کابوس!
قراره برم به مراسم تدفین یکی که می شناسمش و از مردنش شوکه شدم،
مدام دارم به اون فرد و مراسم تدفینش فکر می کنم که می رم جلوی آینه برای تعویض لباس،
همین که اومدم تی شرتم رو بپوشم متوجه یه رده سیاه رنگ روی سینه ام شدم،
خوب که نگاه می کردی یه شکاف بود،
انگار سمت راست سینه ام رو شکاف داده باشن،
حالم بد می شد اما می خواستم ببینم چی شده، چرا خونی نیست،
خوب که نگاه کردم یه حفره سیاه دیدم که توش پر بود از چرک هایی به شکل گل هایی مارپیچ،
همش سیاهی بود و اون چرک ها که راحت می شد دست ببری و بیرون بریزیشون،
نمی دونستم می خوام چه کنم، هیچی اون تو جز سیاهی و اون گل ها! نیست، دلم می خواست از وحشت داد بزنم،
صدایی یادم انداخت باید برم مراسم تدفین،
یه چسب به رنگ پوستم همون اطراف بدجور جلوه می کرد، کشیدمش روی سینه ام و راه افتادم سمت مراسم.





چه وحشتناک!
دیگه خواب نبود تو ببینی؟!
یه چیزیش رو ننوشتم و اونم داشتن احساس بود، مسخره است توی خواب احساس اونم احساس درد داشته باشی اما من سینه ام به شدت درد می کرد یه درد که نمی دونم از کجا اومده بود!
خالی بود دیگه!