پرش به محتوا

ما می مانیم: 41- شهر

2009/08/20

لینک به منبع

20 ساعت بود که بی وقفه باران می بارید از آسمانِ خاکستریِ یکدست، آب وسط کوچه را فراگرفته بود و در حال بالا آمدن بود.
تنها جایی که پسر می توانست از شلاق قطرات درشت باران در امان باشد زیر دامنه سقف خانه های مردم بود… خانه هایی عمدتاً یک طبقه و قدیمی با دیوار هایی نمناک که رنگشان در طول زمان کنده شده بودند. تا چشم کار می کرد کوچه بود و خانه های قدیمی و در انتها -که البته به زحمت دیده می شد- می رسید به پست برق و یک فضای باز.
پسرک سعی می کرد خیس نشود؛ با وجود این، آستین راستش کاملاً خیس بود. پیش خودش فکر کرد که تا چند دقیقه دیگر به خانه خواهد رسید و زنِ صاحبخانه – یک پیرزن اخموی بیوه – در را به رویش باز خواهد کرد و از اجاره عقب افتاده اش خواهد پرسید. او هم چاره ای ندارد جز اینکه جان مار جان اش را قسم بخورد که به محض بدست آوردن پول، اجاره اش عقب افتاده اش را می پردازد.
چه زندگی نکبت باری… در حومه شهر، اتاقی را اجاره کرده بود و نیمی از درآمدش را در ماه به صاحبخانه اش می پرداخت. اما در دو ماه گذشته از عهده مخارجش بر نیامد و اجاره خانه را هر هفته به عقب انداخت. پیرزن منت می گذاشت، غر می زد و تهدید می کرد که: "واسی جمع کونی بیشی / باید وسایلت رو جمع کنی و بری"… البته پسرک می دانست که پیرزن، به این اندازه که به نظر می آید بی رحم نیست چون می داند که مستاجرش جایی برای اقامت در شهر ندارد… هیچکس را.
لبهایش را گزید… به یاد خواهرش افتاد که چقدر التماسش کرده بود که نرود و او روی یک پا ایستاد که "دیگر تحمل پدر را ندارم". در آن شب کذایی، بعد از کتک مفصلی که از پدرش خورده بود، با مقداری پول که شوهر خواهرش به او داده بود از روستایش فرار کرد. شب فرار پیش خود فکر می کرد که بعد از رسیدن به شهر، مدتی را در مسجد به سر خواهد برد تا سرپناهی بیابد. سرمست بود از احساس آزادی. از شادی، دلش می خواست پرواز کند و به خود می گفت که دیگر هیچگاه به این روستای خراب شده باز نخواهد گشت.
***
به خانه رسیده بود. سکه ای از جیب تنگ شلوارش در آورد و به در کوبید. صدایی از پشت در نمی آمد. محکمتر کوبید. این بار پیرزن صاحبخانه صدا را شنید و در حالی که آه و ناله می کرد به حیاط آمد و در را باز کرد و به محض دیدن مستاجرش شروع کرد به غرغر زدن:
- های مردِشور تی او سر و جانَ ببره. خب تنی مشتی عروسان منستان آرایش بوکونی، می اوتاق کرایه یا نتنی فدی؟
- <مرده شور سر و شکلت رو ببره. مثل دخترنماها خوب آرایش می کنی… کرایه اتاق من رو نمی تونی بدی؟>
پسرک توجهی نکرد و بطرف پله ها رفت. اما انگار پیرزن دست بردار نبود.
- های! تی امره مگر نیَم؟
- <هی! مگه با تو نیستم؟>
اینبار پسر به حرف آمد: "می دم بهت… به خدا می دم. فقط صبر کن. الان پول ندارم. تو که می دونی اوضام چه جوریه… باور کن به محض اینکه پول دستم بیاد اول کرایه تو رو میدم… قسم می خورم… فقط… فقط دست از سرم بردار…"
یک ماه بود که هر روز همین بساط برپا بود. این بار هم پیرزن چشم غره ای رفت و به نظر می آمد که راضی شده.
وارد اتاقش شد و نگاهش به رختخواب افتاد. "– چقدر دلم خوابیدن می خواد." به پشتی تکیه داد و رادیو رو روشن کرد. چند دقیقه حواسش به هیچ چیز بود و فقط اطرافش را نگاه می کرد… انگار که برای اولین بار است وارد این اتاق شده.
***
اولین باری که اتاق را دید احساس خوبی داشت. – می تونم زندگی خوبی داشته باشم. هر چه باشه از اون دهات کوفتی بهتره. از زندگی مگه چی می خوام؟
