پرش به محتوا

میرزا کسری بختیاری: گزارشی از اصفهان

2009/06/18
بدست

سخن “پسر”: این مطلب به میل آدرس پسر ارسال گشته که انتشار آن در راستای انتشار آزاد عقاید و نظرات مختلف صورت می گیرد

سلام دوستان. چند خبر از اصفهان براتون دارم.

دیشب از ساعت هشت شب تا صبح اصفهانیها در میدان نقش جهان در سكوت نشسته بودند. این خبر را یكی از دوستانم به من داد.

امروز عصر هم قرار بود در مسجد اعظم اصفهان در محلهء حسین آباد در سكوت و با لباس سیاه بنشینند اما چون در مسجد را باز نكردند مردم در خیابان نشستند.

من خودم نرفتم اما خواهرم به همراه دوستش و دختر عمه ام با هم رفتند و خبر آوردند كه چندتا از طرفداران احمدی نژاد بین مردم نشسته بودند و به محض اینكه گاردیها آمدند فریاد زدند مردم فرار كنید. مردم كمی ترسیدند اما بعد آرام نشستند و فرار نكردند. بعد آن چند نفر خواستند به طور ساختگی با مأمورها درگیر شوند تا اغتشاش ایجاد كنند اما مردم آنها را آرام كردند و گفتند ما تصمیم نداریم با كسی درگیر شویم. سرانجام آن چند مرد رفتند با مأمورها صحبت كردند و به مردم گفتند مأمورها گفتند ما كاری به كارتان نداریم اما شما هم دیگر به خانه هایتان بروید. مردم كمی شك داشتند كه بمانند یا بروند و سرانجام به منازل خود برگشتند.

متأسفانه دو نفر از دانشجویان دانشگاه صنعتی اصفهان كه بر اثر حمله به دانشگاه زخمی شده بودند درگذشتند.

تبصره:

قبل از انتخابات مردم توی خیابانها می ریختند و شلوغ می كردند و شادی و علیه احمدی نژاد شعار می دادند. روزی هم كه خاتمی به اصفهان آمد همه به دیدن او رفتند. یكی از دوستانم از من پرسید چرا من در این اجتماعات شركت نمی كنم. در پاسخ گفتم من تصمیم ندارم در این عوام فریبی جمعی شركت كنم. برفرض كه موسوی هم انتخاب شود همین مردم چهار یا هشت سال دیگه فحش كشش می كنند. من علاقه ای به این شلوغ كردنها ندارم. چون اولاً كه ما داریم از بین بد و بدتر بد را انتخاب می كنیم و به نظر من برای بد اینقدر شادی كردن و هیاهو به پا كردن معنی ندارد. دوم اینكه من همهء اینها را عوام فریبی می دانم. مردم مثل كودتای 28 مرداد و فاجعهء 57 جوگیر شده اند.

راستش الان هم خیلی دلم نمی خواهد در این اجتماعات شركت كنم. من به سكوت برای از دست رفتگان احترام می گذارم و معتقد هم هستم كه در برابر این تقلب بزرگ تاریخی نباید سكوت كرد. از طرفی اعتراف كردم كه ترسو هم هستم و می ترسم از منزل خارج شوم. اما راستش را بخواهید دائم ماجرای حادثهء 57 جلوی چشمانم است. همش با خودم می گویم نرم توی خیابون و بعد تغییراتی صورت بگیره و مثل الان مردم كه به حركت سی سال پیش خود لعنت می فرستند من هم دائم در حال آه كشیدن و لعنت فرستادن به خودم باشم كه خودم كردم كه لعنت بر خوردم باد.

راستش را بخواهید من از این مردم با این افكار و اعتقادات چشمم آب نمی خوره كه با انقلاب به دموكراسی برسند. دفعهء پیش هم آزادی می خواستند، نتیجه این شد كه گرفتارتر شدند. اگر دفعهء قبلی نتیجه اش رسیدن از یك حكومت با آن آزادیهای اجتماعی به این حكومت اسلامی بود حتماً دفعهء بعدی ما اسیر طالبان خواهیم شد.

زبونت را گاز بگیر دختر.

چشم زبونم را گاز می گیرم. امیدوارم كه همه چیز ختم به خیر شود.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید