گزارش یک همجنسگرا از روز جمعه سبز در اصفهان
سخن “پسر”: این گزارش به میل آدرس پسر ارسال شده، که بیان دو نکته در مورد آن ضروری است اول قادر به بیان نام نگارنده آن نیستیم اما میل آدرس مورد تایید می باشد، دو، در عین حال نمی توانیم در مورد متن نظری داشته باشیم.
گزارش پراکنده ای از روز قدس 1388 در اصفهان
سلام هموطنان من در سراسر ایران. من آمده ام تا کمترین نقش خود را در این جنبش سبز ایفا کنم. هدف من تنها بازتاب اخبار است، از اینکه پراکنده و غیر حرفه ای می نویسم معذرت می خواهم. من یك شهروند عادی ام و نه یک خبرنگار حرفه ای.
با تهران تماس گرفتیم. گفتند هوا ابری است و کمی هم باران آمده. تا ولیعصر یکپارچه سبز بوده. ولیعصر را بسته اند و 1500 نفر را در ولیعصر جمع کرده اند تا برای صدا و سیما فیلم بگیرند. ماهواره را روشن کردیم و زدیم ایران تا ببینیم اخبار چی نشان می دهد. تصاویری که نشان می داد از یک راهپیمائی در یک روز آفتابی بود. بی بی سی هم از عدم حضور رفسنجانی خبر داده بود و تلویزیون ایران داشت تصویر رفسنجانی را نشان می داد. همهء فیلمها را از سالهای قبل پخش کرده بودند. با لاریجانی و بقیه مصاحبه کردند اما هیچ مصاحبه ای از رفسنجانی پخش نشد. این نشان می داد که تصویری که از او نشان می دادند به امسال مربوط نمی شده.
همانطور که می دانید من فقط یک بار، در اولین دوشنبهء بعد از کودتا در مسیر کلاسم به خانه حضور کمرنگی در راهپیمائی علیه رژیم استکبار جمهوری اسلامی داشتم و گزارش آن را نیز ارسال کردم. راستش برای روز قدس هم تصمیم نداشتم در راهپیمائی شرکت کنم اما وقتی دیدم این خ.ر. اینقدر ترسیده و ترس خودش را نشان داده و دارد از شدت ترس می میرد کمی جسارت پیدا کردم و رفتم که فقط باشم. وقتی دیدم که این خ.ر. فقط می خواهد ما نباشیم و اینقدر ترسیده شهامت پیدا کردم و رفتم. از یک طرف وقتی تصاویر پیرزنهای ساده ای که از طریق ماهواره می دیدم در راهپیمائی ها شرکت کرده اند را می دیدم، از خودم خجالت می کشیدم که نروم. رفتم که فقط حضور داشته باشم برای حمایت از حق هموطنان مظلومم که برای آسایش جان من و امثال من رفتند و کشته شدند، شکنجه شدند و مورد تجاوز قرار گرفتند. رفتم چون خ.ر. اعلام کرده بود نیائید.
وقتی به مادرم گفتم تصمیم دارم بروم ترسید. شروع کرد به ترساندن من و شعار دادن. گفتم بی خودی خودت را خسته نکن. من خواهم رفت.
شب پدرم آمد. به او هم گفتم. مثل همیشه شروع کرد شعار دادن که ملت ایران، لیاقت ندارند، خرند، نفهمند. گفتم شرمنده ولی یک اصلی است که می گوید هر دیدگاهی نسبت به دیگران داشته باشی و هر صفتی به دیگران نسبت بدهی در وجود خودت هست. وقتی این حرف را زدم دعوا شروع شد. بعد هم پدرم شروع کرد به مسخره کردن و ترساندن من. گفت تو یک ترسو هستی. از یک سوسک می ترسی وقتی بروی می گیرنت و یک گربه را پرت می کنند به طرفت. مورد شکنجه و تجاوز قرار می گیری و بعد هم می کشنت.
جمعه شب با دختر همسایه مان تماس گرفتم. قرار گذاشته بودیم با هم برویم. جواب نداد. بی خیالش شدم. می گفت شنیده گروهی به اسم عقاب اعلام کرده اند می خواهند بیایند و همهء آخوندها را بکشند و این رژیم را سرنگون کنند. گفتم لازم نکرده. یک سری جنایتکار را می کشند و یک سری جنایتکار دیگر را جایگزینشان می کنند. کسی که آدم بشکد روانیست. حالا چه ملت را بکشد چه آخوندها را. قتل قتله و قاتل یک روانی. ما چنین نجات دهنده هائی نمی خواهیم.
