پرش به محتوا

ابژكتيو: سهم او

2009/10/28
بدست

لینک به منبع

هفده ساله بودم!
بچه ، پاک ، بی ریا
عمه ام تازه از سفر بازگشته بود و برای من یک ست لباس و یک بسته شکلات سوغاتی!
به رسم عادتی که داشتم تنها شکلات نمی خوردم!
همه آن را تکه تکه کردم و بین همه تقسیم!
تکه بزرگش را کنارچمدان مادرم قایم کردم
فردای اون روز به شهر خودمان باز گشتیم
مادرم چمدان را باز کرد
با شکلات آب شده که به لباس هایش چسبیده بود مواجه شد
با تلخی بسیاری من را دعوا کرد
اما من خوشحال بودم و می خندیدم
بقیه شکلات آب شده را در یخچال گذاشتم
و خیالم راحت شد
که بدون او چیزی نخورده ام

پ.ن 1
شاکی ام از این روزگار ؟
بگو نامرد کجا کم گذاشتم ؟

پ.ن 2
کاش احساس مسئولیت را از هفده سالگی ام یاد می گرفتم
لعنت به افرادی که من را از خودم دور کردند

هنوز دیدگاهی بیان نشده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 60 مشترک دیگر بپیوندید