آبی آسمانی: تو بهترین دوست منی
سخن “پسر”: به امید آزادی تمامی زندانیان سیاسی، عقیدتی
امروز دقیقا دو هفته از آخرین باری که دیدمت می گذرد. دو هفته ای که سخت بود. اصلا شبیه آن دو هفته ها و حتی دو ماه ها که قبلا نمی دیدمت نبود. دو هفته بود پر از اضطراب و پریشانی و دلتنگی.
چهره ی آن روزت را خوب به یاد دارم. بهت گفتم که شبیه Mr. Slave شده ای تو خندیدی و گفتی می خواستی شبیه ولفِ X-Men بشوی!
از آن روز دو هفته گذشته…
دو هفته ای که روزهایش شبیه هیچ کدام از دیگر روزها نبود.
یادم نمی رود شنبه با چه شوقی تعریف می کردی که اولین باتوم زندگیت را خورده ای! می دانم جایش درد می کرد ولی یاد آوری اش برایت شیرین بود. حالا دیگر فکر کنم آن قدر خورده باشی که کنتورت پنچ، شش باری صفر شده باشد!
می دانی نوشتن خیلی سخت است در این پریشانی و اضطراب. هفته ها فرار می کردم. امتحان بهانه بود. ولی حالا دارم سبک می شوم نه آن قدر که بپرم بلکه آن قدر که از جا برخیزم.
نوشتن از تو خیلی سخت است آن هم جایی که همه فکر می کنند لابد باید بینشان خبری باشد. البته خبری نیست که نیست!
صادقانه بگویم وقتی برای اولین بار دیدمت در چهره ات حداقل برای من چیز جذابی نبود. بر خورد های اول قطعا تصادفی بود ولی در این برخوردها من چیزی در تو پیدا کردم که در این زمانه کالایی نایاب است:
یک رنگی. حتی وقتی که هم می خواستی زیرآبم را بزنی پیش چشمانم این کار را می کردی. تو همیشه رو بازی می کردی. تو خوش رنگ ترین بی رنگ در این جهانی.
باید اعتراف کنم بهترین لحظه های زندگی ام در طول این سال ها در کنار تو بوده
همیشه طی این سال ها با هم بودیم: در کلاس، در آزمایشگاه، در پروژه ها، در بیرون رفتن ها، در شورش کردن ها.
حالا هر کس که بخواهد نشانی من را بدهد می گوید فلانی (منظور تو) را می شناسی؟ این نه، اون یکی!
یکی می گوید دوقلوهای دانشکده و به ما لبخند می زند و دیگری تا می بیند که در کلاس باز کنار هم نشسته ایم شاکی می شود که این دو تا امروز هم می خواند کلاس درسم را به هم بریزند.
توضیح نوع علاقه ی من به تو خیلی سخت است آن هم این جایی که ماشالا همه خودشان یک پا این کاره اند! فقط می گویم خیلی نزدیک، همان طور که برادرنم را دوست دارم البته تو را بلکه هم بیشتر.
با یک تفاوت نه چندان کوچک. هنگام گفتگو با برادرانم کار در نهایت به بحث و چالش های اعتقادی می رسد و با تو به فرصتی برای آرامش ذهن.
وقتی بهت درباره ی خودم گفتم فکر نمی کردم این قدر آسان قبول کنی. وقتی گفتم، هیچ تغییری در نگاهت ندیدم. در تویی که نمی توانی هیچ چیز را مخفی کنی. حتی در آن شرایط هم دست از شوخی هایت بر نمی داشتی. نمی گویم وقتی گفتم دوستیمان عمیق تر شد چون نمی توان گفت که این بی نهایت از آن یکی بزرگ تر است!
اکنون تو به دست این حرامزاده مردمان که سنگ های آزادی خواهی را بسته و سگ های هار استبداد را گشاده اند، اسیری. یادم نمی رود آن روز که ریختند در دانشگاه و بچه ها را کتک زدند تو از همان اول فرار کردی. آخه پسر تو رو چه به تظاهرات!
می خواهم هر چه زودتر برگردی. همان آدم همیشگی، با همان چهره ی خندان، با تمام آن شیطنت ها و بذله گویی ها، با تمام آن اعتماد به نفس و الکی خوش بودن ها.
امروز برای اولین بار موبایلم را از سایلنت خارج کردم، صدای زنگ را تا آخرین حد بلند کردم و می مانم گوش به زنگ تا خبر آزادیت را بشنوم.
یک چیز هست که تا به حال بهت نگفته بودم:
تو بهترین دوست منی!




