EraZer Head: زیراکس

2009 نوامبر 2
برچسب‌ها: ,
by behrad

لینک به منبع

جلوی زیراکس دانشکده ایستاده بودم و داشتم با خانم زیراکسی می گفتم و می خندیدم

یک هو یک بابای سال پایینی پیداش شد و جزوه کت و کلفتی از داخل کوله پشتی اش در آورد و گفت: خانم فلانی این رو واسم کپی کنین

خانم فلانی جزوه رو گرفت و نیم نگاهی بهش انداخت. بعد گفت: این رو که دیروز واست کپی کردم؟

بابای سال پایینی گفت: اه؟ شوخی می کنی؟

خانم فلانی نگاهی به سر تا پای باباهه انداخت و گفت: حالا اگه می خوای برات بزنم؟! من که بدم نمیاد!

من پریدم وسط و گفتم: بابایی چت شده امروز هم دیدمت که سر کلاس اصلاً تو باغ نبودی یا دیوار رو نگاه می کردی و هر هر می خندیدی؟

بابای سال پایینی هر هر می خندد.

من ادامه دادم: نکنه عاشق شدی؟ ببینمت!

باباهه گفت: ها ها ها… نه بابا عشق چیه دیگه! ما رو چه به این کارا… ها ها ها

من جزوه هایش را از روی میز بلند گردم و روی کوله اش انداختم و گفتم: خب کاره دیگه… دست خود آدم که نیست! پیش میاد.

باباهه ادامه داد: ها ها ها … یعنی می خوای بگی واسه تو پیش اومده؟

من گفتم: خب آره. اما بچه بودم . نمی فهمیدم. عقلم اندازه ی الانِ تو بود.

باباهه همچنان می خندد. خانم زیراکس هم البته ایضاً می خندد.

خانم زیراکس گفت: اه؟ نه بابا؟ فلانی (اسم کوچکم را صدا می کند) تو هم آره؟! بهت نمی آد!

من گفتم: وا… مگه من چیم هست؟! البته همون طور که گفتم بچه بودم، نمی فهمیدم… ده دوازده سالم بود همش… کاره دیگه، پیش میاد!

البته دیگر برای ماستمالی و حفظِ کلاسِ از دست رفته دیر شده بود. بابای سال پایینی که نیشش همچنان تا بناگوش باز بود پرسید: خب آخر کارِتون به کجا رسید؟

من شانه ای بالا انداختم و گفتم: هیچی دیگه… بعضی ها اصولاً قرار نیست به هم برسن.

خب چی می گفتم؟ می گفتم پسره استریت بوده و من هم هنوز دهانم بوی شیر می داد و نمی فهمیدم همجــنـسگرایی چی است و گرایش جنسی چی چی است؟!

بابای سال پایینی با نیش از بناگوش در رفته از زیراکس (و البته ما) دور شد. خانم زیراکسی که کمی انگار دلش به حالم سوخته بود گفت: ای بابا… فلانی دنیا همینه دیگه! حالا بعد از اون چی؟ دیگه عاشق نشدی؟!

چه فضول! گفتم: نه. والله انگار راسته که میگن آدم فقط یه بار عاشق میشه. ما هم عشقه رو با لگد انداختیم بیرون. از اون موقع هم جا واسه کسی باز نشده…

خانم زیراکسی دوباره با نیش نامحسوسی! پرسید: خب… حالا کی بود اون دختر خوشبخت که دل تو رو برد؟!

من خندیدم و گفتم: ای بابا… یعنی این داستان ها رو باور می کنی؟!

پ.ن: دفعه پیش که از این مدل خاطره ها نوشتم یک نفر مچم رو گرفت و شناساییم کرد. به خدا باورم نمی شد این قدر خواننده هام متنوع باشن که شخصیت یکی از پست هام بیاد نوشته ای که درباره ش نوشتم رو بخونه! تازه کلی هم دلخور شد و اخم و تخم کرد که چرا درباره من این چیزا رو نوشتی… خب، ایشالله که دیگه از این اتفاقا نمی افته!!

پ.ن 2 : حوصله و وقت ویرایش ندارم. ایراد نگیرید لطفاً!

پ.ن 3 (بسیار مهم): من یه اشتباهی تو متن کردم و می بینم که خیلی ها به اشتباه افتادن! اون یه باری که من عاشق شدم هیچ ربطی به اون پسره لاغر گنده دماغ که فکر می کنین نداره. درسته، دوستش داشتم. اما عاشقش نبودم. نمی دونم چرا شماها درک نمی کنین این قضیه رو! این قضیه عشق که تو این پست نوشتم مربوط به دوازده سالگیم میشه. افتاد؟!

  1. 2009 نوامبر 2

    قبلا هم لینک شده بود؟
    ای بابا! یک بار من اومدم یک کاری بکنم!

  2. 2009 نوامبر 2

    چند بار لینک می کنین؟!

پاسخ دهید

توجه: شما می‌توانید از XHTML در دیدگاه‌های خود استفاده کنید. رایانشانی شما هرگز منتشر نخواهد شد.

از طریق RSS در خوراک این دیدگاه‌ها مشترک شوید