صبح روز جمعه از خانه رفتم بیرون. پدرم نگاهی نفرت بار به من انداخت و من رفتم. قبل از رفتن موبایلم، کلید خانه مان و كلید شرکت دوستم که قرار بود از من تحویل بگیرد را گذاشتم روی میز. دفتر تلفن و هرچه کاغذ بود را از کیفم خارج کردم. به جز کمی پول خرد و بلیط اتوبوس چیزی نبردم که اگر دستگیر شدم چیزی همراهم نداشته باشم.
پیاده راه افتادم. شنیده بودم قرار است ساعت 9 صبح انقلاب باشیم. وقتی رسیدم به جز نیروهای انتظامی کسی را ندیدم. اعصابم خورد شده بود. به سمت چهارباغ رفتم. دیدم یک عده نشسته اند روی صندلیهای وسط چهارباغ. خوشحال شدم. رفتم نشستم پیش یکی از آن چند دسته. پسری با ویلچر آمده بود. واقعاً از خودم خجالت کشیدم. به همراه مادر و خواهرش آمده بود. وقتی نشستم کنارشان به من لبخند زدند. یک پسر دیگر هم لنگ لنگان آمد. فکر کنم مادرزادی پاهایش اشکال داشتند. دوستش را دید و لنگ لنگان به سمت او دوید. باز یک پسر دیگر با ویلچر آمد. داشتم فکر می کردم که من و امثال من واقعاً باید خجالت بکشیم. داشت گریه ام می گرفت. چند نفر دماغهایشان را عمل كرده بودند و به آنها چسب زده بودند. داشتم فكر می كردم من اگر دماغم را تازه عمل كرده بودم عمراً می آمدم تظاهرات. دو خانم چادری که صورتشان را سفت گرفته بودند آمدند کنار ما نشستند و شروع کردند از حرف زدن از جنبش سبز. اصلاً فکر نمی کردم آدمهای این تیپی هم جزو مخالفین باشند. كم كم آمار خانمهای چادری بسیار محجبه رفت بالا. به خاطر كمی جمعیت عصبی شده بودم و افتاده بودم به سرفه. حوالی ساعت ده بود که یکدفعه شلوغ شد. نفهمیدم این جمعیت یکدفعه از کجا سبز شدند. حالم بهتر شد. راه افتادیم و شروع کردیم به شعار دادن، همه نوع شعاری می دادیم، سرود یار دبستانی را هم خواندیم. داشتم دست می زدم و می گفتم نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران که یکدفعه از میان جمعیت یک خانم چادری اشکریزان آمد پیشانی من را بوسید و گفت جان من فدای شما. داشتم فکر می کردم حالا چرا این وسط من را بوسید. اینهمه آدم از جان گذشته اینجا است. من واقعاً لیاقت آن محبت را نداشتم. آن خانم من را حسابی شرمنده کرد.
داشتیم می رفتیم که یکدفعه شروع کردند به فرار کردن. وحشت کرده بودم، چون اطراف من پر از مردهائی بود که می دویدند و داشتم فکر می کردم اگر بیافتم کارم تمام است. داشتم از لا به لای بوته های به هم فشرده راهی را برای فرار پیدا می کردم که یکدفعه یک آقائی که مثل بقیه لباس معمولی داشت زد توی سرم. اصلاً دردم نیامد. انگار یکی داد زد گفت: نزن. قوزک پایم خراش برداشت. بالاخره خودم را رساندم آن طرف خیابان.
باز برگشتیم و یکبار دیگر فرار کردیم. بعد من دیگر نرفتم وسط چهارباغ. همراه جمعیت رفتم تا رسیدم به دروازه دولت یا همان میدان امام حسین. جالب بود که بعضی از والدین دخترها و پسرهای کوچک 4-5 ساله شان را هم آورده بودند. توی مسیر یک دختر بسیجی با برادرش بین ماها بود. می گفت بروید خانه هایتان. اینها خودشان شماها را کشانده اند اینجا. شماها گول خورده اید. اگر حرفی می خواهید بزنید بروید از خانه هایتان بزنید. شماها عقل ندارید. گفتم شما نمی توانید برای دیگران تکلیف معین کنید. اگر راست می گوئی خودت برو خانه تان. چرا اینجائی؟
وقتی رسیدم دروازه دولت یک صحنهء خیلی خنده دار دیدم. حدود بیست نفر راه افتاده بودند برای روز قدس علیه اسرائیل راهپیمائی کنند. گفتم یکی باید از این جمعیت کثیر فیلم بگیرد. شنیدم که میدان نقش جهان را بسته اند، چند نفر را هم آنجا كتك زده اند. یک عده از دروازه شیراز می آمده اند که جلوی آنها را هم بسته اند. دم پل فلزی هم شلوغ بوده.
همینطور به همراه چند خانم مسن ایستاده بودم یک گوشه که یکدفعه یک پسر جوان با لباس پاره از راه رسید. یک نفر زیر بغلش را گرفته بود. کمی بعد سر و کلهء مأمورها پیدا شد. یکی گذاشتش روی موتور. مأمورها خواستند ببرندش که مردم ریختند دورشان. آخر سر شنیدم که موتوری خودی بوده و فراری اش داده. امیدوارم که خبر درست بوده باشد. در همان لحظه یک مرد مسن بسیجی آمد و مردم شروع کردند باهاش بحث کردن. من فقط گوش می دادم. یک نگاهی به تک تکمان کرد و گفت همهء شما شناسائی شدید. زود بروید وگرنه کافیست به من دستور بازداشت هرکدام از شماها را بدهند. من تک تک شماها را شناسائی کرده ام.
مردم شروع كردند باهاش بحث كردن، بعد هم ردش كردند رفت. كمی بعد چند خانم از راه رسیدند، یكی از آنها در پاكتی را باز كرد و گرفت جلوی من. داخل آن چند تا ماسك بود. گفت: بردارید، صورتتان را بپوشانید. گفتم: همین چند لحظه پیش یك خانمی می گفت ماسك صورتش را به زور از صورتش كشیده اند. ماسك نداشته باشم حداقل كسی برای كندن آن از صورتم به من حمله نمی كند. ساعتی گذشت. اتوبوسها از دهات اطراف اصفهان رسیدند و بالاخره توانستند یك عده را برای راهپیمائی جمع كنند. رفتم یك گوشه ایستادم كه قاطی جمعیت طرفدار رژیم نشوم. از دور می دیدم كه مردم دارند علیه رژیم شعار می دهند، یك نفر رفته وسط آنها ایستاده و عكس احمدی نژاد را گرفته دستش. با این كارشان می خواستند بعداً تصویرش را به جای تصویر طرفداران رژیم نشان بدهند.
در اصفهان 5000 تا اعلامیه پخش كرده بودند. روی پوسترهای دولتی، زیر شعار مرگ بر اسرائیل، با برچسب چسبانده بودند، نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. روی دیوارها و كف پاركها شعارهای مرگ بر دیكتاتور و مرگ بر خامنه ای نوشته اند.
كمی كه گذشت برگشتم سمت انقلاب. توی مسیر می ایستادم و با مردم صحبت می كردم. موبایلها قطع شده بودند. به یك نفر كارت تلفن دادم. یك دختر جوانی گفت كه با مشت زده اند توی قلبش و برای یكساعت همینطور گوشهء خیابان افتاده بوده. مرد جوانی با لهجهء یزدی از من پرسید حالا كی پیروز شده؟ گفتم معلومه، ما. رژیم می ترسید ما بیائیم بیرون و تهدیدمان كرد كه نیائیم، اما ما آمدیم، پس ما پیروز هستیم.
شنیدم كه دختری را به قصد كشت زده اند. همه جا پر شده بود از گاردهای باتوم به دست، نیروهای انتظامی و لباس شخصیهای موتور سوار. اصلاً نا نداشتم برگردم خانه. پریود بودم و صبحانه هم نخورده بودم. وقتی فرار می كردم هم تازه یادم افتاده بود كه به دویدن حساسیت دارم و زود نفسم بند می آید و اگر زیاد بدوم حالم بد می شود. راستش جسارتم هم خیلی كم است. با خودم فكر كردم حالا كه من این نقطه ضعفها را دارم بهتر است با دید یك خبرنگار به جنبش نگاه كنم و در نقش یك گزارشگر آن را به دیگران انتقال بدهم.
پیاده رفتم، پیاده هم برگشتم. گاهی یك جائی گیر می آوردم می نشستم كه هم استراحت كرده باشم و هم بیشتر بیرون مانده باشم. در مسیر برگشت چند پسر با خنده گفتند برگردید. فكر كنم سر كارمان گذاشته بودند. چند نفر غرزنان برگشتند. با خودم گفتم بعضیها چقدر دهن بینند و زود تحت تأثیر قرار می گیرند. به راهم ادامه دادم. پیاده رو مملو از جمعیت بود. مردم می خندیدند و تیكه می پراندند و رژیم را مسخره می كردند؛ بعضی ها هم نفرین می كردند.
شنیدم یكی را گرفته اند و برده اند، یك خانمی هم توی كوچه ای آن طرف خیابان نشسته بود روی زمین و یك عده دورش جمع شده بودند. حالش بد شده بود، اما دلیلش را نمی دانستم.
