بازی وبلاگی: اولین وبلاگ
بلاگر ESHAAREH دعوت کرده بود تا در بازی وبلاگی مورد پشنهادش شرکت کنم که از دعوتش متشکرم و همونطور که براش پیام داده بودم حالا می خوام بنویسم و البته با پوزش از اینکه یه قدری دیر دارم این کار رو می کنم.
حامد خواسته تا بگیم:
“ حدودا از چه تاریخی کار وبلاگ نویسی رو آغاز کردن؟
نام نخستین وبلاگی که ساختن و در اون نوشتن چی بود؟
اگر خاطره ای دارند رو هم ضمیمه اون کرده و در وبلاگ خودشون بنویسند.”
حدودا اواسط تابستان پنج سال پیش بود که شروع به وبلاگ نوشتن کردم، یه وبلاگ درست کردم که گروهی بود و تمام اعضاش ناآشنا با دنیای مجازی و وبلاگ نویسی ( مثل همون موقع های خودم و تا حدودی حالا! )، بچه ها می نوشتن و من تایپ می کردم و روی وبلاگ می ذاشتم، هر روز هم مطلب یک نفر روی وبلاگ می رفت و به قولی هم هیچ روز هفته ای بی مطلب نبودیم و هم با این تقسیم هر کسی روز خودش رو داشت. مثل پسر حالا هم که محور! داشته باشه نبود و نه موضوع داشتیم و نه محور و هر کسی هر چی دلش می خواست می نوشت و البته بعضی از بچه ها برای خودشون قالب تعیین کرده بودن و فقط و فقط در مورد یک موضوع می نوشتن.
اون موقع حتی نمی دونستیم کانتر چیه، نه اینکه نبود، نه، من حالیم نمی شد، برای همین هم نمی تونم بگم بیننده داشتیم یا نه،
بعد از مدتی دیدم دارم تند! می نویسم و ممکنه برای دیگران که دارن با اسم خودشون می نویسن هم دردسر بشم، پیشنهاد دادم که وبلاگ رو از گروهی بودن دربیاریم و بچه ها که انگار مدتها بود به خاطر رودربایستی با من می نوشتن هم فوری قبول کردن و تا جایی که خبر دارم هم هرگز وبلاگی راه ننداختن.
نمی تونم بگم اسم اون وبلاگ چیه چون با اسم خودم و حتی عکس خودم کنارش می نوشتم اما بد نیست بدونین تا وقتی این پسر نبود اون بود و کلی هم دلم براش تنگه و بهترین خاطره های زندگیم، از ترسیدن های جالب! گرفته تا سفرها و دوستانی که موجبشون فقط اون وبلاگ بود رو هرگز از یاد نخواهم برد ( همین چند وقت پیش دیدم بی بی سی فارسی در مورد یکی از موضوعاتش داره با انعکاس مطلبی از اون وبلاگ نظر من رو نقل می کنه که کلی دلم رو واسه اونجا تنگ کرد ).
اگه بخوام از خاطره هام بگم باید چندتا دست قرض کنم تا شاید بعد از چند هفته بشه کلشون رو نوشت اما یکی از جالبترین! هاشون راه انداختن خود اون وبلاگ بود، وقتی می خواستم راش بندازم به همه گفتم، از دوست تا خانواده،
خب وبلاگ نویسی اون موقع عین حالا نبود، ترس داشت، هر کی هرکی نبود، حداقل اطراف من که اینطور بود، یه شب بابا اومد کنارم و بعد از نیم ساعت نصیحت و تذکر ازم خواست تا وبلاگ راه نندازم و پرسید قبوله؟!
یک کلمه گفتم: نـــه
خیلی عصبانی شد اما واقعا خوشحالم اون نه بزرگ رو توی زندگیم گفتم و شیرین ترین نه ای بوده که تا حالا گفتم و یکی از جالب ترین خاطره هامه.
منم اینها رو دعوت می کنم:
فرهنگ بلاگر خوب پایگاه های گیهان و فرهنگسار و … ( کاش بخونه و قبول کنه حتی اگر نمی خواد اونجا بنویسه برای پسر بفرسته )
ساقی قهرمان ( راستش از این دعوت می ترسم!، چون نمی دونم ساقی بانو خودش رو بلاگر می دونه یا نه و درضمن نمی دونم اصلا خوشش میاد همچین چیزی بنویسه یا نه )
آرشام پارسی ( می ترسم اگر دعوتش نکنم هیچ کس دیگه هم به خاطر مشغولیاتش دعوتش نکنه، ها ها ها! )
بلاگر وبلاگ EraZer Head ( نمی دونم کسی قبل از من دعوتش کره یا نه ولی یادم نمیاد کسی هم دعوتش کرده باشه )
بلاگر وبلاگ نوشتگاه یک همجنسگرا ( تا…! )
بلاگر وبلاگ همجنس گرا ( اینم نمی دونم کسی دعوت کرده تا حالا یا نه و البته به دلیل ارادت زیاده! )
بلاگر وبلاگ جُل پاره هايِ بي قدرِ عورتِ ما ( تا …! )
دلم می خواد خیلی های دیگه رو هم دعوت کنم اما بقیه رو یا قبلا دعوت کردن یا باید گذاشت دیگران هم حق انتخاب داشته باشن.





واو ممنونم دوست قدیمی من. باور کن اینقدر خوشم میاد این نوشته ها رو که کم و بیش بوی کهنگی میدن رو بخونم چون آدم رو میبره به سالها قبل.آی یادش به خیر.بازم ممنونم.
منم متشکرم
چه جالب!
معلوم شد بیش از اون چه که فکر می کردم کهنه کار و کارکشته هستی.
اینجا هم گفته بودم:
http://5pesar.wordpress.com/2009/08/04/weblog09-08-03