پرش به محتوا

وبلاگ باران: درود بر جنبش سبز ایران*

2009/09/21
بدست

لینک به منبع

جمعه 27شهریور ,خیابان 16 آذر:

دست ها به علامت پیروزی بالا ست سیل عظیم مردم سبز جاری اند و شعار می دهند اکثرا جوانند.در دو طرف حاشیه ی خیابان عده ای حداقل با پوستر های تبلیغاتی دولت ایستاده اند از دیدن این جمع عظیم معترض به حکومت شوکه شدند بعضی هاشان به ایستادن و نگاه کردن غناعت کردند بعضی شعار :”موسوی اسراییل پیوند تان مبارک” را رو به جمعیت عظیم مردم سبز وسط خیابان فریاد می کنند که در بین شعار هایی مانند”نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران”اکثریت سبز گم می شود.به  ردیف های کناری جمعیت که می روم صدای این حامیان حکومت را می شنوم. نمی دانم چرا اما بیش تر این ها در این خیابان گویا زنان هستند .زنانی با چادر سیاه که پوستر های تبلیغاتی دولت را مانند تکه ای از گوهر ناموسشان چنگ زده  اند.پوستری که رویش تصویر بیت المقدس است گاهی چنان در مقابل جمعیت سبز می گیرندش که انگار با آن می خواهند بترسانند جمعیت را. برخی شان که عصبی تر شده اند جلو می آیند توهین می کنند یا می خواهند درگیر شوند. پیرزنی که انگار خیلی دیدن من عصبی اش کرده بود یک باره جلویم  آمد . چادر سیاهش به دندان و در یک دستش پوستر بود و کف دست دیگرش را با منظور در مقابلم جلو عقب می برد.می شد  حدس زد چه می خواهد  بگوید :”خاک بر سرت”.

پیرمرد دیگری از پیاده رو خیابان علامت وی را برعکس کرده و با حرص نشانم می دهد.مادرم مرا می کشد می خواهد از این جمعیت کنار دور باشیم و وسط جمعیت که همه سبز اند برویم .پیرزنی که با دست خاک بر سرت را گفته بود و پیرمردی که” وی” برعکس نشانم داده بود را بین جمعیت میبینم با آستین ها بالا زده تا بالای آرنج لاک مشکی و حلقه بر انگشت شست علامت وی را برای آخرین بار جلوی هر دوشان می گیرم.پیر زن انگار جیغش در می آید. حتی صدای توهینش را هم نمی توان بین این جمعیت معترض شنید .

خیابان کارگر جنوبی :

باران که باریدن گرفت شعار ها تغییر کرد :”صلی علی محمد    اشک خدا در آمد” , “سنگم اگر بباره    جنبش ادامه داره”.

این جا خبری از طرفداران حکومت نیست انگار.همه سبز اند.علاوه بر چهره های شاخص درود بر شخصیت های حامی مردم مثل صانع-ی یا منتظ-ری داده می شود.فریاد ها یکدست و منظم اند و جمعیت آرام حرکت می کند اما ناگهان از روبرو انگار  حمله می کنند مردم به هم فشرده می شوند همه می خواهند از این مهلکه بگریزند گاردی ها حمله کرده اند .مادرم به زمین می افتد کسی به رویش پرت شد.به صف اول نزدیک تر از آنچه فکر میکردم بودیم .باتوم  مردی  در هوا بالا رفت.مادرم زیر وزن مردی که همان مرد باتوم به دست هولش داده بود فریاد کشید.بیرون کشیدمش اما کنترلی بر صدا و فریادم ندارم توی صورت آن مرد  لباس شخصی  که باتومش هنوز  در هواست فریاد می زنم :وحشی !

روی ساعدم باتومش پایین می آید  دومی بر پشت بازویم.کسی از پشت سرم فریاد می زند : اسل/ا م تون اینه؟؟ این هم مثله ناموس خودتون ه **.

اما مرد دیگری عصبی تر شده. ای من ری… به اس/لام.(از در گیری بعدی این چند نفربا گاردی ها چیزی نفهیدم).

جمعیت را پراکنده کردند.اما هنوز کنار خیابانیم جای ضربه روی ساعدم به شدت قرمز شده و ورم کرده اما حس وحشت بیش تر است . لباس شخصی دیگری با بی سیم با ماموری که نیروی انتظامی است نزدیکم می آید.تهدید کنان رو به مامور طوری که من بشنوم می گوید”این خانم رو بگیر”.

مامور نیروی انتظامی کاری نمی کند و مادرم  دورم می کند همانطور که دور می شویم بر میگردم و لباس شخصی را نگاه می کنم هرگز از کسی انقدر بیزار نبوده ام.نگاه او نیز پر نفرت است.نمی دانم آیا  پشت آن همه نفرتی که در نگاهم بود احساس افتخاری*** که داشتم را هم دید یا نه.

*:کل این پست  صرفا مشاهدات شخصی من است .

** :این جمله قرار بود در حمایت من باشه اما اگر شرایط جز این بود توهین و تحقیر به خودم می دونستمش و با گویندش هم احتمالا بدجور دعوام می شد .

***:رهبران این جنبش سبز ایده آل نیستند.شعار ها ایده آل نیستند.مطلوب شان برایم ایده آل نیست اما افتخار من برای هم صدا شدن با جماعتیست که راضی به ویرانه تر شدن نیستند.

 

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید