ابژكتيو: سهم او
هفده ساله بودم!
بچه ، پاک ، بی ریا
عمه ام تازه از سفر بازگشته بود و برای من یک ست لباس و یک بسته شکلات سوغاتی!
به رسم عادتی که داشتم تنها شکلات نمی خوردم!
همه آن را تکه تکه کردم و بین همه تقسیم!
تکه بزرگش را کنارچمدان مادرم قایم کردم
فردای اون روز به شهر خودمان باز گشتیم
مادرم چمدان را باز کرد
با شکلات آب شده که به لباس هایش چسبیده بود مواجه شد
با تلخی بسیاری من را دعوا کرد
اما من خوشحال بودم و می خندیدم
بقیه شکلات آب شده را در یخچال گذاشتم
و خیالم راحت شد
که بدون او چیزی نخورده ام
…
پ.ن 1
شاکی ام از این روزگار ؟
بگو نامرد کجا کم گذاشتم ؟
پ.ن 2
کاش احساس مسئولیت را از هفده سالگی ام یاد می گرفتم
لعنت به افرادی که من را از خودم دور کردند




