تک صدایی = فساد

بابابزرگ رفیق های جالبی داشت، همیشه سعی می کردم تا جایی که می شد وقتی کنار هم بودن منم بتونم دقیقه ای کنارشون باشم، از اون سری آدم ها بودن که بعد از رای به بنی صدر و دیدن اینکه چطور دیکتاتور می تونه با یک جمله رای ملت رو کنار بذاره دیگه رای نداده بودن و یا اصلا از اولش به این حکومت رای نداده بودن، اغلبشون دیگه نیستن تا این روزگار رو ببینن و دست پشت دست بکوبن و با لبخندی تلخ  و آهی سرد …
از اون دایره رفقا یکی هنوز هست، پیرمرد چند وقت پیش با یک موتوری تصادف کرد و حالا به فراموشی دچاره، برخی چیزها یادش میاد و برخی هم نه، هر وقت می بینم می شناسه اما یادش نیست دیگه رفیقش ( بابا بزرگم ) دیگه نیست، همیشه اول حال بابا بزرگ رو می پرسه و از اونجایی که دکترش توصیه کرده در مورد گذشته و حال دروغی بهش گفته نشه ناچارم بگم بابا بزرگ نیست و هر بار آهی جانسوز می کشه که جگر می خواد تحمل اون آه.
چند روز قبل از انتخابات بود که پیرمرد رو دیدم در حالی که دستی در دست پسرش داشت قدم می زد، پارچه ای سبز به دستش بسته بودن و همراه پسر راهی شده بود، جلو رفتم، سلام کردم و باز آن آه جانسوز تکرار شد اما اینبار چیزی که قلبم رو به درد اورد این بود که می دونستم پیر مرد اگر فراموشی نگرفته بود هرگز تن به دستبند سبز نمی داد، وقتی رو به پسرش کردم و از پارچه سبز رنگ پرسیدم و اینکه چرا چنین کرده پسرک چیزی نگفت و پیرمرد لبخندی تلخ زد که یاد همون لبخندهای سرد و دست پشت دست زدن های کل رفقاش انداختم.
آره!، فراموشی پیر مرد برای جوانک موقعیت خوبی شده بود تا به رفقاش پدری همراه! رو نشون بده
و مرد فراموش کرده بود وگرنه …
( مرد برام شد تشبیه تلخی از این روزهای ایران )
اینها رو نوشتم تا به مطلب آرشام و خفه شو، خفه شوهای این روزها برسم.
_ رفتم رای دادم، به تغییر، به حقوق شهروندی، به کسی که از همه بیشتر از این ها دم زده بود، رای دادم و پشیمون نیستم اما از یاد نبردم کیم و کجام.
_ از خونه زدم بیرون، از همون قبل از روز انتصاب، رفتم میون جوون هایی که جمع می شدن و به بهانه انتخابات عقده ها بیرون می ریختن، اما یادم نرفت انگشتر در انگشت اشاره کنم تا اگر خواستن بگن جمعمون جمعه بدونن، جمعشون + یک! = جمعه
_ رای منم دزدین، اصلا همونطور که قبلا هم گفته بودن حساب نکردن، ندید گرفتن، منم اعتراض داشتم، اما فراموشی که نگرفته بودم که رنگ سبز به دست جلو بیام، جلو اومدم، سینه هم سپر کردم، اما اونجا که لازم بود به خیابان برم انگشتری به انگشت و سیاه پوش و یقه دریده! بیرون زدم و اونجا که لازم بود بگم رای ام کو، لوگو صورتی جلو رفتم تا همه هم اعتراضم رو بشنون و هم ببین اند جمعشون با ما! مساوی جمع می شه، تا یاد بگیریم دموکراسی تو خفه شو تا بعد نداره
_ هنوز برای اینکه تن به فراموشی بدم زوده، این روزها هرجا سخنی از ابطحی و دیگر اصلاح طلبان می خونم و می شنوم سعی می کنم روی پسر هم بیارم اما یادم نمی ره همون ابطحی بارها و بارها روی وبلاگش ندیدم گرفت، اصلاح طلب هایی چون معین و دیگر دوستانش بیمار خوندنم و بیمار می دوننم، خاتمی چطور ایستاد و از اعدامم در چهارچوب قوانین حکومت اسلامی دفاع کرد و … یادم نرفت و نمی ره اما برای آزادیشون تلاش می کنم و آرزوی آزاد دیدنشون رو دارم و از یادشون نمی برم تا یاد بگیریم نمی شه با ساکت کردن عده ای ادعای دموکرات بودن رو داشت، ادای متمدن ها رو در اورد
_ آرشام جان، دوستان، تا خودمون، خودمون رو به فراموشی نسپاریم کسی به خودش حق نمی ده با ما چنین کنه، تا خودمون ساکت نشیم کسی به خودش حق نمی ده بهمون بگه خفه شو، صدایی که بلند باشه با خفه شو، خفه شو، ساکت شدنی نیست و ندیدنی نمی شه.
لوگوی صورتی، با انگشتری و یقه دریده در جمع بودن، فریاد نباشه، نجوا هست.

