پرش به محتوا

روزی که ماند در یاد (1) « پیاده رو »

2009/06/20

لینک به منبع

(توکای عزیز. من را به یک بازی دعوت کرده ای. می دانی که محافظه کار نیستم. آنچه امروز دغدغه یار تو دلی تو است اصلن قابل نگارش در وبلاگ تو که آنجا زندگی می کنی نیست. پس بازی مان را موکول می کنم به اولین شبی که بدون دیدن آن عکسها یا آن فیلمها با چشم خشک سر بر بالین گذاشتم. اولین شبی که از توهم و هراس دیدن عکس برادرم ٬خونین٬ در پشت یک وانت قبل از باز کردن هر عکسی هزار بار دلم آشوب نشد. )

یک : در راه برگشت از اتاوا. خبر رسید که ایران حکومت نظامی شده است. کناره ناخن همان انگشتم را که هنوز مرکبیست می کنم. سرنشین عقب ماشین گریه می کند. گریه ای بم . لحظه ای فکر می کنم : " چرا بعد از انتخابات باید مانور اقتدار بدهند. چرا آن همه سال که رای دادیم کارمان به مانور نکشید . "سعی می کنم شک نکنم.

دو : زیر آفتاب داغ نشسته ام. شعار می دهم. بچه توی دلم معلوم نیست چرا لگد می زند. به کی لگد می زند یا به چه لگد می زند؟ با خودم فکر می کنم که بچه جان اگر بعضی از دوستانم از لگدهای تو خبر داشتند می گفتند : " بچه شمال شهریت لابد جو زده شده است"

سه : زیر سکو ایستاده ام. دوستانم روی سکو زیر باران ایستاده اند با پلاکاردهایشان. خودشان خیس بارانند ولی نوشته هایشان را جلد کرده اند. از این پایین نگاهشان می کنم. حس می کنم چقدر آدمهایی را که هر شب تحت هر شرایطی بعد از کار روزانه شان به خیابان می آیند تا به حد توانشان از " انسان " حمایت کنند را دوست دارم. دلم می خواهد از سکو بالا بروم و بغلشان کنم. دلم می خواهد برایشان گریه کنم . یا برایشان کف بزنم. برای کسانی که برای زخم گلوله " سند" نمی خواهند. برای کسانی که به شبیخون نمی گویند " دفاع " . برای کسانی که صرفن برای متفاوت بودن و دیده شدن " انسانیت " را به لجن نمی کشند. متاسفانه سکو برای قد من بلند است. با چشمان خیس از همان پایین نگاهشان می کنم.

چهار: سوار تاکسی شده ام. از دم کنسولگری روسیه تا خانه. باران هنوز می بارد. راننده می گوید :" ببخشید عطرتان چیست؟ " با خودم فکر می کنم: " جاکش. وقت گیر آورده " با اکراه نام عطر را می گویم. لهجه ام ملیتم را لو می دهد. ( نیست که حالا راننده از دیدن چشم آبی و موی طلایی من گمراه شده بوده است! ) می گوید : " اوضاع کشورت چطور است؟" همان بغض برمی گردد. می گویم." نمی دانم . خوب نیست. شاید از بیرون اینجوری معلوم است ولی به نظرم خیلی دردناک است " . رادیو را خاموش می کند. می گوید" می فهمم. من هم مال پاکستان هستم. اوضاع ما هم بد است" هر دو سکوت می کنیم. وقتی پیاده می شوم می گوید : " به امید یک روز که از آثار باستانی کشورهایمان حرف بزنیم" می خندم و  می گویم : " به امید آنروز" . در آسانسور یادم می افتد که نویسنده محبوبم . کورت ونه گات جمله مشابهی را پشت آن کارت پستال از آن راننده تاکسی درسدنی گرفته بود.

پنج : می گویند : " سند داری که تقلب شده است؟ " نه سند ندارم. نه ناظر بوده ام نه کاره ای. من که هستم که سند داشته باشم. من هیچ سندی ندارم. می دانم که بنا بر استاندارد های من در روند تقلب شده است. برایم کفایت می کند. همان منحنی تورم آمریکای شمالی ( این منحنی تورم در کانادا است که بسیار مشابه تورم در آمریکای شمالیست. قیاس کنید با آن منحتی که نشانتان دادند و گفتند که مال ایران از همه کمتر است. دقت کنید که بالاترین میزان تورم برای یک ماه سه و نیم درصد بوده است و بعد از آن شیب منحنی به سمت پایین بوده است. شاید هم سر و ته گرفته بودند منحنی را ایشان!) که از مال ایران شیبش خیلی تندتر بود برای من سندی است که نشان می دهد صداقت را خورده اند و آبی هم رویش. و من باور دارم یکبار دروغ می تواند همه راستها را برای من به زیر سوال ببرد.

