صفحات خالی: آقای كروبی، «سعیده پورآقائی» قبل از هرچیز یك انسان بود
لینک به منبع
لینک مطلب در بالاترین
درود فراوان بر شما آقای كروبی عزیز. اول از همه نامزدی شما برای دریافت جایزهء صلح نوبل را به شما تبریك گفته، شجاعت و شهامت شما را می ستایم. من قبل از انتخابات با همهء فامیل سر اینكه تصمیم داشتم به شما رأی بدهم بحث داشتم. اما اكنون هیچ كس سرفرازتر از من نیست. ولی این سرفرازی كجا و آن سرفرازی واقعی شما و هموطنان دلیر و از جان گذشتهء من كه اینچنین در برابر جنایتكاران دیكتاتور ایستاده اید كجا.
هرچند دوست دارم هرچه زودتر به اصل مطلب بپردازم، اما لازم می دانم به یك موضوع بسیار مهم دیگر نیز اشاره كنم. چون من فكر می كنم اكنون كه در آستانهء آزادی ایران عزیز قرار داریم، چه بهتر كه خود و سایر هموطنانمان را، هرچه بیشتر، با دموكراسی و احترام به حقوق خود و دیگران، آشنا سازیم.
و اما موضوعی كه در مقدمه می خواهم به آن بپردازم در رابطه با نظر یكی از دوستان محترم اینجانب است. وقتی من به این دوست عزیزم خبر دادم كه ممكن است آقای كروبی كاندیدای دریافت جایزهء نوبل صلح شوند، و اهمیت این موضوع را در دو چیز دانستم، اول در اینكه ثابت خواهد شد آنكه در برابر این رژیم ایستاده به انسانیت و حفظ حقوق انسانها می اندیشد و نه آن كسی كه ایشان را محكوم می نماید؛ و دوم اینكه، چنانچه آقای كروبی كاندیدا شوند، دست رژیم برای آسیب رسانی به كاندیدای نوبل صلح تنگ تر خواهد شد. و چنانچه وقاحت را بدان حد رساند كه بخواهد به ایشان آسیبی برساند، با نهادهای بین المللی طرف خواهد بود و از طرف دیگر بزرگترین لكهء ننگ تاریخ را بر دوش خواهد كشید، هرچند كه تاكنون نیز هیچ از آن كم نگذاشته است.
دوست عزیزم اما در پاسخ به من گفتند كه با وجود احترامی كه برای آقای كروبی قائل هستند، فكر می كنند كه بهتر است موضوع نوبل صلح با موضوع مذهب و دین قاطی نشود. در پاسخ به این دوست عزیز گفتم كه هم اكنون هم این دو مسئله با هم یكی نشده اند. آقای كروبی به عنوان یك روحانی از حقوق پایمال شدهء مردم دفاع نكردند، بلكه به عنوان یك انسان این كار را انجام دادند. دوستم در ادامه به این موضوع اشاره داشتند كه فراموش نمی كنند كه آقای كروبی از آقای خمینی دفاع می كنند. به دوستم پاسخ دادم كه من هم با آقای خمینی مخالف هستم و ایشان را به هیچ عنوان قبول ندارم. اما این دلیل نمی شود كه به خاطر تفاوت عقیده ام در این زمینه با آقای كروبی، ایشان را مورد قضاوت قرار داده و فعالیتهای بشردوستانهء ایشان را نادیده گرفته و ایشان را شایستهء دریافت جایزهء نوبل صلح ندانم.
دوستان عزیز، هموطنان گرامی، ما در حال مبارزه برای رسیدن به ایرانی آزاد و دموكرات هستیم. روی سخن من در درجهء اول با خودم و سپس با همهء شما هموطنان عزیزم است. بیائید از همین الان احترام به همهء نژادها، اقوام، مذاهب و گرایشات را بیاموزیم. باور كنید كه با احترام به دیگران، دراصل به خودمان احترام می گذاریم. در ایران آزاد فردا رئیس جمهور مملكت ما قرار نیست فرد خاصی باشد، او قرار است كه فقط یك مشخصه داشته باشد، اینكه رئیس جمهور منتخب مردم باشد. كسی كه از زیر صافی عده ای خاص نگذشته باشد. مهم نیست كه او چه كسی باشد، آخوند باشد، نویسنده، فیزیكدان، پزشك، هنرپیشه و یا یك رقصنده؛ عرب باشد، ترك، كرد، فارس و یا ارمنی؛ شیعه باشد یا سنی، بهائی، یهودی، مسیحی و یا لائیك؛ زن باشد یا مرد، دگرجنس گونه (ترنس) باشد یا حتی یك دوجنسه؛ همجنسگرا باشد، دگرجنسگرا، دوجنسگرا، و یا حتی مردی زنانه پوش. مهم این است كه منتخب واقعی مردم ایران باشد و بتواند به حقوق همه احترام گذاشته، به مردم و ایران عزیز خدمت كرده و سیاستهائی درست اعمال كند، نه اینكه ایران و مردم آن را به ورطهء نابودی بكشاند.
