در باب افشاگری های مناظره موسوی – احمدی نژاد:والا ما میدونستيم بدبختيم ولی ديگه نه اینقد! « هيچ الحکايات( هيچکی هيچکس) »

2009 ژوئن 6
برچسب‌ها: ,
by 5pesar

لینک به منبع

میگن يه بابائی میخواسته عريضه بنويسه ولی سواد نداشته…میره پيش يه عريضه نويس و ازش میخواد واسش يه نامه بنويسه…طرف شروع میکنه به نوشتن و این بابا هم شروع میکنه با آب و تاب از بدهکاری ها و بدشانسی ها و مريضی ها و نامردی ها و تصادف ها و هزار تا کوفت وبدبختی ديگه داد سخن گفتن…نامه که تموم میشه از نامه نويس میخواد يه بار واسش بخونه…عريضه نويس همينطور که نامه رو میخونه میبينه طرف داره زار زار گريه میکنه ازش میپرسه : (آخه چرا گريه میکنی… من که هر چی خودت گفتی نوشتم!)
طرف میگه…والا من تا حالامیدونستم بدبختم ولی ديگه نميدونستم اینقده بدبختم!
حالا حکايت افشاگری های مناظره ديشبه که ما میدونستيم ملّت بدبختی هستيم ولی ديگه…

هنوز هیچ دیدگاهی دریافت نشده

پاسخ دهید

توجه: شما می‌توانید از XHTML در دیدگاه‌های خود استفاده کنید. رایانشانی شما هرگز منتشر نخواهد شد.

از طریق RSS در خوراک این دیدگاه‌ها مشترک شوید