آبی آسمانی: به خاطر یک مشت پسر
نخست: آهای پسر خوشگله که اون شب توی میدون صنعت تی شرت مشکی چسبون و شلوار زرد بگی پوشیده بودی و موهای سیخ سیخ مشکی داشتی. من همون پسر ِ جیگرم که تی شرت گشاد بنفش با نوشته های زرد تنش بود و شلوار شش جیب سبز لجنی پاش کرده بود… شناختی؟
بابا همون که یک عینک گربه ای گنده با شیشه های آینه ای زده بود و داشت تو رو نگاه می کرد و همزمان بستنی قیفی کاکائویی لیس می زد… حالا فهمیدی کی رو می گم؟!
همون که یک کتونی سفید با خال خال صورتی پاش بود و یک ساعت مچی زرد طلایی خوشگل هم دستش بود دیگه… دوزاریت نیافتاد؟
واااااااااااای چی جوری بگم…اون که موهاش رو مدل پله ای سیخ سیخ کرده بود و کلی هم ژل زده بود و یه زنجیر گنده از شلوارش آویزون بود… هنوز نشناختی؟!… چقدر خنگی ماشالا !!!
اصلا از همون اولش هم معلوم بود که لیاقت بوی فرندی من رو نداری!
دوم: ای آقای بیست و سه چهار ساله با موهای بلند قهوه ای روشن و چشم های عسلی و تی شرت چسبون کرم رنگ که اون روز زیر پل سیدخندان داشتی با موبایلت حرف می زدی. من همون پسر خوشگلم یا موهای مشکی صاف که فرق وسط واکرده بود. حالا درسته که داشتی با تلفن صحبت می کردی ولی دلیل نمی شه که خوشگل جیگری مثل منو نبینی. من همونم که یه وری اون گوشه وایساده بود و دستش رو به پایه ی پل تکیه داد بود و زل زل نگاهت می کرد و آب از لب و لوچه اش روان بود. حالا درسته که تی شرت تایتانیک با یک عکس گنده ی جک و رز پوشیده بودم ولی دلیل نمی شه که استریت باشم! تو فکر کن که فقط به خاطر جکش پوشیده بودم.
تازه چند بار هم همین جوری جلوی چشمت رژه رفتم ولی تو محل سگ بهم نذاشتی و راهت را کشیدی و رفتی!
می دونم که احتمالا تو هم وبلاگ این کله پاک کن رو می خونی و بی محلی هات برای بازارگرمی بوده است. اصلا از همون اولش هم معلوم بود که بدجوری به من کراش پیدا کردی. گفته باشم که اگر احیانا یک وقتی گذارت این طرف ها افتاد من حاضرم تمام اون بی ادبی هات رو ببخشم و تو رو به غلامی قبول کنم. بالاخره از قدیم گفتن که بخشش از بزرگان است!
سوم: آقای حدودا 40 ساله خیکی که موهای جو گندمی داشتی و توی تاکسی به سمت میدان قزوین کنار دست من نشسته بودی. قبل از هر چیز بگم که لطفا توی تاکسی خودتو یکم جمع و جور کن. به خدا تا برسیم ساندویچ شده بودم.
از همون اولش فهمیدم که چه آدم هیزی هستی. فکر کردی نفهمیدم که می خوای به بهانه ی ساعت پرسیدن سر حرفو با من باز کنی؟ داداش ما خودمون این کاره ایم!!
بعد دیدی که من نخ نمی دم سر حرفو با راننده باز کردی. گفتی که شرکت داری و خیلی پولداری و این حرف ها… تو رو خدا ببین مردم برای مخزنی به چه کارهایی که متوسل نمی شن!
حتی بعد از این که توی میدون قزوین پیاده شدیم، اولش یک کم مکث کردی و بعدش افتادی دنبال من. با شنیدن صدای سوت برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم، دیدم که افتادی دنبالم و هی سوت می زنی. تازه کیف پولت رو هم گرفته بودی دستت و هی تکون میدی که یعنی حاضری پول هم بدی و اینا…!
اشتباه گرفتی آقا! درسته من خیلی خوشگل و ناز و مامان و جیگر و هنرمند و دانشمندم (الهی که قربون خودم برم) ولی از این پولی هاش نیستم.
من هم قدم هام رو تند کردم ولی تو هم قدم هایت رو تندتر کردی و با اون هیکل گنده تقریبا دیگه داشتی می دویدی و همین طور با بی شرمی کیف پولت رو توی هوا تکون می دادی! با کلی بدبختی و زدن توی کوچه پس کوچه های مختلف از دستت فرار کردم.
اون روز اصلا خیلی روز بدی بود. نمی دونم توی این گیر و دار کیف پولم رو کجا گم کردم؟!!
آی آقا! اینو گفته باشم که نمی خوام حتی یک بار دیگه ریختت رو ببینم. اگر یک بار دیگه این ورها پیدایت شد خونت پای خودته!
چهارم: آقا پسر هیکل میزونی که با چشم های زرد کهربایی! و تی شرت چهارخونه ی آبی و قرمز و قهوه ای یقه چاک دار و شلوار پارچه ای مشکی سر چهار راه واساده بودی و بـر و بـر اون پسر خوشتیپه رو که روی موتور وسپای گوجه ای با بوق تریلی نشسته بود نگاه می کردی. تازه به نگاه کردن هم اکتفا نمی کردی و هی مدام از این لبخندهای تبلیغ خمیردندون می زدی، طوری که من جای خای دندون آسیاب کوچکت رو توی دهنت می دیدم! اون پسر خوشگله که پشت موتور نشسته بود و پشت موی خیلی باحالی داشت و یک دونه از این آب نبات لیسی ها گوشه ی لپش بود من بودم دیگه!
اول اینو بگم که مگه خودت بابا برادر نداری که این جور به من زل می زنی؟(شکلک عصبانی). خوبه منم بیام جلوی خونه تون و زل بزنم به چشمای بابای تو؟ نه…تو بگو خوشت میاد؟ شیطونه می گه که این آبجی منورم رو بفرستم همچین حالت رو بگیره که حظ کنی!
از اونجا که خیلی پسر خوشگل و ناز و مامانی بودی این دفعه رو می بخشمت. راستش وقتی تو اونجوری نگاهم می کردی خیلی ذوق کرده بودم و هی زیرچشمی نگات می کردم و قند تو دلم آب می شد. ولی از اونجا که این کله پاک کن جان گفته که باید خودم رو به بی محلی بزنم، اصلا به روی خودم نیاوردم! گفتم بی محلی رو تموم کنم و بهت نخ بدم که یهو چراغ سبز شد و این ماشین های پشت سری شروع کردند به بوق زدن و مجبور شدم که گازشو بگیرم و برم. تو هم که انگار ناامید شده باشی پریدی و غیبت زد. خلاصه بگم اگه یک وقتی از این جاها رد شدی و این مطلب رو خوندی بدون که من بدجوری پایه تم!
پ.ن1 : هر گونه شباهت احتمالی بین این نوشته با نوشته های مشابه (اینجا و همچنین اینجا) "کاملا” اتفاقی است!
پ.ن2: توجه داشته باشید که این نوشته قرار بود حدودا یک ماه پیش از این منتشر شود که به دلیل مشغله ی زیاد میسر نشد. امیدوارم که موضوعش بیات نشده باشد.