سند من پدر من است. مرد بازنشسته ای است که از دار دنیا یک خانه دارد که بعد بیست سال آبان ماه قسطش تمام شد. و بعد از بازنشتگیش هم دوباره شروع به کار کرده است و امروز دوازده سال است که در دوران پس از بازنشستگیش کار می کند. پدر من مرفه نیست. مطمئن باشید! من تعریف رفاه را بلدم. ماری آنتوانت هم نیستم.  شاید تا بحال اعتراف نکرده ام ولی من در دوران راهنمایی کاپشن نداشتم در طول زمستان و مادرم چند لایه پلوور روی هم به من می پوشاند و می گفت گرمت شد درشان بیاور. کفشم کفه اش سوراخ شده بود و مادرم صبح ها کفش را مقوا می گذاشت. من دانشگاه آزاد نرفتم چون پولش را نداشتیم. با سیلی سرخ بودن را ولی خوب بلدم. و به این دانش ام مفتخرم. این را نوشتم که دوستان " قاضی" مرا مرفه خطاب نکنند. من به پدرم گفتم : " حقوقتان را دوبرابر کرده است" گفت : " خرجمان را سه برابر کرده است" . پدرم سالهاست که مسافرت نرفته است. مادرم هم نرفته است. نمی پرسم چرا٬ چون می دانم. اینجا می نویسم که به من نگویید : " همه بازنشسته ها به او رای داده اند" نه بازنشسته ها حساب بلدند. اگر پدر من فقیرتر شده است. اگر پول بنزین ندارد. اگر یک حقوقش به قبض آب و برق می رود. اگر هر بار بیمارستان بستری شدن مادرم کمرشان را می شکند . پس این سند است.  پدرم " سند " من است. سند دیگر من این است :" آنکس را که حساب پاک است. از محاسبه چه باک است"

شش: به بعضی از دوستانم شک می کنم. همانها که حقیقت را فدای سیاست می کنند. سیاست را هم فدای شهرت. انسان را فدای تئوری. دو ماه پیش که توکا اینجا بود از یک آقای وبلاگ نویس پرسیدیم : " از حسین درخشان چه خبر؟ " . خیلی خونسرد و بی هیچ سیاست بازی گفت : " دیروز خواهرش ملاقات گرفته رفته دیدنش" در راه خانه به آن دوستی که بسیار پیگیر و دردمند اوضاع حسین بود زنگ زدم و گفتم: " خیلی خوشحال شدم که حسین ملاقاتی داشته است" عصبانی شد و گفت : " کی گفته و چرا گفته اند. این جریان مخفی قرار بود باشد. " و عصبانی شد. تلفن را که گذاشتم یک ساعت تنها نشستم در سرسرای ورودی ساختمان و فکر کردم که سیاست کثافت است و مسری. تا آنجا که ما را لازم داشتند که نامه امضا کنیم. حمایت کنیم محرم راز بودیم. و الان که همه زحمات ناچیز ما کمی نتیجه داده است می گویند : " نباید می دانستی" . ما سیاه لشکرهای دایره سیاسی بودیم که مدیرش می ترسید اگر ما بدانیم انگیزه مان کمرنگ شود و دیگر به در و دیوار نزنیم. دو ماه است که حال حسین را نپرسیده ام. گاهی فکر می کنم شاید ( و امیدوارم) که آزاد شده باشد و بازهم ما لایق دانستن نیستیم. برای همین به این آدمها شک می کنم. به همانها که پرهستند از سیاست های پشت پرده . که ما را احمق و بی سواد می دانند. که هزار باز تاریخ را دوره کرده اند و حالا قادر به پیش بینی ما هستند. ما سیاه لشکر های جو زده یا به روایت دیگر همان خس و خاشاک ها. به آنها شک می کنم. به شما که در خیابان با اعتقاد به هرچه  به نظر آنها  " حقیر " ٬" از سر سیری " ٬ " از سر بی سوادی " و یا " از سر خشونت "  است ٬ سالها است که باتوم می خورید. کبود می شوید. حبس می شوید. سانسور می شوید و گاهی هم اگر آنها صلاح  (۲)ندانند که نجاتتان بدهند٬ می میرید تا آنها در دهن " امپرلیاست " بزنند ٬ شک نمی کنم.

(۱) محسن نامجو

(۲) من اینجا یاد گرفته ام که آنها برای زندانیانی شلوغ می کنند و ما را هم دعوت به شلوغ کردن می کنند که خودشان صلاح بدانند. هر کس را که به آمریکا مربوط بشود می گذارند یا خودش برای خودش در زندان کاری بکند یا بمیرد. مثل صابری.

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید