میرزا کسری بختیاری: شركت در انتخابات كار درستی بود
سخن “پسر”: این مطلب به میل آدرس پسر ارسال گشته که انتشار آن در راستای انتشار آزاد عقاید و نظرات مختلف صورت می گیرد
سلام دوستان. شنبهء این هفته نتایج انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد و به دنبال آن بسیاری از مردم بهت زده، مخصوصاً آنهائیكه برای اولین بار بود كه در انتخابات شركت كرده بودند از حضور خود در صحنه پشیمان شدند.
اما من معتقدم كه حضور در انتخابات اتفاقاً كار بسیار درستی بود. چون اگر ما در انتخابات شركت نكرده بودیم مثل دورهء قبل نمی توانستیم دست رژیم را رو كنیم.
در دورهء قبل هم احمدی نژاد با تقلب رفت بالا. اما چون اكثریت در انتخابات شركت نكرده بودند نمی توانستند اعتراض كنند و از آن اقلیتی هم كه حقشان خورده شده بود كاری بر نمی آمد.
اما در این دوره 42 میلیون نفر در انتخابات شركت كردند و وقتی تقلب صورت گرفت مردم دلیل قانع كننده ای برای اعتراض و رو كردن دست رژیم داشتند.
ملت ایران آگاه باشید كه با حضور گستردهء خود در انتخابات دست رژیم را رو كرده و آبروی حكومت را در دنیا بردید. حتی اگر هیچ اتفاق دیگری هم نیافتد، الان تمام دنیا فهمیده اند كه در ایران یك رژیم دیكتاتوری حاكم است و بزرگترین تقلب دنیا صورت گرفته.
ای كسانیكه برای اولین بار رأی خود را به صندوق انداختید. به خود ببالید كه گام مهمی جهت افشای واقعیات این حكومت برداشته اید.
تبصره:
از روز شنبه تا به حال دائم در فكر نوشتن مطلبی در ارتباط با انتخابات بودم، اما به دلیل وضع روحی بسیار بدی كه داشتم، تا چند روز كه در بهت و حیرت و نگرانی و اضطراب شدید به سر می بردم و مغزم اصلاً كار نمی كرد، از طرفی از اینكه در تجمعات شركت نمی كردم چون اصولاً من انسان ترسوئی هستم شدیداً احساس عذاب وجدان می كردم و همین هم حالم را بدتر می كرد. شنیدن خبر كشته شدن همشهریهایم در اصفهان من را واقعاً ناراحت و دگرگون كرد. مخصوصاً كه شنیدم بعد از كشته شدن یكی از آنها به ضرب گلوله، نفر بعدی بر اثر تصادف با ماشین بسیج به طرز فجیعی كشته شده. بالاخره یك روز عصر وقتی از یك جلسه بر می گشتم و به دلیل متوقف شدن اتوبوسها در شهر مجبور شدم از بین مردم عبور كنم و كمی گاز اشك آور بخورم و دو تا شعار بدهم و بعد از رسیدن به خانه مردم فراری را به منزلم راه بدهم (البته دیگران در را باز كردند چون من در حیاط نبودم اما همینكه در منزلی كه من هم در آن حضور داشتم پناه گرفته بودند به من احساس خوبی می داد) و شب از روی بام خانه فریاد الله اكبر سر دهم كمی حالم بهتر شد و امروز بالاخره ذهنم باز شد و توانستم بنویسم. اما هنوز هم هر روز دارم به خودم فحش می دهم و می گویم خاك بر سر ترسوی خرت كنند بی غیرت كه تمرگیدی توی خونه درحالیكه اون بیرون جوانهای مردم را می كشند، پیرزنها را با باتوم می زنند و زنهای بیمار و ضعیف وسط سی و سه پل غش می كنند.
جالب اینجاست كه همان یك روز هم كه توی خیابون بودم مأمورهای باتوم به دست انگار تسلیم حرفهای من می شدند. وقتی همه از توی زاینده رود خشك با سنگ و باتوم به تظاهر كنندگان حمله كردند، من و چند نفر دیگر بالای پل لابه لای حجره ها ایستاده بودیم. در همان حال از روی پل هم حمله كردند. من واقعاً ترسیده بودم چون نه می تونستم لابه لای حجره ها بمونم و نه می تونستم برم روی پل. یكدفعه یكی از مأمورها از كف رودخونهء خشك با نعره به من گفت دارم می گم از اینجا دور شو. فریاد زدم خوب از روی پل هم حمله كردید من كجا برم آخه؟ یكدفعه دیدم مأموره ساكت شد و رفت دنبال بقیه.
اتفاق خیلی عجیب دیگه ای كه برام افتاد این بود كه وقتی بالاخره به مرحمت غش كردن و از حال رفتن یك خانم میانسال پل را باز كردند و من توانستم از پل عبور كرده و به سمت خانه حركت كنم یكدفعه یك مأمور با باتوم آمد سراغم و بدون اینكه من حرفی بزنم شروع كرد به فحش دادن. واقعاً معجزه رخ داد كه من را نزد چون اینها همینطور هركس می اومد دم دستشون را كتك می زدند. اما مأموره تا به من كه اتفاقاً مانتوی سبز به تن و روسری رنگ روشن به سر داشتم رسید سر فحش را كشید به من و به علامت تهدید باتوم را گرفت سمت من و گفت برو گم شو با این ریخت و قیافه ات تا نزدمت. منهم وایسادم به دعوا و گفتم چرا فحش می دی من خونمون این طرفه دارم از كلاس می رم خونه. گفت پس زود گم شو برو خونه. گفتم ادبت كجا رفته برای چی فحش می دی. همون موقع یكی دیگه هم با باتوم آمد سراغم و به اون هم گفتم دارم می رم خونمون بی خودی آمده سراغ من. بعد یكدفعه اون دو تا رفتند و یك مرد سیاهپوش مسن تر با باتوم آمد سراغم و داشت با تعجب نگاهم می كرد ببینه من برای چی با دو تا مأمور قبلی درگیر شده بودم. به این یكی هم گفتم من كلاس بودم، دارم می رم خونمون اومده بهم فحش می ده. مأموره گفت آخه امروز روز كلاس رفتنه؟ زود برو خونتون. مرد سیاهپوش از سمت دیگه ای رفت و بعد من با صدای بلند به اون مرد اولی فحش دادم. یكدفعه مرد دومی با باتوم برگشت سراغم. بهش گفتم با تو كه نبودم؛ با اون اولی بودم كه بهم فحش داد. یكدفعه دیدم این یكی هم رام شد برگشت رفت سراغ كارش. از اون روز تاحالا همش دارم فكر می كنم خدائیش من خیلی خوش شانسم. از شمال اصفهان تا جنوب را پیاده اومدم، مأمورها تا چندسانتی من هم اومدن اما یكبار هم كتك نخوردم. انگار خدا واقعاً برای آدم ترسو می خواد.




