خانه ی شیشه ای: به من دست بزن
2009/09/20
به من دست بزن
چند شب ِ متوالی، نه یک شب در میان؛
به تو دست می زنم،
مجسمه ات را می سازم
نفس هایم را می گیرم،
بازدم های ِ تو، دنیا را به من پس می دهند،
زیر ِ دستم،
پلک می زنی
می اندیشی چقدر مرا دوست داری؟
سپس می گویی:
تا اندازه ای که هیچ گاه، سرگذشت هایمان، از هم خالی نباشند
نقطه
گریه داشت؟
چرا این هنگام،
گاهی نم می زنی، همیشه شبنم می زنم!
به تو دست می زنم و دوباره می اندیشی:
به راستی، جز خودت، هیچ کس را نمی توانی کنار ِ من تصور کنی
نقطه
بیاندیش
بیاندیش
بیاندیش
هنوز دیدگاهی بیان نشده




