My Ordinary Gay Day: مبارزه با هموفوبیا یا ادب کردن خودم!
عجب! که اینطور! (به قول امیر-ش) باشـــــــــــــــه!
حالا دیگه واسه من می رین نمایشگاه کتاب دگرباشان راه می ندازین! آره؟
حالا دیگه واسه من می رین فِرت و فِرت با رادیو زمانه مصاحبه می کنین! آره؟
چشم ما رو دور دیدین، با شبکه های اجنبی رابطه برقرار می کنین و می گین برنامه واسطون بسازن! آره؟
از مخابرات ما استفاده می کنین و برا روز علیه هموفوبیا اس ام اس می دین! آره؟
واسه خودتون سازمان و مجله راه می ندازین! آره؟
می رین تو بی بی سی و صدای آمریکا برا خودتون چرت و پرت می بافین! آره؟
حالا دیگه دم درآوردین و می خواین بگین «هستین»! آره؟
حالا دیگه با پررویی تموم می گین طبیعی هستین! آره؟
حتما می خوایین بگین ایدز رو هم شما نیووردین! آره؟
حتما فردا هم می خوایین واسه ما راه پیمایی راه بندازین! آره؟
یک کم به حال خودتون گذاشتیمتون واسه ما بیانیه می دین به فعالین سیاسی! آره؟
حتما فردا هم می خوایین gay town درست کنین! آره؟
حتما دلتون می خواد دیگه بهتون کونی هم نگیم! آره؟
آره
این روزا یه حال و هوایی داره که انگار اولین باره تجربش می کنم! خیلی خوشحاله! حال و هوا رو می گم ها!
دوست آلمانی من اومد و رفت. کلی هم کادو واسم اورد که یکیشو همین الان که شرکتم، پوشیدم. جالبترینشون یه شورت بدون پشت بود که خودم تو ایران نتونسته بودم پیدا کنم. انواع مختلفش رو پیدا کرده بودم اما این مدل که هیچی پشتش نداره رو نه!
البته اون چیزی که الان تو شکرت پوشیدم این شرته نیست ها! یکی از تی شرت هایی که اورده!
برگزار شدن نمایشگاه کتاب های همجنس گرایان، خواندن بیانیه ی دانشجویان همجنسگرا، دیدن برنامه های voa و bbc فارسی، همش یه جوری حال داده بهم! گرچه که فحش شنیدن (منظورم چرت و پرتاییه که مردم می گن) دیگه عادت شده واسم، اما خب یه حس درونی با شنیدن بعضی جمله ها منو خوشحال یا ناراحت می کرد.
بدترین جمله ای که شنیدم تو بی بی سی فارسی، از اون بهاییه بود که رید به همه ی ما! حتی یک لحظه هم فکر نکرد که ممکنه ما هم یه روز برینیم بهش! اونوقت خیلی برا اون بدتر می شه! یک لحظه فکر نکرد که اون حق انتخاب داره و ما نداریم!
بگذریم!
یَک (همون یِک غلیظ) امتحان بامزه ای دادم روز شنبه که بیا و ببین! استاده 8 نمره واسه میان ترم گذاشته بود! اونوقت 5 تا صفحه از کتاب رو هم مشخص کرده بود که سوالا فقط از همونا می اومد! اول که اومد سر کلاس گفت، من به هیچ کسی هیچی نمی گم، اما ممکنه یهو بیام و یه خط قرمز رو برگتون بکشم، پس تقلب نکنین.
کلا که حرفش زیاد برام مهم نبود چون در حالت کلی تقلب کردن بلد نیستم! (ای بچه مثبت مذخرف) :p
اونقت سرش رو انداخت پایین و به کارای خودش مشغول شد! فکر کن منی که تا حالا تو عمرم بیشتر از یه دونه سوال تقلب نکرده بودم، نصف برگمو از رو بقیه نوشتم! حداقل 4 تا کتاب به صورت کاملا علنی روی میز بچه ها باز بود! چنان همهمه ای تو کلاس بود که انگار اومدی حموم (از کلمه «زنانه» به علت حمایت از جنبش زنان، صرف نظر می کنیم! :p )! هر سوالی که از استاده می کردی، جواب سوال رو بهت می داد! تازه 5 دقیقه مونده بود امتحان تموم بشه، گفت حالا هرکی دلش می خواد کتاب باز کنه!!
خلاصه تو یک کلام گفت، بمیرین اگه کمتر از 7 بگیرین!
پنجشنبه خونه ی آرین نشتیم و با مشروب های علیرضا حالی بردیم. جالب اینجا است که وسط گیرو دار و بحثی که دیگران داشتن منم رشته کلام رو گرفتم دستم (باز رگ ادبیاتیم گل کرد!) شروع به صحبت کردم و به نظر خودم کاملا موضوع رو توضیح دادم، اما بقیه به غیر از سه-چهار تا جمله ی ناقص و بی معنی هیچی از من نشنیده بودن! (بی جنبه، خب یه کم حواست به میزانت باشه!)
خلاصه ولو رفتم دم دستشویی و گلاب به روتون و بعد هم رفتم تو رختخواب! یعنی در حقیقت رفتم یه گوشه و رختخواب اومد پیشم! صبح که از خواب بیدار شدم، مهدی توی اتاقی که من خوابیده بودم خوابیده بود و در اتاق هم بسته بود و از قضا تی شرت صورتی و خوشگل و جذب و خوش استایل و خوش … (زمان تبلیغات) هم بوی مهدی می داد!
برا همین گفتم بیانیه ای بنویسم و همینجا دست داشتن در هر گونه رابطه ی غیر مشروعی ( :-p ) با مهدی که از نظر دین و قانون و نظام میگدس (همون مقدس) جمهوری اسلامی مردود شمرده شده رو انکار کنم! اگه خبری هم بوده بنده کاملا بی خبرم (بخوانید خودمو به خواب زده بودم!) !
اینا فقط جک بود ها! باز مثل این خاله زنک ها بر ندارین پشت من و مهدی حرف دربیارین!
خلاصه تو همین گیر و دار ها بود که مهدی تصویب کرد که جمعه 25 اردیبهشت روز جهانی («جهانی»ش رو خودم اضافه کردم، بالاخره من واسه خودم یه دنیا هستم دیگه! مهدی هم که اگه بیشتر نباشه، کمتر از یه دنیا نیست ]مهدی یکی به نفع من[) توت فرنگی نامگذاری بشه!
بعد من همین طوری هر جا دلم می خواست یک علامت تعجب از خودم ته جمله ها می کاشتم! چون حال می کنم با این ! علامت! شبیه یه دودول می مونه که یه قطره جیش ازش ریخته باشه! (ای بی تربیت منحرف!)
بینندگان محترم از اینجا به بعد خط ناله رو می گیریم تا یک کم عزا داری(عذا داری؟ غذا داری؟ قضا داری؟ عصا داری؟) خدمتتون ارائه کنیم! بلکه شما هم حالی ببرین و یَک غلمان بهشتی (همون حوریِ دودول دارِ بی سینه!) از اون بالا تاپ بخوره تو سرتون!
توضیح: از این جهت غلمان توصیه می شه که مخاطبان محترم خبرگذاری روز معمولی یا همجنسگرایانِ شیطان صفتِ منحرف اند، و یا دوستان مونث استریت! به هر جهت کسی کاری با حوری نداره! اگر یکی دوتا دارن که در اقلیتن و به طبع منحرف و از جامعه دور افتاده و مایه ی سستی پایه های خانواده و همین چیزا دیگه! و بهشون توصیه می کنیم که برن خوشون رو اصلاح کنن! (الان رکسی احتمالا می خواد سر منو بکنه! چون همین جوری می خواست همه ی مردای مجرد رو شوهر بده و همه گی ها رو استریت کنه تا همه ی دخترها برن خونه بخت)
بریم سر روضه خوانیمون:
دیشب فقط دو ساعت خوابیدم و دارم از شدت خواب میمیرم!
دیشب به این نتیجه رسیدم که باید سه واحدم رو این ترم حذف کنم!
شنبه حساب کردم و دیدم با دو ترم دیگه نمی تونم فارغ التحصیل بشم و باید 9 ترمه بشم! که این واسه ی من به شدت دردناکه!
الان یه خروار کارررررر ریخته رو سرم که حوصله ی هیچ کدومشون رو ندارم و همین طوری دارم از این چرندیات می نویسم!
خونه خریدنم کنسل شده و با این ویژن حالا حالا ها باید در خدمت والده ی محترمه سر کنیم!
و اینک ادامه اخبار:
قرار شده لپ تاپ بخرم! هورررا! دلتون بسوزه! کونتون هم!
(الان احتمالا کله پاک دوباره پیداش می شه و می گه، اینکه کون سوزی نداره! منم در جواب می گم ای بورژوای همجنسباز! :p )
بسه دیگه تا همین جا!
فعلا برین خونه هاتون!
موقع غذا دست هاتون رو بشورین!
فقط از چراغ سبز عابران پیاده رد بشین!
حرفای بد هم نزنین!
باریکلا!!
حالا اگه یکی بپرسه این «ادب کردن خودم» کجاش بود؟ در جواب می شنوه اقندر خنگ که باید بگم که به خودم مربوطه! ![]()