و باز برمی گردم به سراغ آقای كروبی عزیز و سخنی كه با ایشان و در اصل با همهء مردم شریف ایران دارم. در لا به لای اخبار مختلفی كه دنبال می كردم با ماجرای خانم «سعیده پورآقائی» رو به رو شدم. در متن اخبار آمده بود كه آقای كروبی در ابتدا با شك و تردید اعلام داشته اند كه گویا دختر خانمی كه فرزند یك جانباز بوده اند و در تظاهرات شركت داشته اند، مورد آزار جسمی و جنسی قرار گرفته و درنهایت به قتل رسیده اند. بعد از احضار آقای كروبی توسط ناعادلان روزگار، ظاهراً به ایشان ثابت می كنند كه خانم «سعیده پورآقائی» اولاً فرزند جانباز نیستند و پدرشان فوت شده اند، دوم اینكه ایشان یك دختر فراری بوده اند و چند بار سابقهء فرار از خانه را داشته اند. آقای كروبی اظهار می دارند كه ایشان تأكید كرده بودند كه هنوز در باب اطلاعات رسیده اطمینان كامل ندارند.
آقای كروبی عزیز، وقتی همهء معترضین را ارازل و اوباش و دختران دستگیر شده را ولگردانی بی سروپا می خوانند، مسلم است كه به كشته شدگانی چون خانم «سعیده پورآقائی» هم القابی چون دختر فراری را نسب می دهند، همانگونه كه به اجساد بی نام و نشان مدفون در بهشت زهرا القاب كارتون خواب و معتاد و ولگرد داده اند. اما فرض را بر این بگذاریم كه این خانم واقعاً چندبار از خانه فرار كرده بوده و پدرشان هم جانباز و شهید نبوده اند. آیا اینها دلایلی موجه خواهند بود بر اینكه ما پیگیر جریان شكنجه هائی كه بر ایشان رفته و چگونگی كشته شدن ایشان نباشیم. چه اهمیتی دارد كه «سعیده پورآقائی» كه بوده؟ «سعیده پورآقائی» قبل از هرچیز یك انسان بوده. ما چه می دانیم كه وضعیت خانه و خانوادهء ایشان چگونه بوده كه ایشان را از منزل فراری داده؟ با این اوضاع و احوالی كه این سفاكان جنایتكار برای ما در طی این سی سال درست كرده اند، نه تنها عده ای از دخترها از خانه فراری شده اند، بلكه عدهء بی شماری از زنان و مردان و مغزهای مملكت از كشور فراری و آواره شده اند. اگر «سعیده پورآقائی» یك دختر فراری بوده تازه یكی بوده مثل خود من. با این تفاوت كه من جسارت ایشان را نداشتم، فقط توانستم در دوران دانشجوئی از منزل به خوابگاه فرار كنم. بیست سال از عمر من در یك شهر كوچك به بدترین شكل ممكن گذشت. نه تفریحی داشتیم و نه می توانستیم هیچ چیز را تجربه كنیم، دائم هم برچسب زن خراب را به ما می زدند. ما حتی یك سینما هم نمی توانستیم برویم. فقط و فقط به همراه خانواده گاهی می توانستیم به پارك شهر برویم و البته در آن پارك حق نداشتیم به مردم نگاه كنیم و یا بخندیم. كافی بود در راه مدرسه كسی ما را در حال خندیدن می دید تا گزارش آن را به والدینمان بدهد. در چهاردیواری مدرسه هم حق خندیدن و پوششی جز به رنگ سیاه نداشتیم. ما حتی حق نداشتیم جوراب سفید داخل كفش اسپرت سفید بپوشیم. همه باید تیره می بودند. اگر پنج دقیقه دیر به مدرسه می رسیدیم انواع تهمت ها را می شنیدیم. اگر مژه هایمان بلند یا كمی سیاه بود با تف دهانشان روی آن می كشیدند تا به آنها ثابت شود كه طبیعی هستند یا آرایش شده. جاسوس می فرستادند دم منزلمان تا به زور از ما نوار ترانه بگیرد و داخل مدرسه تحویلمان داده و بعد برای ما پرونده تشكیل بدهند. در این شرایط بد از ما انتظار داشتند به جز بیست نمرهء دیگری نگیریم كه من نمی دانم آن نمرات بیست و رتبه های عالی كنكور به چه دردمان می خورد. به خاطر می آورم كه در كلاس اول دبیرستان به دلیل اینكه تازه با جبر و هندسه و مثلثات آشنا شده بودم از جبر نمره ای زیر پانزده گرفته و از ترس دعوای پدر و مادرم تصمیم داشتم خودكشی كنم. در همان دوران یكی از پسران فامیل به اینجانب ابراز علاقه كرده و در عین حال یكی از دختران فامیل من را از ازدواج اجباری ترسانده بود. ترس از ازدواج اجباری با آن پسر كه البته ترسی بیجا بود و ترس از دعوا به خاطر نمرهء زیر پانزده جبر من را وادار به كشیدن نقشه ای برای خودكشی كرد. اما خوب هرنقشه ای می كشیدم تصویرش برای من وحشتناك تر از آن بود كه به آن جامهء عمل بپوشانم.
