گذر ( برای دفترچه خاطراتم )
چند روز بود دنبال اون برگه بود،
می تونستم بدون نوبت تهیه اش کنم و فقط کافی بود چند ساعت برای اون قسمتی که قرار بود اون برگه رو صادر کنه کار خارج از برنامه! انجام بدم تا اونها هم اون برگه رو بدون نوبت برام صادر کنن،
چند روزی هی ازش خواستم تا خودش پیگیر کارش باشه و تو نوبت بمونه تا کارش رو راه بندازن و دیگه پای من این بار! وسط نیاد که اینم …
نشد و منم طاقت نیوردم و با تمام خستگی ناشی از کارهای بخش خودمون، پیگر این هم شدم،
رفتم و واسادم به کار کردن برای اون قسمت! و نزدیک های ظهر که شد اونها هم برام! برگه رو صادر کردن اما هنوز کلی کار مونده بود و باید اونها رو هم براشون تا آخر وقت انجام می دادم.
بهش گفته بودم که ظهر بیاد و برگه رو ببره و اونم اومد و همین که برگه رو بهش دادم و تشکر کرد و رفت یه حس بدی تمام وجودم رو فرا گرفت، ( تنها کاری که اون کرده بود اومدن و گرفتن برگه بود و من علاوه بر کارهای روزانه خودم تو بخشمون حالا باید تا آخر وقت می موندم و کارهای این بخش هم که تمومی نداشت ) ( و البته این اولین بار نبود که از این کارها می کردم و و این اولین و آخرین نفری هم نبود که یه همچین کاری براش می کردم و خواهم کرد اما … )
حس می کردم روسپی شدم، روسپیی که برای تامین! دیگران خود فروشی می کنه و نهایت همه تنهاش می ذارن و اونه که باید اون زیر! بمونه و له شده،
حس بدی بود، یه حس وحشتناک آزار دهنده.
پی نوشت:
هر چه کردم این متن گویا از آب در بیاد نشد و یک صدم اصل واقعیت از آب در نیومد.