~ با 5pesar در 2009/07/06.

5 پاسخ to “تک صدایی = فساد”

  1. رضا جان من هیچ وقت موافق خفه شو نیستم و نبودم و نخواهم بود. حداقلش در مورد خودم این رو ثابت کردم و نشون دادم که هیچ وقت خفه نمیشم و به کسی اجازه نمی دم که خفه شه چون حق ما هست که حقوق از دست رفته مان را مطالبه کنیم. ما دگرباشان جزو انکار نشدنی جامعه هستیم و حقوق ما نیز جزوی از حقوق شهروندی هست. همه باید همصدا حقوقمان را مطالبه کنیم تا آن را به دست بیاوریم. نوشته ی من اعتراضی به صورتی کردن لوگوی تو نیست حرف من اتحاد هست. اتحاد افرادی که با هم متفاوت هستند و باورها و نیازهای متفاوت دارند.

  2. چیزی که منو می سوزونه اینه که حالا این طرفدارانئاصلاحات خمینی جلاد رو با خامنه ای آدمکش مقایسه می کنند و به اون نقش یک قدیس و انسان دوست می دهند!
    همین کسانی که الان در زندان هستند مانند حجاریان دستشان تا آرنج به خون جوانان این کشور آغشته است
    همین سید محمد خاتمی در زمان خمینی نقش حسین شریعتمداری را در روزنامه ی کیهان بازی می کرد و از تریبون اون روزنامه به امثال بازرگان و سحابی حمله و فحاشی می کرد
    همین مهدی کروبی با همدستی امثال محتشمی و موسوی خویینی ها و رفسنجانی زیرآب منتظری رو پیش خمینی زدند و اون رو از نظام حذف کردن و حالا خودشان را حذف شده می بینند
    نباید فراموش کرد.سابقه ی سیاه این افراد همواره پیش روی ماست

  3. بحث اصلاح طلبی شد و میخوام بگم آخرین بارقه ای اصلاح طلبی هم برای
    باورمندانش تا این پایه خاموش شد و اگر این شعله های امید به زودی و به هر دلیلی دوباره روشن نشد، از آن پس، ننگ و شرم و همه خونهای
    ریخته شده از زمان خاتمی جاروکش ِ ظلم تا به الان به چهره ای کسانی که در
    چهار چوب این نظام دم از اصلاحات می زنند و چشم ِ کورشان را به روی ویژگی های
    تغییر ناپذیر این نظام و این همه خونهای ریخته شده و زندگی های بر باد رفته می بنند.
    اما چه می شود کرد که هنوز خاتمی عزیز هست و حجاریان جنایتکار و لاریجانی ِ فراماسون و کروبی ِ وقیح ِ مفتخر به نشان دزدی و شیرین عبادی ِ سینه چاک ِ تروریست های گوانتانامو و هر تیر خلاص زن اصلاح طلب شده در این جهان چه از نوع داخلی و چه از نوع خارجی ِ امثال ِ سازگارای ِشکنجه گر و جانی دیروز تا مخملباف ِ آپاراچی ِ شکنجه گر ِ زندانیان ِ سیاسی سالهای قبل, و نه جوانان پاک ِ به خاک و خون کشیده شده و در سیاه چال های جناح دیگرِ این اصلاح طلبان ِ تواب و آب توبه اسلامی به ما تحت خورده.

  4. بحث رضا و دیگرانی که تک صدایی را تحلیل و تقبیح می کنند دقیقن این است که کسی اجازه ندارد به دیگران اجازه ندهد یا اجازه بدهد که خفه بشوند یا خفه نشوند.

  5. با عنوان مطلبت موافقم.
    به نظر من هم لزومی نداره هر کس هر حرفی که داره «مثل بقیه» بزنتش.
    ما متفاوت هستیم. و این تفاوت رو تو طرز اعتراضمون هم نشون میدیم.

پاسخ دهید