آقای كروبی عزیز جانم برایتان بگوید كه اینجانب در دوران نوجوانی حق نداشتم دوست پسر داشته باشم. ساكن شهری كوچك بودیم و با آبروی خانواده بازی می شد. نمی دانید به خاطر آن یك دوست پسری كه داشتم چه عذابهائی كه نكشیدم. به واسطهء همین مشكلات بود كه من بدون اجازهء خانواده ام موقع انتخاب رشته، یك شهر دورافتاده را انتخاب كردم و چشمتان روز بد نبیند كه وقتی خبر قبولی ام را شنیدم پدرم آنچنان تبریكی به من گفت كه خواهرانم زار زار به حالم می گریستند. اما من به هر قیمتی كه بود برای فرار از آن شهر و خانه آنها را راضی كردم كه برای تحصیل به آن شهر دورافتادهء مرزی بروم. اكنون می بینم كه فشارهای زندگی چقدر چشمان من را كور كرده بودند، چون من در همان زمان در شهری كه اكنون محل سكونت من است، رشتهء مورد علاقه ام را قبول شده بودم، اما در آن زمان چون فقط به فرار از خانه و شهر محل سكونتم فكر می كردم، فقط می خواستم تا آنجائیكه می توانم از خانواده دور شده و از تحصیل در زمینهء مورد علاقه ام صرفنظر كنم؛ درنتیجه اكنون دارم چوب آن را می خورم.
و اما بعد از سن بیست سالگی و قبولی در دانشگاه و مهاجرت به شهری بزرگتر از قبلی، ورق برگشت. اكنون شاید اگر من را به حال خودم می گذاشتند چندان تمایلی به انتخاب دوست پسر نداشتم، اما سركوفت مادر بر بی عرضگی اینجانب و افتخار پدر بر ارتباط با جنس مخالف باعث می شد كه من به زور بخواهم خودم را آویزان این پسر و آن پسر كنم. البته منظورم از زور و اجبار در مورد خودم است وگرنه ماشاء الله اشتهای مردان دست و پا بستهء محدود در جو بستهء ایران بسیار است.
آقای كروبی عزیز، بعد از پسربازیها و صحبتهای اجباری با خواستگارانی كه به زور حاضر به همصحبتی به آنها می شدم (كه آن شرایط یكبار دیگر من را به فكر خودكشی انداخت) باز هم ورق برگشت و فقط و فقط بر اثر یك اتفاق من فهمیدم كه یك همجنسگرا هستم. انگار روزگار هرگز سر سازگاری با من را نداشت. زمانی كه دوست داشتم دوست پسر داشته باشم مجبور به پرهیز از پسرها بودم. زمانیكه نمی خواستم دوست پسر داشته باشم مجبور به دوست شدن با آنها بودم. زمانیكه در یك محیط نسبتاً باز قرار گرفتم كه بالاخره خودم انتخاب كنم كه پسر را می خواهم یا دختر را، یكدفعه با واقعیت تلخ و شیرین گرایش جنسی خود آشنا شدم. آقای كروبی عزیز، با وجود این آخری، دیگر جای من در ایران نبود. سالهاست كه به فكر فرار از ایران هستم، اما متأسفانه توانائی انجام این یكی را نداشته ام. از پناهندگی هم می ترسم. چون جدا از تمام سختیهائی كه دارد، اگر پذیرش نگیرم و اخراج شوم، مرگ من در ایران حتمی خواهد بود. آقای كروبی عزیز قسمتی از ماجرای زندگی خود را بازگو كردم تا گفته باشم كه دختران فراری كشور ما كسانی هستند همچون من. من كه خودم تحصیلكرده هستم و خانواده ام هم تحصیل كرده و جزو آدمهای سرشناس و اتفاقاً لامذهب و بی حجاب و به ظاهر مدرن دیار خودمان بودند از خانه و كاشانه فراری بودم، خدا به داد آن دخترانی برسد كه در خانواده هائی سنتی و مذهبی به سر می برند. آقای كروبی عزیز، فراموش نكنید كه «سعیده» و امثال «سعیده»، قبل از به دوش كشیدن هر لقب و ریشه داشتن در هر اصل و نسبی، یك انسان هستند و هیچكس حق ندارد به حریم شخصی و حقوق انسانی آنها تجاوز نماید.





لينك در بالاترين:
http://rap021.rr.nu/permlink/2009/9/21/1766999