یادداشت های روزانه ی یک دزد: پُشتَات دِق شُدُم
چنان ایستادهای، زیر روشناییِ تیرِ چراغبرق، چنان ایستادهای که میانگاهات پیچیده کمی، سینهات تاب خورده آمده به پیش، و دستهایات، مانند ایستایش گوریلها، آویزان، اما حبیبِ من، دلنشینانه است وقتی صدایات را مسخره کردهای تا رفیقات را که روبرویِ تو و پشت به من ایستاده است شاد کنی نرینه، اما سویهی جغرافیای این شاد-کردن به من است که با دوچرخه، اما دخترانه، دارم میگذرم، پا میزنم، نگاهام به کتانیِ قرمزم، میگذرم و توی دلام تقریبا بلند میگویم «آوخ افغانی». افغانی! لهجهی زنانهی سرزمینِ تو، تنِ مردانهات را خراش داده است؛ زخمهایی زنانه بر قامتی مردانه. و سایهات چنان چسبیده به زمینِ پیشتر-تفتیده از آفتابِ ظهر این شهری که حالا شب است که وادار میکند تا برآورد کنم تو در این شهری، و من میدانم تو در این شهری.