هرجا كه می ایستادم یا می نشستم با مردم صحبت می كردم. یك جا صاف رو به روی مأموران نیروی انتظامی نشسته بودم. با فاصله، بین دو مرد جوان. مرد سمت چپ من گفت ما اگر هم قرار باشد طرفدار كسی باشیم طرفدار اسرائیل هستیم. گفتم مطمئن باش اسرائیل از خدایش است این رژیم پایدار بماند. هیچ كشور خارجی ای دوست نیست. همه شان از این رژیم نفع می برند. چون هیچ رژیمی مثل رژیم ایران نیست كه با مردم خودش دشمن باشد و پولهای مملكتش را بدهد به خارجیها. پسر سمت راستی من كه چهره ای روستائی داشت با لبخندی به من نگاه كرد و گفت: آدم اول می ترسد، اما یك بار كه شركت كند می بیند خبری نیست و ترسش می ریزد. گاردهای باتوم به دست آمدند و ما را بلند كردند. گفتم ما خسته شده ایم. گفتند ما هم خسته شده ایم. گفتم ولی شماها پول می گیرید.
داشتم از لب خشک خانه (رودخانهء سابق) می گذشتم و در افكار خود غوطه ور بودم. نمی دانم به چی فكر می كردم كه خنده بر لبانم بود. یك آقای محترمی تیكه پراندند تو مایه های اینكه نخند و از این حرفها. گفتم به ریش بعضیها باید خندید. گفت: آفرین.
نزدیكهای خانه رسیده بودم كه یكدفعه دیدم یك نفر گفت: ببخشید خانم. برگشتم دیدم همان آقای روستائی است. گفتم: شما از آنجا دنبال من راه افتاده اید؟! گفت: ببخشید من چند تا عكس دارم می خواهم بگذارم توی اینترنت، شما نمی دانید چه كار باید بكنم؟ گفتم: من تا به حال چیزی نفرستاده ام توی اینترنت. نمی دانم. شاید با فیلترشكن وی پی ان بروید خوب باشد. گفت: می گویند وی پی ان را هم ردیابی می كنند. گفتم: من شنیدم بعضیها از كافی نت استفاده می كنند. گفت: نمی دانید كدام كافی نت؟ گفتم: نه، من كه نمی دانم كدام شهر بودند. اما بعضی از كافی نتها هم مشتریهای خود را زیر نظر دارند. به هر حال من توصیه ای نمی كنم كه بعد شما به دردسر بیافتید. در همان هنگام چند پسر جوان دوان دوان از راه رسیدند. یكی از آنها گفت: بی شرفها دنبال من هستند. رو به مرد روستائی گفتم: برو. الان مأمورها می آیند. رفت. اما چندان هم مطمئن نیستم كه باز تعقیبم نكرده باشد.
جوانها دوان دوان می رفتند و فریاد می زدند. داشتم فكر می كردم كاش می توانستم در خانه مان به آنها پناه بدهم. جلوی یك ماشین خالی را گرفتند و 5-6 نفری ریختند داخل ماشین و سوار شدند. خدا را هزار بار شكر كردم و هزار بار به جان رانندهء ماشین دعا. آنها رفتند و من كسی را ندیدم كه در تعقیب آنها از راه برسد. انگار همه چیز مرموز بود. یادم به آن آقای لباس معمولی افتاد كه با دستش زد توی سر من، و همچنین آن مرد روستائی كه من را تعقیب كرده بود.
بالاخره به خانه رسیدم. ریختند دور من و پرسیدند چه خبر؟ همه چیز را برای آنها تعریف كردم. شوهر خواهرم كه در حال گرفتن اخبار از دوستش در تهران بود آمد و گفت، به پدر- مادرت گفتم نگران نباشید. فوقش اگر هم بگیرندش یكساعت بعدش آزادش می كنند و می گویند برو از دستت ذله شدیم. خندیدم. خسته بودم. سرم هم درد می كرد. یادم به دو دختری افتاد كه با زبان روزه آمده بودند و می گفتند هلاك شدیم. و همچنین دختری كه می گفت شبانه روز ما شده كابوس. احساس می كنم ظرفیت روانی من خیلی كم است. الان اعصابم ریخته به هم. باز سرفه های عصبی من شروع شده. از فرط خستگی نتوانستم بخوابم. چهرهء جوان كتك خورده با لباس پاره جلوی چشمم است. و همینطور چهرهء مردی كه شعار دهندگان را رهبری می كرد. مردی از جان گذشته كه برای نجات میهنش خطر هدایت جنبش را بر جان خریده بود؛ و دختری كه علی رغم توصیهء من خود را به یك بلندی رساند، تا از فراز آن به ضبط تصاویر جنبش سبز بپردازد.
ماهواره دارد فیلم دختر و پسر جوانی كه بعد از انتخابات مورد تجاوز قرار گرفته اند را پخش می كند.




