صفحات خالی: به مرگ ندا حسادت می كنم

لینک به منبع

من یک انسان آسیب دیده ام. یک زن آسیب دیده. یک شخصیت آسیب دیده. در درمان آن می کوشم.

من از انسانها آسیب دیده ام. از زنها، از مردها و از خود آسیب دیده ام.

اکثراً به مردها حسادت می کنم. اما آن روز به یک زن حسادت کردم. آن روز که ندا کشته شد. من به مرگ ندا حسادت کردم.

وقتی ندا مرد تصویرش را دیدم. دختری زیبا بود. صحنهء مرگش را دیدم. هرگز مرگ را اینطور واضح و اینقدر راحت ندیده بودم.

بخش آسیب دیدهء زن ستیزم به درد نیامد. بخش مرگ ستیز وجودم حیرتزده بود. آن روز دیدم که می شود راحت مرد. بی درد، جوری که حتی خود نفهمی این نفسهای آخر توست که به بیرون می دمد.

با دیدن تصویر سهراب غمگین شدم. با دیدن فیلم نوازندگی کیانوش آسا اشک ریختم. اما ندا انگار نمرده بود. انگار زنده بود. انگار هر روز زنده تر می شد. انگار مرگش تولدی دوباره بود.

ندا با مرگش نگذاشت که ندایش در گلو خفه شود. مرگ ندا، ندایش را به گوش افلاک رساند.

تندیسها برای ندا ساختند. و من به ندا حسادت می کردم. منی که از مرگ می ترسیدم  به ندائی که آنقدر راحت مرد حسادت می کردم.

ندا برای من تندیس مرگ بود. ندا برای من تندیس نترسی بود. ندا برای من تندیس زندگی پس از مرگ بود؛ زندگی ای که از پس مرگ جریان می یابد. زندگی ای که در رگه های خون جاریست. من از خون می ترسیدم. اما آن رگه های خون زیبا بودند. رگه های خون زندگی بودند. زندگی ندا پس از مرگ. نمایانگر زندگی ندا بودند.

زمان گذشت. زمان از ترکهء ماهی به شاخسار ماهی دیگر پرید. زمان گذشت و من اقرار کردم. به ترسهایم اقرار کردم. به حسادتهایم اقرار کردم. به نگاههای بی احساسم که به سوی ندا جاری بودند. راستش هرگز مرگ را در وجود ندا ندیدم. من در ندا زندگی را دیدم. مرگ ندا به گونه ای دیگر در من تداعی گشت. شبیه مرگهائی که در اندیشهء من لانه کرده بودند نبود. مرگ ندا سوز نداشت، درد نداشت، آه نداشت. مرگ ندا مرگ نبود انگار؛ گوئی زندگی بود. مرگ ندا سخت نبود. راحت بود. آنقدر راحت که حتی خود نفهمید.

شنیدم که می گفت سوختم. ندا سوخت، اما این شعله او را نسوزاند. ندا سوخت اما حرارتش به پیکرش نرسید. ندا سوخت و حرارت وجودش دیگران را سوزاند. ندا شعله کشید؛ ندا به جهان تابید. و من به ندا حسادت کردم.

حسادت من نه به خاطر تندیسهائی بود که از پیکر او ساختند و نه به خاطر تابشهائی که به جهان پرتو افکندند (یا شاید هم بود، چون جای حسادت دارد)؛ حسادت من به خاطر مرگی بود که وجود ندا را اینچنین زندگی وارانه (!) در آغوش گرفت. حسادت من به لحظهء مرگ ندا بود. به گلوله ای که خورد و نفهمید که خورد و نفهمید چه خورد.

من به خاطر ترسم از مرگ به مرگ ندا حسادت می کنم.

زمان گذشت. زمان گذشت و برگهای تقویم با وزش نسیم ثانیه ها از پی هم ورق خوردند. امروز گویا حس زن ستیزی من فروکش کرده. امروز گویا احساسات زن دوستانهء من جوانه زده اند. انگار دارند یواش یواش سر از خاک بیرون می نهند. اما من همچنان اندوهی به دل ندارم. امروز پیکر زیبای ندا در آستانهء ذهنم سرک می کشد. امروز زیبائیهای ندا را می بینم. زیبائیهای وجود ندا، صورت ندا، پیکر ندا، مرگ ندا و پرتوهای جهانی ندا را.

امروز با احساسات زن دوستانهء خود مهربان هستم. آنقدر مهربان که وقتی آن مرد اسم همسرش را به من گفت نوعی احساس شعف در وجودم شکفت. امروز با شنیدن اسم یک زن شادم.

~ با 5pesar در 2009/10/30.

پاسخ دهید