ابژكتيو: یاد ایام (قسمت اول)
نطق پیش از پست!:
این پست ها به هیچ وجه قصد توهین به کسی را ندارند و تنها برای فرار از روزهای سخت فعلی و یکنواختی و تجربه سبک خاصی از نوشتن به صورت ترکیبی از واقعیت با چاشنی کمی هم تخیل تلخ نوشته شده اند!
…
از روزگارانی که هنوز بنزین سهمیه بندی نشده بود ، آورده اند که پدر و مادرم هر فصل ییلاق و قشلاق میکردند و درست در همان روزگار قحطی و جنگ بود که بنده حقیر و در یکی از این عزیمت های آنان چشم به جهان گشودم و بدین سبب شد که آن بخت برگشتگان بی آنکه چیزی از هویت طفلشان بدانند مجبور شدند تا جل و پلاسشان را همانجا بگسترانند تا شاید من به ظاهر معصوم تلف نشوم!
از مرحوم علی حسن قهوه خانه چی نقل است که آن زمان تهران بدین شکل و شمایل امروزی نبود! و به جای کمری و پرادو فقط بنز گازوییلی در خیابان ها رفت و آمد داشت! هر چند که ملت همچنان با دشمنان فرضی و واقعی می جنگیدند و مانند امروز به جای الله اکبر شبانه مرگ بر آمریکا می گفتند، اما همه چیز روال واقعی خودش را داشت.
..
مورد تولد بنده دکتر علی دکتر باشی بر این اعتقاد راسخ است که چون در بدو تولد در بیمارستان آبان این زمان یا آن زمان ( فرقی نمی کند!) به دنیا آمدم و زمام امورات آن مرکز جاسوسی – آموزشی – پزشکی به دست آمریکایی های خائن بود! و بنا به خبردهی منابع آگاه ، آن اجانب به هر طفل چشم رنگی که در آن بیمارستان به دنیا می آمد آمپول همجنسخواهی تزریق می نمودند! من بخت برگشته به این گرایش مبتلا شدم.
..
مادرم نقل می کند که وقتی من را به خانه پدربزرگم واقع در خیابان سمنگان فعلی بردند، از پوشیدن قنداق خودداری می نمودم و استعمال از ان را نشانه سنت گرایی محض و پایبندی به اصول خرافی قدیم می دانستم و دوباره از ایشان نقل است که اگر در شعاع پنج متری من ، کسی از جنس مخالف به جز محرمان می نشست گریه سر می دادم و فقط با خوردن شیشه شیرم آن هم سر و ته ! آرام می شدم!
..
خاطرات قدیم اقوام که همواره در نظر همگان به خاطر مانده است مراسمات مسلمان کردن من بود! که در راس آن ها جشن ختنه سوران این حقیر بود! چنانچه از دکتر علی دکتر باشی نقل علمی شده است ، قبل از برپایی این مراسم دردناک نوزاد بیچاره که من باشم ، پنج و کیلو هشتصد گرم وزن داشت و پس از برگزاری آن مراسم مذموم وزن من به سه کیلو پانصد گرم رسید که همین اتفاق تلخ و نادر سبب شد تا مدتها فرزندانشان را با من تنها نگذارند! البته قرار بر این شد تا دکتر علی دکتر باشی این راز را بر همگان پوشیده نگه دارد که دکتر کاربلد بنده زیاد از حد تیغش را گردش داده بود و مقیاس را عوضی گرفته بود!
…
پ.ن
در … بودن بنده خیلی ها دست داشتند ! پدر و مادرم و دکتر خانوادگی ما بر این تصمیم بودند و با یکدیگر عهد بستند که تا هر طور که شده و با توسل به هر تحریکی موجب به وجود آمد انقلاب مخملی فامیل! شوند تا پوز همه اطرافیان را بزنند ( سوء تعبیر سیاسی نشود منظور از انقلا ب مخملی خودم هستم ! )
و بدین ترتیب بود که پس از سال ها مرارت و سختی و در عین بی گناهی پا به این دنیای خاکی گشودم !




