گذر
می ترسم
این روزها از خودم بیش از هر وقت دیگه ای می ترسم
تو اون نکبت کده! اختیاراتم رو انقدر افزایش دادن که با یه امضا می تونم هر وقت خواستم بچه ها رو از اونجا خارج کنم و یا با یک کلمه هر وقت خواستم نگهشون دارم!
می ترسم از دیکتاتور وجودم، از اینکه نکنه عوض بشم،
از اینکه روزی این اختیارات رو نداشته باشم و از کارهام پشیمون باشم،
می ترسم نکنه به بهانه نظم، انصاف رو از یاد ببرم، و بلعکس.
چند شب پیش خواب می دیدم که دارم سرشون داد می زنم که نمی ذارم با بی توجهیتون اقتدارم! رو زیر سئوال ببرید،
انگار جن دیده باشم از خواب پریدم، چقدر وحشتناک شده بودم.
این روزا همش بر می گردم عقب، بر می گردم و سعی می کنم اهدافم یادم نرن، رضا بودن از یادم نره، یادم نره چی بودم و افکارم چی بودن، و مدام از اینکه نکنه دارم دیکتاتور می شم می ترسم.
متنفرم از این اوضاع، کلی تلاش کردم تا به اینجا برسم و حالا که رسیدم تردید برای هر کلمه برام داغون کننده است.