هفته اول ورودش به شهر، در بازار بزرگ، کار پیدا کرد… در یک فروشگاه بعنوان پادو استخدام شد. قیافه خوبی هم داشت و مشتریها جذبش می شدند. ماه اول همه چیز بر وفق مراد بود. اما مدتی بعد صاحب مغازه بی دلیل اخراجش کرد. خودش هم نفهمید که چه اتفاقی افتاده. یک روز صبح که مثل همیشه به محل کارش رفته بود، صاحب کار با قیافه اخم آلود مقداری پول کف دست پسرک گذاشت و گفت: "پولی که دادم حقوق این ماهته. تو اخراجی." نه توضیحی… نه دلیلی. اخراج شد.
بدبیاری ها از آن به بعد شروع شد. به هر دری که می زد با مشکل مواجه می شد. اقامتش در شهر هنوز به دو ماه نرسیده بود که احساس نا امیدی کرد. اما هنوز ته مانده ای از غرور داشت.
– نه… من بر نمی گردم که پدر، با کمربند بیفته به جونم و فحشم بده… من باید زندگی کنم. اون دهات جای زندگی برای من نیست.
***
پدر بد اخلاقی داشت. در کنار بد اخلاق بودن، متعصب و مذهبی هم بود. نمی خواست پسرش مثل شهری ها لباس بپوشد، مثل شهری ها رفتار کند و از زالو بترسد. مرد بودن را در کار در شالیزار و دوشیدن شیرگاو و بریدن سر بوقلمون می دید و چنین پسری مایه ننگ اش بود. بدتر این بود که در مورد پسرش شایعاتی سر زبانها افتاد. به گوشش رسید که: – پسر مشهدی رجب رو دیدن که با یکی از پسرای روستا رو هم ریخته!
بعد از این، روزگار پسرک سیاه شد.
– ابنه ای… بی خاصیت.. زن نما! توی مایه ننگ این خانواده ای! من ریشم رو سفید کردم که انگلی مثل تو رو بزرگ کنم؟ مار در آستین پرورش دادم!
تا هفته ها، همین که در معرض دید پدر قرار می گرفت آماج فحش ها و توهین ها واقع میشد. عاقبت تحمل نیاورد و فرار کرد به جایی که فکر می کرد می توانست راحت زندگی کند.
***
اما باز هم راحت نبود. بعد از اخراج از فروشگاه، به هر دری که زد، با در بسته مواجه شد. اما یک عصر دل انگیز شهریور، وقتی که روی یکی از نیمکت های سبزه میدان نشسته بود، پسر قد بلند و چهار شانه ای کنارش نشست و آرام در گوش پسرک زمزمه کرد: – تو پولی هستی؟ ببین، من پول خوبی میدما…
پسرک ابتدا متوجه نشد… اما ناگهان صورتش را به طرف مهمان ناخوانده برگرداند… – چی؟ نه عزیز… اشتباه گرفتی. و صندلی را ترک کرد.آنشب خودش را سرزنش می کرد که چرا پیشنهاد آن پسر را قبول نکرد.
روزهای بعد، به جای جستجو کردن کار، آرایش می کرد و به پارک می رفت. همانجا با چند نفر آشنا شد و به این ترتیب، سومین ماه اقامتش در شهر با درآمد خوبی سپری شد. اما اوضاع همیشه به یک منوال نمی ماند. در یک شب نحس که به خانه مشتریانش رفته بود با سه نفر مواجه شد، اما دیگر دیر شده بود. تا توانستند از پسر بینوا استفاده کردند و وقتی که از او جز جسدی نمانده بود، رهایش کردند. تا چند روز، پسرک نمی توانست از جایش تکانی بخورد، به پیرزن گفت که به بیماری حادی دچار شده و پیرزن هم در نهایت حسن نیت از او پرستاری می کرد.
چند هفته بعد، دوباره او در جستجوی کار، بازار را زیر پا می گذاشت.
***
پسرک خوابش برده بود. کاسه آبی که برای جمع کردن چکه های آب از سقف گذاشته بود سرریز شد و قالی را خیس کرد. بوی مشمئز کننده نم قالی در فضا پیچید. ابرها از هم باز می شدند و هوا روشن شده بود…
ساز شکسته
19 دی 1387
=========================
پ.ن: آآی! چقدر آخرش مسخره تموم شده بود. واقعن هر کاری کردم نتونستم آخرش رو به خوبی و خوشی و البته قشنگی به پایان برسونم. به هر حال شما ببخشید!

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید