گذر

با خودم مرور می کنم که تا پای چوبه دار رفتن و برگشتن یعنی چی؟!
چه حالی داره؟
اینکه می گن طرف رو تا حالا دو بار تا پای چوبه دار بردن و برگردوندن یعنی چی کشیده؟
اینکه جون کندن دیگران رو در کنارش دیده …
هرچه می کنم تا سرمای که تو وجودم پیچیده رو چاره ای کنم و کمی انگشت هام گرم بشن، نمی شه.


چند ماه پیش با رئیس! رفتیم سرکشی به نگهبانی،
نگهبان پسرکی جوون بود و چون سرزده از کنارش سر در اورده بودیم ترسیده بود و اسلحش رو سمت من گرفته بود،
من چیزی نگفتم و اصلا انگار تو باغ نباشم با لبخند سلام کردم و موندم ببینم رئیس چی می کنه،
پسرک اسلحه رو پایین نمی اورد و با اینکه شناخته بود اما همونطور اسلحه سمتم بود،
رئیس فهمیده بود ( گرفته بود! ) چه خبره و در اوج بی خیالی من، آروم آروم پسر رو به آرامش دعوت می کرد،
من تازه با حرفای رئیس فهمیدم جوونک چش شده و چی ممکنه در انتظارم باشه،
ترسیدم اما سعی کردم بی خیال نشون بدم و بذارم رئیس کارش رو بکنه،
بلاخره بعد از چند دقیقه ای حرف های رئیس اثر کرد و پسر حالش جا اومد و اسلحه رو پایین گرفت،
هنوزم گاهی به ترس اون جوون، ترس خودم، رفتار اون و رفتار خودم و رئیس! فکر می کنم.

~ با 5pesar در 2009/11/09.

يك پاسخ برايش بگذاريد