گذر ( برای دفترچه خاطراتم )

2009 اکتبر 30
by 5pesar

به مامان گفته بودم بوی خاک گرفته و برام تمیزش کنه، مامان هم انداخته بودش توی ماشین لباسشویی،rainbow teddy bear 1
وقتی اومدم دیدم روی رادیاتور اتاقم دراز کشیده،
از مامان پرسیدم چشه؟!
گفت هیچی شستمش و گذاشتم اونجا تا خشک بشه، بعد با خنده ادامه داد، امروز کلی چرخیده، وقتی از ماشین بیرون اوردمش سرش داشت گیج می رفت و بی حال بود!!!!
دست زدم دیدم خشکه، اما مامان راست می گفت حسابی بی حال بود!
دیگه بوی خاک نمی داد، یه خورده باهاش بازی کردم تا سر حال بیاد، حالش که بهتر شد عین همیشه به کارهای! نتی چسبیدم و اونم فقط نگاه می کرد،
کارها که تموم شد حس کردم خوابش میاد!
با هم رفتیم توی تخت،
دستش رو انداخت رو گردنم و بعد از کمی بازی جفتمون مست خواب شدیم!
دستاش بر خلاف همیشه گرمای عجیبی بهم می داد، از همیشه سنگین تر و گرم تر،
یه لحظه یاد دست های …
گریه ام! گرفت، کشیدمش عقب و جفتمون نفهمیدیم چطور خوابمون برد.

  1. 2009 نوامبر 4

    سه نوجوان به دلیل رابطه با هم جنس در آستانه ی اعدام هستند

    http://news.gooya.com/politics/archives/2009/11/095846.php

  2. 2009 اکتبر 31

    خوشحالم که یکی هست که مواظبشی و مواظبته

پاسخ دهید

توجه: شما می‌توانید از XHTML در دیدگاه‌های خود استفاده کنید. رایانشانی شما هرگز منتشر نخواهد شد.

از طریق RSS در خوراک این دیدگاه‌ها مشترک شوید