ابژكتيو: بازی
از حامد عزیزم ممنونم که به بهانه دعوت از بنده در این بازی یک بار دیگر لطفش بی دریغش را نسبت به من یادآور شد
…
ماجرای اولین نوشته های من در دنیای مجازی به اواخر سال 1382 باز می گردد! البته شاید داشتن یک ستون کوچک برای مقایسه قیمت ها، در یک سایت محلی و متعلق به یک شرکت چندان فعالیتی برای نوشتن محسوب نشود! اما اگر ملاک قیاس برای آن فعالیت به خصوص توسط همکاران مرتبط و با سن کم من مقایسه شود ، تجربه خوب و دارای ارزشی محسوب می گردد
…
اولین وبلاگ رسمی من به بهمن 1383 باز می گردد، که یک وبلاگ کاملا تخصصی در زمینه رشته تحصیلی ام بود که متاسفانه به دلیل عدم آگاهی من از مشکلات سرویس دهنده های خارجی سه ماه بیشتر دوام نیاورد!
…
از سال 1385 به صورت کاملا جدی وارد دنیای مجازی هوموها شدم و اولین وبلاگ من (بـ ـابـ ـک خـ ـرم آبادی) ساخته شد که به دلیل مشکلاتی که با اسمش درست کرد مجبور به بستن آن شدم و فالش نیز چند ماه پس از آن وبلاگ متولد شد و تا به حال همچنان ادامه دارد ( البته اگر بگذارند و تنبلی خودم اجازه بدهد)
ابژکتیو نیز چند سالی هست که مامن من برای نوشتن به حساب می آید و البته آخرین وبلاگ من خواهد بود! زیرا جدیدا نیز دنبال ثبت یک دامنه شخصی هستم که برای همیشه خودم را به آنجا منتقل کنم
…
اما خاطره
1
درست در بحبوهه تمام شدن سری اول فالش و مدتی که من برای استراحت به تهران رفته بودم، توسط یکی از دوستانم به شام دعوت شدم و به جز بنده و دوست پسر ایشان! دوست دیگری نیز در آنجا حضور داشتند که تقریبا هم سن و سال های من بودند! از قبل قرار شد تا برای گپ زدن به یک مکان آرام برویم و جالبتر اینکه در میان صحبت های ما دوستم در مورد وبلاگ های هــ ـومو از من پرسید و هنوز صحبت من تمام نشده بود که نفر سومی که همراه آنها آمده بود شروع به اظهار نظر در مورد وبلاگ ها نمود! و جالبتر اینکه یکی از خوانندگان فالش بود و تعریف و تمجید زیادی از نویسنده آن کرد!
من که تمام مدت می خندیدم و اجازه نمی دادم تا دوستم چیزی در مورد هویت من به ایشان بگوید در نهایت از او پرسیدم: به نظرت این خاطرات خود بهبده؟ و او نیز قاطعانه جواب مثبت داد. نهایتا در کمتر از چند دقیقه و با پرسش های متعدد توانستم تصویر زیبایی که از بهبد برای خودش ساخته بود کشف کنم و کم کم خودم هم باورم نمیشد که نویسنده فالش من باشم تا اینکه در نهایت به او گفتم و هیچ وقت آن شب به یادماندنی و برخورد او را فراموش نخواهم کرد.
2
خاطره تقریبا بد من در مورد وبلاگ نویسی به یک شب پاییزی باز می گردد که هنوز پست های فالش در دوران نوجوانی من غوطه ور بود! آن شب را هیچ وقت فراموش نمیکنم که برای قدم زدن در انبوده برگ های پاییزی به یکی از زیباترین خیابان های شهرمان رفته بودم تا اینکه درست در سر یک تقاطع با مسعود مواجه شدم! او بلافاصله بعد از دیدن من ، من را به سمت کوچه برد و یقه ام را گرفت و بعد از کمی نوازش من را به دیوار چسباند و تهدید کرد که اگر در موردش بنویسم حتما برخورد بدتری با من خواهد نمود! آن شب یک لگد محکم خوردم که هیچ وقت فراموش نمیکنم ، البته از این خوشحالم که نهایتا انتقام همه آنها را به شیرینی گرفتم!




