. اسمش برقی است اما ندیدم مثل برق ببردم پایین تا صدای کسی که از پشت نامم را هوار می زند ته دلم را خالی نکند.
اولین بار در سفر مکه بود که همراه پنجاه نفر از خبرنگاران در رکاب آقای بهزاد نبودی عازم فتح مکه شدم. اما آنها که خدا را هم مالک بودند، ساعت ها اضطراب به دل من و همسفرانم انداختند و بلاخره با پیگیری های آقای بورقانی و کروبی عضو هیات رییسه مجلس و رییس مجلس ششم، برایم چون مهمانی ناخوانده و تیپا خورده اجازه خروج صادر کردند.
سال ۱۳۷۵ یک پرونده در وزارت اطلاعات بابل (به دلیل فعالیت های آرمانگرایانه مختص حال و هوای دبیرستان) داشتم و بعد ها که بزرگتر شدم به جای دیوارنویسی، قلم به دست گرفتم تا از تب و تاب های آرمانی و غیرمنطقی سال های ۷۵ برهم و بشوم خبرنگاری که به جای انقلاب در کوچه پس کوچه های بابل، به اصلاح می اندیشد. اما از قضا اصلاح هم عین انقلاب به مذاق و مزاج برخی ها خوش نیامد و در سال ۱۳۸۰ احضاریه ای به نام “آقای مسیح” علی نژاد” به جای آنکه روانه دفتر روزنامه همبستگی شود به دفتر روزنامه همشهری ارسال شد.
برای اولین بار محمد قوچانی را از نزدیک دیدم که او هم به گمانم اولین بار بود که می دید احضاریه یک خانم خبرنگار به نام آقای مسیح نوشته شده بود. آن موقع عطریانفر هم در راستای دفاع از نام مردانه ام، با مزاح از سوال برانگیز بودن نام آقای مهرنوش جعفری وزارت ارشاد چیزکی گفت تا دلهره های احضار به دفتر آقای مرتضوی را از یک خبرنگار نوپا برباید.
مدعی العموم و ستاد کل نیروهای مسلح شاکی مقاله ام تحت عنوان ” لباس شخصی ها در خدمت پالایش نظام” بودند که همین اسم ها کافی بود تا در برابر مرتضوی زبان درازی هایم کفاف نکند و دست و دلم بلرزد. با آن که یاسین هایی درباره “زبان سرخ، سر سبز دهد بر باد” در گوشم خواندند، با مرتضوی هم کل کل کردنم قصه ساز شد که بعد ها شاید اگر او پیر تر شد و احساس امنیت من هم بیشتر شد در موردش نوشتم.
بعد از آن هم به تعبیر حضرات، مدام من و برادرها به پروپای هم پیچیدیم که ته آن اخراج از مجلس محافظه کار هفتم بود به دلیل انتشار فیش حقوق ماهیانه نمایندگان. کتاب هایم اجازه چاپ نگرفت و مقاله آواز دلفین هایم هواداران دولت احمدی نژاد را ناراحت کرد و خلاصه از همه جا رانده و در خانه غریب افتاده، خانه و کاشانه گذاشتم و راهی سفارت فرانسه شدم. ماشینم را فروختم و کل پولش را در مراحل پیگیری ویزای تحصیلی فرانسه تقدیم کردم و عازم انگلیس شدم تا از آنجا باقی مراحل ویزا ی تحصیلی فرانسه را پیگیری کنم. راست می گفت احسان نراقی که من صف گرفتن ویزا را با صف خرید تخم مرغ اشتباه گرفته بودم. پیرمرد از این که سرم را انداخته ام پایین و رفتم زنگ در سفارت را بدون هیچ پیگیری و پارتی و رابطه های داشته ام زدم، عصبانی شده بود و با همان خشم معروفش در راه پله های روزنامه اعتماد ملی، سرم داد زد که مگر می خواهی تخم مرغ بگیری که همینطوری سرت را انداخته ای پایین و رفتی توی صف؟ نشد، ویزا ندادند و من هم تحصیل در دانشگاه های رایگان برایم رویا شد و مراجعات مکررم به سفارت فرانسه در انگلیس را هم خاتمه دادم و نشستم در همان انگلیس.
در انگلیس هم آنقدر خودم بودم و آنقدر تنهایی خودم را اینور و آنور یدک کشیدم که زبانم درازتر و درازتر شد برای برگشتن به خانه ای که همه مرا از آن ترسانده بودند. اما بلاخره بعد از یک سال و نیم من باید برای ورود به دانشگاه آکسفورد بروکس و تمدید ویزای تحصیلی و همراه ساختن پسرکم، راهی وطن هزارپاره ام می شدم. وطنی که نامش دل می برد و برادرانش نیز لرزه بر همین دل نیم بندم می انداختند. نمی دانم برای ورود به فرودگاهش شوق داشتم یا هراس؟ هر چه بود چند باری مهمانداران مهربان به داد فشار خون از دست رفته ام می رسند و کسی هم روحش خبر ندارد که این از دست رفته ی رنگ پریده، تنها دقایقی بعد چنان سینه سپر می کند و گردن فرازی می کند که انگار نه انگار دل و روده اش از همین دلهره های ناگزیر تا دهانش بالا آمده بود. چند بار باید برادرها به من می گفتند : ” کل کل نکن” تا حواسم جمع باشد اگر بجای این روی پر رویم آن روی ترس خورده ام را نشان دهم شاید کارم زودتر راه بیافتد.
به هر تقدیر پاسپورتم ماند در اختیار برادران در همان فرودگاه امام و چند روزی من و خانواده در اضطراب روز دیدار با حضرات نشستیم تا آنکه سه شنبه، دری به رویم در اداره گذرنامه نهاد ریاست جمهوری باز شد و برادری روبرویم نشست که خوش نداشت نامش را ” بازجو” بگذارم اما من شوخی و جدی به همین نام ثبتش کردم و از همان بدو ورود خواستم بدانم: “چه کسی قرار است چه کسی را بکشد؟” من ایشان را یا ایشان مرا؟ تا انتهای دیدار یک بار هم از کوره در نرفت در برابر آن همه از کوره در فتن های من. ساده لوح و بی اطلاع نبود و اصلا مثل همکارانم در کیهان و فارس و خبرگزاری ایرنا و روزنامه ایران و رجانیوز و فردا و الف و بقیه به حماقت بارترین شکل ممکن اتهام به پیشانی ام نچسباند. می دانست که ورود به ایران به همراه یک گروه مستندساز از تلویزیون بی بی سی برای تهیه مستندی درباره اخراجم از مجلس زاییده ذهن علیل آن متوهمانی است که دائم در حال پرونده سازی برای این و آن هستند. برای همین، یک راست رفت سر اصل مطلب که کجا هستم و چه می کنم تا سر در بیاورد که جاسوسی و براندازی و حاشیه سازی می کنم یا نه؟ برای منی که بلدم چطور زبان بریزم، نفهمیدم گفتگوی ما دو ساعت به درازا کشید یا دوساعت و نیم یا شاید کمتر از این که نشستیم و او سوال کرد و من جواب دادم و گاهی هم جایمان عوض شد و من سوال کردم و او جواب نداد. من که هنوز فکر نمی کنم به دل گرفته باشد وقتی که شنید “شما حق نداری از من بازجویی کنی و من هم اجباری برای پاسخگویی به شما ندارم. اما برای اولین بار احساس می کنم دارم به آقاجان اصولگرایم که هیچ حق ندارد مرا سین جیم کند گزارش می دهم تا این صحبت رو در رو، هم خیال پریشان او را راحت کند و هم مرا برهاند از آن همه ترس و نگرانی در خانه ای که اگر از در بیرونم کنند از پنجره اش باز خواهم گشت.”
قبل از رفتن به نهاد ریاست جمهوری چنان بی پناه شده بودم با حجم خبرهایی که برایم نوشته بودند که به مسعود بهنود ایمیلی زدم و از او خواستم باز برای یتیم های خانه به دوش پدری کند و چند خطی بگوید که من با بی بی سی کار نمی کنم تا شاید تکذیب او کمک کند. اما بهنود مثل همیشه با کلماتش معجزه کرد و دل قرص مرا فرستاد نزد برادرها برای استنطاق. نوشت: مسیح! تو حتی در مصاحبه های ساده با بی بی سی حاضر نشدی پس سرت را بالا بگیر و اگر این اتهام است نهراس و از هوای وطنمان لذت ببر.
