دست نوشته های یک همجنس گرا: همجنسگرایان ایرانی ، پیامبرانی که رسالت خود را فراموش کرده اند
سالهاست از ترسیم آینده هراس داریم از آینده ای که نمی دانیم چه رخ می دهد هراس داریم ، سالهاست روزهایمان را بدون هدفی خاص سپری می کنیم و می ترسیم ، از فرا رسیدن آینده ای ظاهرا مبهم می ترسیم از آینده ای که خودمان آن را مبهم کرده ایم می ترسیم و هیچگاه شجاعت آن را نداشته که به آینده گذری کنیم ،فکری کنیم هیچگاه شجاعت آن را نداشته ایم قلم در دست آینده خود را بر روی کاغذ ترسیم نماییم سالهاست که همه چیز را به گذر زمان سپرده ایم ، سالهاست که فراموش کرده ایم همه پیامبرانی هستیم که با هدف و رسالتی خاص در این دنیای کوچک پا نهاده ایم سالهاست که رسالت پیامبری خود را فراموش کرده ایم و چه آزار دهنده است انسان باشی و پیامبر و ندانی رسالتت چیست ، رسالتمان را آنقدر مبهم و گنگ کرده ایم که حتی مقام پیامبریمان را نیز فراموش کرده ایم و انسانهایی رنجور و افسرده شدیم ، انسانهایی که که جز نالیدن و فریاد زدن کار ی دیگر نمی توانند انجام دهند ، انسانهایی که از همه چیز ناراضی هستند حتی از وجود مقدس خودشان ، انسانهایی که مقام و رسالتشان را در سیاهی ذهن خود گم کرده اند ، انسانهایی که فراموش کرده اند خواستن توانستن است ، انسانهایی که …
و حال در 22 سالگی اولین زایشم ، می خواهم قلمی در دست بگیرم ، فکری کنم ، پیامبری باشم که رسالت گم شده ی خود را پیدا کند ، پیامبری باشم که بداند بی هدف و پوچ خلق نشده است ، پیامبری که …




