ما می مانیم: به بهانه فردا، 29 آبان، روز مبارزه با ترنسفوبیا
اواخر تابستون بود و هوا گرم بود و من یک تی شرت آستین کوتاهِ جیغِ رنگین کمان (با اعتماد به نفس تمام البته!) پوشیده بودم و واستاده بودم سر خیابون منتظر تاکسی.
توضیح اینکه این تی شرت از کجا اومد و به کجا رفت و چی شد که من به خودم اجازه پوشیدنش رو دادم و الان در چه حالیه خودش در حد یک پست مفصل مطلب داره واسه گفتن که الان نه وقتش رو دارم و نه حوصله اش رو! فقط جهت تنویر افکار عمومی بگم که رنگین کمانش، رنگ سبز رو نداشت؛ ولی خب… چندان مهم نیست، با دید مهندسی قابل اغماضه!
خلاصه تاکسی که یک پیکان جوات قراضه بود نگه داشت و راننده اش هم یک پسره ای بود جک و جوات تر از ماشین اش. سوار شدم و راننده در حال حرف زدن با مسافر صندلی جلو بود. من اصولن علاقه چندانی به هم صحبت شدن با آدمهای غریبه ندارم و این جور مواقع هم اگه کسی خواست با من حرف بزنه جوابش رو نمی دم و فقط با سر حرفهاش رو تایید می کنم. (هر چقدر که حرفهای مزخرفی هم بزنه!). ولی خب این دفعه قضیه فرق داشت.
ولی این دفعه اصلن حواسم به مکالمه سرشار از معانی و مفاهیم بین این دو نفر نبود که راننده ناگهان، از آینه نگاهم کرد و با لهجه بشدت غلیظ اش گفت: "جدی میگما!!"
گفتم: "چی رو قربون؟! حواسم به حرفتون نبود!"
ای داد بی داد! می خواست مزخرفاتش رو از اول برای من تعریف کنه!
گفت: "امروز توی سبزه میدان دو تا پسره ای اوا خواهر دیدم، رفتم طرفشون و به یکیشون گفتم لپ ات رو گاز بگیرم؟!!، اونم عین زنها کیف اش رو زد بهم و با عشوه گفت برو گم شو"
بعد از تعریف این قضیه خودش و مسافر جلویی اش شروع کردند به خندیدن. گفتم هر هر و …. خر! البته توی دلم!! بهش گفتم: "چکارشون داری آخه؟ اونا توی این مملکت کم مشکل دارن؟ کم اذیت میشن که شماها هم اینکارا رو می کنین باهاشون؟"
مسافر جلویی برگشت و بهم نگاه کرد. شاید توقع نداشت کسی ازشون دفاع کنه. شاید هم فکر کرد منم ترنس هستم که مثل اون با این حرفها تفریح نمی کنم.
- جامعه مرد می خواد… اونا مرد نیستد که. بجای اینکه آرایش کنن و بیان توی خیابون، برن عمل کنن و اونوقت هر کاری دلشون می خواد بکنن!
گفتم: " شما تعیین می کنی کی مردِ و کی نیست؟ با این مرد بودنت تفریحت مسخره کردن دیگرانه؟ اصلن درباره شون چی می دونی؟ می دونی چقدر باید توی ایران هزینه کنن و آخر عملشون چی از آب در میاد؟"
هیچوقت، حتی در بدترین مواقع اهل دعوا گرفتن نیستم… اما این دفعه واقعن عصبانی بودم و بشدت احساس گرما می کردم. پول رو دادم و خیلی زود پیاده شدم.
===
اشکان، الان آنلاین شده، کلی حرف داره واسه گفتن و من حس می کنم چقدر دلم تنگ شده واسش. با هم از گذشته میگیم و لحظه ها رو مرور می کنیم. دلتنگی…
===
دیگه حوصله نوشتن ندارم. جامعه ما اشکالات زیادی داره. مادر من ازم انتظار داره که یه روز ازدواج کنم. پدر من وقتی باهام دعوا می کرد برای توهین – هزاران بار در این سالها، هزاران بار – چیزی می گفت که معنی اش می شد اوا خواهر. انسان بودن من و امثال من در گرو کارکردهای مردانه داشتن تعبیر میشه و این یعنی فاجعه. شاید مطلوب باشه اگر صدام رو کلفت کنم، مردانه راه برم، مردانه صحبت کنم و فحش، بخشی از حرفهام باشه تا اینکه خودم باشم. چیزی که هستم و برای بودنش هم در خانواده و هم در محیط اطراف خیلی اوقات توهین شنیدم.
با اینکه ترنس نیستم اما خوب می فهمم که اونا چه می کشند در این جامعه ی منحطِ مرد سالارِ پر از ایراد. آقایانِ مرد! بدانید دیگران هم شایسته احترامند، هر خصوصیتی که داشته باشند…




دنبالکها