کافه زن: نخ نمايي در اصل قطعيت عشق

افعال قطعي، هميشه مرا به هراس مي اندازد. وعده مي كني كه دو ماه بعد، كه درسهايت به سرانجامه ي مفيدي رسيد، كه كار پيدا كردي، كه توانستي خانه ي 50 متري كرايه كني در پايين شهر، دستش را بگيري ببري پيش خودت و هزار كوفت و زهرمار ديگر. بعد سر دو ماه، زنگ مي زني، از پشت تلفن صداي يكي ديگر هم مي آيد نفس زنان، و مي شنوي كه مي گويد: « سين عزيز، تو دختر خوبي هستي. اما ما به درد هم نمي خوريم. يعني من در حد تو نيستم.»
تلفن در همين نقطه به پايان مي رسد و مي بيني كه قطعيت، صورت به انجام نرسيده ي تمام قرارهاي برنامه ريزي شده ي عاشقيت ِ تو بود و بس.
و حيف آن شعر از wislawa-szymborska كه برايت خوانده بودم ديروز وقت: «به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه ، حتی چای به سختی دم می کشد .»





پاسخ دهید