وقتی صدای آمریکا و رادیو زمانه و رسانه های دیگری که برادرها خیلی دوستشان ندارند خبر توقیف پاسورتم را کار کردند آیا من حاشیه سازی کرده بودم؟ در محضر برادرها همان بودم که در وبلاگ و نوشته هایم هستم. به برادرها گفتم من برای دوستانم در صدای آمریکا، رادیو فردا، رادیو زمانه و بی بی سی و دیگرانی که راه بازگشتشان به ایران بسته ماند احترام قایلم و صادقانه گفتم در پاسخ دعوت شان برای مصاحبه، برای جواب رد دادن به آنها هر بار عذرخواهی کردم چون آنها همکاران من هستند که پس از بیکار شدن های مکرر، ترک خانه کرده اند و اگر آنها هم فضا برای ماندن و کار در ایران داشتند بی شک همین جا در رسانه های آزاد کار می کردند. جالب است که بازخواست نشدم چرا برای اصحاب “رسانه های ضد انقلاب” احترام قایلم. چون دیده بودم برادر شریعتمداری همین که اسمی از من در این رسانه ها برده می شد مرا به سازمان سیا و نهادهای امنیتی اطلاعاتی اروپا وصل می کرد.
در مورد هزینه و نحوه تحصیلم و ارتباطات و کارهایم و برنامه های آینده ام برای کار و ماندن و بازگشتن و مقاله هایم پاسخ دادم. حتی به دلخوری های پیش آمده در مورد آواز دلفین ها هم پاسخ دادم و گفتم که برای آن مقاله چرا هرگز از احمدی نژاد عذرخواهی نکردم ولی گردنم در برابر مردم از مو باریک تر است. به پرسشی که چندین بار در همین جلسه مطرح کردم پاسخی داده نشد و هنوز توی دلم مانده مگر ما چه کردیم که باید هم در خانه غریب باشیم و هم در غربت. این فقط قصه من نیست و ظاهراً رسم شده که روزنامه نگاران دیگری نیز بی صدا و آرام می نشینند پای صحبت های برادران و بعد پاسپورت هایشان به آنان برگشت داده می شود. گفتگو خوب است اما نه آنکه پاسپورت گرو کشی شود تا باب این گفتگو باز ماند….
در فرودگاه انگلیس ساعت ها بازجویی می شوم . کسی می آید کنارم می نشیند و مهربانانه سین جیم می کند . بعد می رود و دیگری می آید و دوباره همان سوال ها را می پرسد و دست آخر هم چمدان لباس هایم را زیر و رو می کنند. هرچند که در طول بازجویی لبخندهای مهربانه تقدیمم کردند، اما وقتی حقیر و مضطرب به اتاق کوچکم در آکسفورد پناه می برم ساعت ها فکر می کنم چرا از میان آن همه مسافر، زار و زندگی مرا زیر و رو کرده اند. می گویند اگر روزنامه نگاری و آزادی برای نوشتن در ایران نداری پس چرا پناهنده نیستی و آزادانه به ایران می روی؟ آنجا هم لابد به چشم جاسوس و تروریست قد و بالایم نحیفم را برانداز می کنند و وقتی به ایران بر می گردم، در فرودگاه کشورم نیز، ای عجبا، چه مهربانانه سین جیم می شوم. سه روزی که باید در کنار عزیزانم تمام توان از دست رفته ام در غربت را باز یابم با نگرانی و دلهره می خوابم و راه می روم و بعد کسی می آید و بالا و پایین زندگی ام را زیر و رو می کند و وقتی بر می گردم خانه، باز همان پرسش است که چرا از میان آن همه مسافر من باید برای یک زندگی معمولی این همه استنطاق شوم؟
سوالم بی جواب ماند. چرا فرودگاه های ایران و انگلیس برای یک روزنامه نگار ایرانی مرز دلهره است؟ چرا لبخندهای مهربان اداره گذرنامه نهاد ریاست جمهوری ایران و لبخندهای مهربان دیگرانی در فرودگاه انگلیس غمگین و خانه نشینم می کند برای ساعت های طولانی؟ هر دو می گویند که انجام وظیفه می کنند. هیچ کدام بی احترامی هم نکردند، حداقل به من، اما چرا این همه احترام با کوله باری از رنج وحقارت و بی قراری همراه است؟
همه گفتند ننویس این قصه را اما همانگونه که ماموران و برادران انجام وظیفه می کنند من هم کارم جز نوشتن نیست و و مهمتر آنکه؛ نمی شد این قصه ساده را بنویسی اما وقتی از ایران دور شدی چاپ اش کنی. ترجیح دادم در همین خانه با همان برادر بازجویی که این وبلاگ فیلتر شده را خوانده بود و با من حرف می زد بی پرده و راحت حرف بزنم. کسانی هم اگر موفق شدند از هفت خوان فیلتر بگذرند و پای مطلب نظر بگذارند رحمی بکنند و از فحش و بی نزاکتی بپرهیزند.




