گذر
( برای دفترچه خاطراتم )
اعتصاب بود دیگه، نباید می خوردم، گاهی هیچ چیز جز آرمان هام و کرامتم اهمیت نداره.
نبودن رو ترجیح می دم به هرطریقی بودن.
اونجا هم اینطور بود.
گفتن راه بیفتین، روزها بود که جز یک میوه و یک شکلات چیزی نخورده بودم.
راه افتادم.
حس به بدنم نبود، از 6 صبح شروع شد.
گاهی جلوی چشمهام سیاهی می رفت اما قدری آب تسکین بود،
به جایی رسیدیدم که گفتند میانه! است و می توان قدری استراحت کرد،
نشستم، نگاهی به جعبه بسکویت کافی بود تا بفهمم آن هم خالی است،
باز هم قدری آب و یک آبنبات قدری تسکین بود،
و البته جز دیگران خودم هم تعجب می کردم از اینکه هنوز هم قدم از قدم بر می دارم،
متوجه شدم کسی بالای سرم ایستاده،
نگاه کردم، یکی از بچه های آسایشگاه بود، کسی که به بی فکری و شیطنت معروف بود،
چند بسکویت مقابلم گرفت و خواست که بردارم،
گفتم: مرسی، نمی تونم!، لطف کردی،
داد زد: اینها مال خودمه!، از پول این کثافت ها که نیست، بردار،
گفتم: اما …
حرفم رو قطع کرد و باز حرفش رو اینبار با جدیت بیشتری تکرار کرد و گفت حق نداری بیشتر از ماها آزار ببینی، مگه تو ..
این بار من نذاشتم حرفش رو تمام کنه بسکویتی برداشتم.





قرار شد تصور يك دنياي واقعي را بكنيم نه يك دنياي ايده آل. هرچقدر هم اوضاع خوب بشه مگه مي شه ما دشمن نداشته باشيم. مطمئن باشيد كه تمام كشورهاي خارجي منافع خودشون را مي خواهند. همين الان براي چي فرانسه گفته دولت احمدي نژاد را قبول داره؟ همين آمريكا هم همينطور. اسرائيل و بقيهء كشورها هم همينطور. سازمان ملل متحد كه يعني طرفدار صلح جهانيه سكوت كرده. هرچند حرفم بزنه فايده نداره. من متأسفم كه قدرت اجرائي نداره. بگذريم.