داستان مصور ( 2 )
اخطار: مطلب مناسب بازدید هموفوب ها نیست
معروف شده بودم به شازده قجر، خشک و عصا قورت داده
تا اینکه اون روز رسید، روزی که عصای توی گلو آزارم می داد و دیگه نمی خواستم توی پیله خودم، چهار چوب خودم باشم، یه سرک کشیدن به اطراف کافی بود تا ببینم دنیا چقدر می تونه متفاوت باشه، بیرون قاب زیبا بود
رخت ها از تن کندم تا زنجیرها باز کرده باشم، تا بتونم حرکت کنم
اما هنوز قاب بود، هرچند که توش راحت بودم
پس تصمیم گرفتم از قاب هم بیرون بزنم، هرچند سخت و دردناک بود
تا یه مدت گیج بودم، کارهای عجیب و غریب می کردم و لباس های عجیب تر می پوشیدم
تا اینکه یه روز اتفاقی دیدمش!
چرا نمی دونم، اما شد شاهزاده قصه هام، فرشته رویاهام
داغون شدم، تا جایی هم که تونستم داغون کردم
شده بود همه چیزم، حتی خدا!
دیگه بس بود، باید کاری می کردم، پس قلبم و دست گرفتم و رفتم سمتش
تقدیم کردم و خواستم بپذیره، اما …
شب شد،
صبح شد،
قلبم بیرون از سینه اما هنوزم هم براش می تپید
با شدت بیشتر، اما …
کاش آدم ها برای آدم ها تاریخ مصرف نداشتند
صبح که شد، قلبم رو دور انداخت و وصله ای جای بریدگی روی دلم! زد و رفت
و من باورم نمی شد، تا سر حد جنون،
یکی گفت دوباره
یکی گفت رسم آدمیته
یکی گفت …
اما دیگه دیر بود، برای من
مجنون، آروم…،
انگار فقط توی رویاها می شه به پادشاه رویاییت برسی
رویا شدم، افسانه…
تمام.
رضا “پسر”
مطالب مرتبط:
:: داستان مصور (1)




چه داستان خوشگلی و چه زاویه دیدی !
خودم فکر می کنم به قشنگی قبلی نشده، ولی خب امیدوارم بد هم نشده باشه
20
دقیقا حال و روز من هست.
شازدهه اولش که عصا قورت داده بود با نمک تر بود به نظر من…!
براي امضا لازم نيست اسم واقعي را حتما بنويسيد:
http://strike4iran.com/?p=311
انتخاب تصویرها خیلی جالب بود.
کاش یه کارتونیست یا نگارگر داشتین که می تونست این ایده رو به صورت کمیک استریپ نقاشی کنه.
نمی دونم چرا وقتی روی اون عکس یکی مونده به آخر کلیک می کنم عکس آخری را می آورد!