گذر ( برای دفترچه خاطراتم )
حوصله هیچ کاری رو ندارم
امتحان دارم اما دریغ از مطالعه یک خط
کلی مطلب هست که باید بخونم اما …
برای ثبت نام رفتم دانشگاه، همین که صف رو دیدم بی خیال خودم رو کشوندم سمت دیوار، متوجه شدم پنجره ای هست که هیچ کس سمتش نمی ره، با بی حوصلگی رفتم سراغش که دیدم این پنجره مخصوص ثبت نام رشته ایه که قبول شدم، نمی دونستم بخندم یا گریه کنم، شروع کردم حرکت کردن به سمت پنجره، هر قدم که جلو می رفتم جو دانشگاه برام بیشتر و بیشتر نا آشنا می شد، تیر خلاص شیشه های آینه ای اطراف دریچه ی پنجره بود، وقتی صورت پیرم رو توشون دیدم و نگاهی به اطرافم که پر بود از جوون هایی که کلی فاصله سنی باهام دارن انداتختم دلم می خواست …
کسی که اون ور بود با خوشحالی از کارم پرسید، گفتم می شه ببینی اسمم توی لیستت هست یا نه، فوری نگاه کرد و با ذوق گفت، آره، تشکر کردم و راه افتادم سمت خروجی، داد زد پس ثبت نام نمی کنی؟!
نه، حوصله اش رو ندارم، حداقل حالا، حداقل این ترم.
حوصله ی بوسیدن، چشیدن، نق زدن و نق شنیدن و … رو هم ندارم.
حتی حرف زدن. هیس!





چشم!
پس ما هم چیزی نمی گیم غیر از این که:
مبارک ه!